دامیان از فروشگاه اومد بیرون و دید آنیا هیچ جا نیست برای
دامیان از فروشگاه اومد بیرون و دید آنیا هیچ جا نیست برای یک لحظه مکث کرد و دنبال آنیا همش داشت می گشت رفت به جیوز گفتش که آنیا رو دیده یا نه
جیوز گفت آنیا رو ندیده آخرین بار دید که داره هوا میخوره و بعد یهو غیبش زد فکر کرد که اومد پیش تو جناب دامیاندامیان برای یک لحظه خشکش زد سریع رفت عمارت به خودش گفت شاید آنیا رفته عمارت و خواسته اذیتش کنه ولی دیدش که آنیا نیست خدمتکارام گفتن که آنیا رو ندیدن دامیان که دیگه کنترلشو از دست داده بود سریع زنگ زد به پلیسو بعدش هم به بکی اوین امیل و مانیا خبر داد که سریع خودشون رو برسونن که آنیا گم شده همه با هم رفتن ایستگاه پلیس و مشخصات و گفتنپلیس گفت که رد گوشیشو میزنن و دنبالش میگردنهمون لحظه آنیا آنیا چش هاش رو آروم باز کرد و دید تو یه جای تاریک و ترسناکه و دید دست و پاهاشو محکم بسته شده با طناب و نمیتونه حرف بزنه یهو ژولیا اومد پیشش گفت ای کله صورتی کوچولو الان دیگه کارت تموم اون هیچ غلطی نمیتونی بکنی غیر از گریه کردن زمانی که تو قراره زنده به گور بشی من قراره کلی خوش بگذرونم پس بمیرآنیا که داشت کلی گریه می کرد و نمیدونست که باید چیکار کنه فقط دعا می کرد که سریع دامیان بیاد پیداش کنه و اونو نجات بده جولیا که دیگه از خنده داشت غش می کرد بهش گفتش که کله صورتی بیچاره فکر کردی چی داری که بقیه اینقدر تو رو دوست دارن بیارینش آنیا با کلی التماسو گریه سعی کرد که خودشو باز کنه ولی نتونست چون طنابا خیلی محکم بسته شده بودن آنیا رو آوردن و براش ی قبل درست کرده بودآنیا رو داخل قبر گذاشتم و آنیا همینجوری با چشای پر از التماس داشت بهشون نگاه می کرد وقتی در قبر بسته شد آنیا با صورت خیلی غمگین و ناراحت دیگه فاتحشو خونده بود چون میدونست که قراره بمیره و دیگه هیچ وقت قراری نیست دامیون بمیره و فقط آرزوی خوشبختی می کرد برای همینمانیا اومد و گفتش که دلم میخواد خودم تو رو خاک کنم همه برین بعد از اینکه خدمتکارهای مانیا رفتن مانیا شروع کرد که جای قبر آنیا رو درست کنه و همینجوری خاک می ریخت آنیا که هر لحظه احساس مریضی و بدبختی می کرد آروم چشاشو بست و مطمئن بود که قراره بمیره همون لحظه دامیان گفتش که سریع باید بریم جاده چون رد گوشی آنه سمت جاده رو نشون می دادش با سرعت زیاد به چند تا پلیس وارد جاده شدن و رد گوشیشو پیدا کردناونها چند تا میانبر داشتن یه سمت قبرستون یک سمت یه کلبه کوچیک و یک سمت دیگه که یه پارک بود به دسته های مختلف تقسیم شد ین مانیا رفتش سمت کلبه کوچولو دامیان رفت سمت قبرستون بیکی و امیل هم رفتن سمت پارک اوین هم رفت جاده رو می گشت که بتونه یه سرنخ پیدا کنه پلیسا هم بودن جاهای مختلفو داشتن میگشتن مانیا وارد کلبه کوچیک شد خدمتکارهای مانیا رو داشت می دید برای همینم سریع بهشون حمله کرد یه سری حرکاتی که از یور یاد گرفته بود داشت عملی می کرد تقریبا همشونو شکست داده بود تا اینکه یه نفر از پشت با دید نیزه بهش حمله کرد مانیا درد خیلی محکمی کشید و فهمید که کارش تمومه برای همین دو تا مشت سریع به خدمتکارها زد و همشون مردن و بیهوش شدن بعضی هاشون مانیاهم همون لحظه از درد زیاد پخش پر از خونهاوین یهو با یک صحنه خیلی بدی مواجه شد دید که مانیا پر از خون پخش زمین شده و بیهوشه سریع مانیا رو بغل کرد و کلی گریه کرد گفتش که مانیا اگه تو بمیری من دیگه بدون تو نمیتونم زندگی کنم لطفا بیدار شو هر چقدر التماس می کردم مانیا فقط حالش داشت بدتر میشد سریع دایی تا بره کمک بیاره همون لحظه میری پیش دامیانب بین که یه صدای درد حس کرد سریع رفت به اون سمتدامیان با صورت خیلی غمگین فقط داشت دنبال آنیا می گشتش که یهو
جیوز گفت آنیا رو ندیده آخرین بار دید که داره هوا میخوره و بعد یهو غیبش زد فکر کرد که اومد پیش تو جناب دامیاندامیان برای یک لحظه خشکش زد سریع رفت عمارت به خودش گفت شاید آنیا رفته عمارت و خواسته اذیتش کنه ولی دیدش که آنیا نیست خدمتکارام گفتن که آنیا رو ندیدن دامیان که دیگه کنترلشو از دست داده بود سریع زنگ زد به پلیسو بعدش هم به بکی اوین امیل و مانیا خبر داد که سریع خودشون رو برسونن که آنیا گم شده همه با هم رفتن ایستگاه پلیس و مشخصات و گفتنپلیس گفت که رد گوشیشو میزنن و دنبالش میگردنهمون لحظه آنیا آنیا چش هاش رو آروم باز کرد و دید تو یه جای تاریک و ترسناکه و دید دست و پاهاشو محکم بسته شده با طناب و نمیتونه حرف بزنه یهو ژولیا اومد پیشش گفت ای کله صورتی کوچولو الان دیگه کارت تموم اون هیچ غلطی نمیتونی بکنی غیر از گریه کردن زمانی که تو قراره زنده به گور بشی من قراره کلی خوش بگذرونم پس بمیرآنیا که داشت کلی گریه می کرد و نمیدونست که باید چیکار کنه فقط دعا می کرد که سریع دامیان بیاد پیداش کنه و اونو نجات بده جولیا که دیگه از خنده داشت غش می کرد بهش گفتش که کله صورتی بیچاره فکر کردی چی داری که بقیه اینقدر تو رو دوست دارن بیارینش آنیا با کلی التماسو گریه سعی کرد که خودشو باز کنه ولی نتونست چون طنابا خیلی محکم بسته شده بودن آنیا رو آوردن و براش ی قبل درست کرده بودآنیا رو داخل قبر گذاشتم و آنیا همینجوری با چشای پر از التماس داشت بهشون نگاه می کرد وقتی در قبر بسته شد آنیا با صورت خیلی غمگین و ناراحت دیگه فاتحشو خونده بود چون میدونست که قراره بمیره و دیگه هیچ وقت قراری نیست دامیون بمیره و فقط آرزوی خوشبختی می کرد برای همینمانیا اومد و گفتش که دلم میخواد خودم تو رو خاک کنم همه برین بعد از اینکه خدمتکارهای مانیا رفتن مانیا شروع کرد که جای قبر آنیا رو درست کنه و همینجوری خاک می ریخت آنیا که هر لحظه احساس مریضی و بدبختی می کرد آروم چشاشو بست و مطمئن بود که قراره بمیره همون لحظه دامیان گفتش که سریع باید بریم جاده چون رد گوشی آنه سمت جاده رو نشون می دادش با سرعت زیاد به چند تا پلیس وارد جاده شدن و رد گوشیشو پیدا کردناونها چند تا میانبر داشتن یه سمت قبرستون یک سمت یه کلبه کوچیک و یک سمت دیگه که یه پارک بود به دسته های مختلف تقسیم شد ین مانیا رفتش سمت کلبه کوچولو دامیان رفت سمت قبرستون بیکی و امیل هم رفتن سمت پارک اوین هم رفت جاده رو می گشت که بتونه یه سرنخ پیدا کنه پلیسا هم بودن جاهای مختلفو داشتن میگشتن مانیا وارد کلبه کوچیک شد خدمتکارهای مانیا رو داشت می دید برای همینم سریع بهشون حمله کرد یه سری حرکاتی که از یور یاد گرفته بود داشت عملی می کرد تقریبا همشونو شکست داده بود تا اینکه یه نفر از پشت با دید نیزه بهش حمله کرد مانیا درد خیلی محکمی کشید و فهمید که کارش تمومه برای همین دو تا مشت سریع به خدمتکارها زد و همشون مردن و بیهوش شدن بعضی هاشون مانیاهم همون لحظه از درد زیاد پخش پر از خونهاوین یهو با یک صحنه خیلی بدی مواجه شد دید که مانیا پر از خون پخش زمین شده و بیهوشه سریع مانیا رو بغل کرد و کلی گریه کرد گفتش که مانیا اگه تو بمیری من دیگه بدون تو نمیتونم زندگی کنم لطفا بیدار شو هر چقدر التماس می کردم مانیا فقط حالش داشت بدتر میشد سریع دایی تا بره کمک بیاره همون لحظه میری پیش دامیانب بین که یه صدای درد حس کرد سریع رفت به اون سمتدامیان با صورت خیلی غمگین فقط داشت دنبال آنیا می گشتش که یهو
- ۲۴۹
- ۰۸ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط