「#NEWTON'S LAW 」
「#NEWTON'S LAW 」
قـٰانـونِ نیوتـون
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 1
✦.................................
گاهی آدمها فکر میکنند سختترین بخش زندگی، از دست دادن عزیزترین آدمهایشان است...
اشتباه میکنند؛ سختترین بخش زندگی، ادامه دادن بعد از آن است.
بعد از روزهایی که دیگر خانه بوی غذای مادرت را نمیدهد... بعد از شبهایی که کسی آرام پتو را روی شانههایت نمی اندازد... و بعد از صبحهایی که باید خودت را قانع کنی هنوز هم دلیلی برای بیدار شدن وجود دارد.
[ 7:57 ☀ ]
صبح هنوز کاملاً از راه نرسیده بود. نور کمرنگ خورشید به سختی از لابهلای پردهی اتاق کوچک نیکی عبور میکرد؛ اتاقی که سالها بود گوشهای از خانهی داییاش، تنها پناهگاهش شده بود.
صدای غر زدن جیهو از طبقهی پایین، سکوت خانه را شکست:
جیهو: نیکییی... کیفمو ندیدی؟
نیکی که مقابل آینه ایستاده بود و موهای بلندش را با کش می بست، لبخند محوی زد
+ روی مبل گذاشته بودیش.
چند ثانیه بعد، صدای ذوق زدهی پسرک بلند شد
جیهو: پیداش کردم!
نیکی نفس آرامی کشید، کولهاش را برداشت و از اتاق بیرون رفت.
مثل همیشه صبحانه فقط برای هیونوو (داییش) و جیهو (پسرداییش) روی میز چیده شده بود.
نابی(زنداییش) حتی زحمت نگاه کردن به نیکی را هم به خودش نداد انگار حضور او، سالها بود که برایش عادیتر از یک وسیلهی بیجان شده بود.
اما نیکی خیلی وقت بود به این رفتارها عادت کرده بود؛ به بیتوجهی، به کمبود و به اینکه سهمش از دنیا، همیشه کمتر از چیزی باشد که حقش بود.
بدون اینکه چیزی بگوید، لیوان آبی از روی میز برداشت، یک نفس نوشید و کولهاش را روی شانه انداخت.
+ دارم میرم.
هیونوو سرش را از روی روزنامه بلند کرد:
هیونوو: دردسر درست نکن.
نیکی لبخند کمرنگی زد، جیهو لقمه را با عجله قورت داد و از روی صندلی پایین پرید
جیهو: صبر کن نونا! منم میام.
نیکی ایستاد تا بند کفشهای جیهو را که باز شده بود ببندد، موهای پسرک را به هم ریخت و گفت:
+ دفعهی بعد خودت یاد بگیر ببندیش
جیهو خندید
جیهو: ولی وقتی تو میبندیش محکمتره
لبخند نیکی این بار واقعیتر شد؛ شاید تنها کسی که هنوز باعث میشد از ته دل لبخند بزند، همین پسر هشت ساله بود
ــــــــــ
هوای صبحگاهی سئول خنک و دلنشین بود.
نیکی و جیهو کنار هم از کوچههای خلوت عبور میکردند، جیهو تمام راه با هیجان از مسابقهی فوتبال مدرسه حرف میزد و نیکی فقط گوش میداد؛ گاهی هم با شیطنت، او را سر به سر میگذاشت
چند دقیقه بعد، مقابل مدرسهی ابتدایی جیهو ایستادند، جیهو قبل از اینکه وارد حیاط شود برگشت و برایش دست تکان داد
جیهو: عصر می بینمت نونا!
+ اگه تا اون موقع اخراج نشده باشم
جیهو خندید
جیهو: تو هیچ وقت اخراج نمیشی!
نیکی با خنده سرش را تکان داد
+ برو سر کلاس، وروجک.
جیهو دوید و میان جمعیت بچهها گم شد، نیکی چند ثانیه همانجا ایستاد تا وقتی مطمئن شد وارد مدرسه شده، بعد راهش را به سمت ایستگاه اتوبوس کج کرد
ـــــــــ
اتوبوس طبق معمول شلوغ بود چند ایستگاه بعد مقابل دانشگاه توقف کرد، نیکی تازه از پلهها پایین آمده بود که صدایی آشنا از پشت سرش بلند شد:
یونا: بالاخره تشریف آوردی!
نیکی برگشت و با دیدن دختر مو مشکی لبخند زد
+ سلامم
یونا: پنج دقیقه دیرتر از همیشه اومدی.
+ ببخشید خانم مدیر
یونا خندید و بازوی نیکی را گرفت
یونا: بیا، استاد اگه امروز دیر برسیم دوباره شروع میکنه به غر زدن.
هر دو کنار هم وارد محوطهی دانشگاه شدند؛ مثل همیشه شلوغ بود دانشجوها هرکدام با عجله به سمت کلاس هایشان میرفتند و صدای خنده و حرف زدنشان فضای صبح را پر کرده بود.
یونا: دیشب دوباره تا دیروقت کار کردی؟
نیکی شانهای بالا انداخت.
+ معلومه از قیافهم؟
یونا با خنده به زیر چشم هایش اشاره کرد
یونا: بیشتر از چیزی که فکر میکنی.
نیکی آه کوتاهی کشید.
+ اجوشی دیروز گفت اگه یه بار دیگه دیر برسم، اخراجم میکنه.
یونا: هر هفته همینو میگه، آخرشم نمیتونه اخراجت کنه.
+ آره... چون کسی حاضر نیست شیفت شبشو قبول کنه.
هر دو خندیدند و وارد ساختمان دانشکده شدند
ــــــــــــ
کلاس تقریباً پر شده بود
استاد درحال توضیح یکی از مسائل پیچیدهی اقتصاد بود و بیشتر دانشجوها فقط به تخته نگاه میکردند، بدون اینکه چیزی متوجه شوند.
استاد بعد از چند دقیقه ماژیک را روی میز گذاشت و رو به کلاس گفت:
استاد: خب... کسی میتونه بگه جواب این مسئله چیه؟
سکوت، چند نفر سرشان را پایین انداختند، استاد نگاهش را روی کلاس چرخاند
استاد: خانم هارت؟
قـٰانـونِ نیوتـون
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 1
✦.................................
گاهی آدمها فکر میکنند سختترین بخش زندگی، از دست دادن عزیزترین آدمهایشان است...
اشتباه میکنند؛ سختترین بخش زندگی، ادامه دادن بعد از آن است.
بعد از روزهایی که دیگر خانه بوی غذای مادرت را نمیدهد... بعد از شبهایی که کسی آرام پتو را روی شانههایت نمی اندازد... و بعد از صبحهایی که باید خودت را قانع کنی هنوز هم دلیلی برای بیدار شدن وجود دارد.
[ 7:57 ☀ ]
صبح هنوز کاملاً از راه نرسیده بود. نور کمرنگ خورشید به سختی از لابهلای پردهی اتاق کوچک نیکی عبور میکرد؛ اتاقی که سالها بود گوشهای از خانهی داییاش، تنها پناهگاهش شده بود.
صدای غر زدن جیهو از طبقهی پایین، سکوت خانه را شکست:
جیهو: نیکییی... کیفمو ندیدی؟
نیکی که مقابل آینه ایستاده بود و موهای بلندش را با کش می بست، لبخند محوی زد
+ روی مبل گذاشته بودیش.
چند ثانیه بعد، صدای ذوق زدهی پسرک بلند شد
جیهو: پیداش کردم!
نیکی نفس آرامی کشید، کولهاش را برداشت و از اتاق بیرون رفت.
مثل همیشه صبحانه فقط برای هیونوو (داییش) و جیهو (پسرداییش) روی میز چیده شده بود.
نابی(زنداییش) حتی زحمت نگاه کردن به نیکی را هم به خودش نداد انگار حضور او، سالها بود که برایش عادیتر از یک وسیلهی بیجان شده بود.
اما نیکی خیلی وقت بود به این رفتارها عادت کرده بود؛ به بیتوجهی، به کمبود و به اینکه سهمش از دنیا، همیشه کمتر از چیزی باشد که حقش بود.
بدون اینکه چیزی بگوید، لیوان آبی از روی میز برداشت، یک نفس نوشید و کولهاش را روی شانه انداخت.
+ دارم میرم.
هیونوو سرش را از روی روزنامه بلند کرد:
هیونوو: دردسر درست نکن.
نیکی لبخند کمرنگی زد، جیهو لقمه را با عجله قورت داد و از روی صندلی پایین پرید
جیهو: صبر کن نونا! منم میام.
نیکی ایستاد تا بند کفشهای جیهو را که باز شده بود ببندد، موهای پسرک را به هم ریخت و گفت:
+ دفعهی بعد خودت یاد بگیر ببندیش
جیهو خندید
جیهو: ولی وقتی تو میبندیش محکمتره
لبخند نیکی این بار واقعیتر شد؛ شاید تنها کسی که هنوز باعث میشد از ته دل لبخند بزند، همین پسر هشت ساله بود
ــــــــــ
هوای صبحگاهی سئول خنک و دلنشین بود.
نیکی و جیهو کنار هم از کوچههای خلوت عبور میکردند، جیهو تمام راه با هیجان از مسابقهی فوتبال مدرسه حرف میزد و نیکی فقط گوش میداد؛ گاهی هم با شیطنت، او را سر به سر میگذاشت
چند دقیقه بعد، مقابل مدرسهی ابتدایی جیهو ایستادند، جیهو قبل از اینکه وارد حیاط شود برگشت و برایش دست تکان داد
جیهو: عصر می بینمت نونا!
+ اگه تا اون موقع اخراج نشده باشم
جیهو خندید
جیهو: تو هیچ وقت اخراج نمیشی!
نیکی با خنده سرش را تکان داد
+ برو سر کلاس، وروجک.
جیهو دوید و میان جمعیت بچهها گم شد، نیکی چند ثانیه همانجا ایستاد تا وقتی مطمئن شد وارد مدرسه شده، بعد راهش را به سمت ایستگاه اتوبوس کج کرد
ـــــــــ
اتوبوس طبق معمول شلوغ بود چند ایستگاه بعد مقابل دانشگاه توقف کرد، نیکی تازه از پلهها پایین آمده بود که صدایی آشنا از پشت سرش بلند شد:
یونا: بالاخره تشریف آوردی!
نیکی برگشت و با دیدن دختر مو مشکی لبخند زد
+ سلامم
یونا: پنج دقیقه دیرتر از همیشه اومدی.
+ ببخشید خانم مدیر
یونا خندید و بازوی نیکی را گرفت
یونا: بیا، استاد اگه امروز دیر برسیم دوباره شروع میکنه به غر زدن.
هر دو کنار هم وارد محوطهی دانشگاه شدند؛ مثل همیشه شلوغ بود دانشجوها هرکدام با عجله به سمت کلاس هایشان میرفتند و صدای خنده و حرف زدنشان فضای صبح را پر کرده بود.
یونا: دیشب دوباره تا دیروقت کار کردی؟
نیکی شانهای بالا انداخت.
+ معلومه از قیافهم؟
یونا با خنده به زیر چشم هایش اشاره کرد
یونا: بیشتر از چیزی که فکر میکنی.
نیکی آه کوتاهی کشید.
+ اجوشی دیروز گفت اگه یه بار دیگه دیر برسم، اخراجم میکنه.
یونا: هر هفته همینو میگه، آخرشم نمیتونه اخراجت کنه.
+ آره... چون کسی حاضر نیست شیفت شبشو قبول کنه.
هر دو خندیدند و وارد ساختمان دانشکده شدند
ــــــــــــ
کلاس تقریباً پر شده بود
استاد درحال توضیح یکی از مسائل پیچیدهی اقتصاد بود و بیشتر دانشجوها فقط به تخته نگاه میکردند، بدون اینکه چیزی متوجه شوند.
استاد بعد از چند دقیقه ماژیک را روی میز گذاشت و رو به کلاس گفت:
استاد: خب... کسی میتونه بگه جواب این مسئله چیه؟
سکوت، چند نفر سرشان را پایین انداختند، استاد نگاهش را روی کلاس چرخاند
استاد: خانم هارت؟
- ۳۹۸
- ۱۷ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط