فیک ببر سیاه
فیک ببر سیاه
پارت ۱۸
(ده روز بعد. صبحی که انگار تصمیم گرفته بود طلوع کنه تا لکههای سیاه رو بشوره، از پنجرههای یک آپارتمان دور افتاده دیده میشه. جیمین و ا.ت کنار هم نشستن؛ هیچکدام کامل نیستن، اما هر دو یک چیز رو فهمیدهن: آزادی قیمت داره.)
ا.ت (با فنجون قهوه تو دست، صداش نرمتر از قبل): تو چند شب نخوابیدی، میدونم. چشات هنوز اون قدَر جوونه که منو میترسونه و جذب میکنه. اما چطور میخوای اینو ادامه بدی؟ واقعا میتونی تغییر کنی؟
جیمین (سرشو به دیوار تکیه داده، نگاهش دوردست و پر از یادها): من هنوز با ناخن هام به دنیا چنگ میزنم. اما الان فرق داره: قبلاً به هر چیزی چنگ میزدم چون میخواستم کسی نشم که تنهاست. حالا… اگه باختن بخشی از آزادیه، من حاضرم ببازم.
(ا.ت لبخند کوچیکی میزنه — لبخندی که همون یه قطره امیده که تو دلش مونده. بلند میشه و نزدیک جیمین میآید. هیچ خبری از رنگباختگی گذشته نیست؛ هر دو خسته اما مصمم هستن.)
ا.ت (با صدای جدی، اما عطوف): ما اگه اینجا بمونیم، ممکنه که یکی پیدا بشه که خیال کنه هنوز تموم نشده. تو باید از خودت حفاظت کنی — یا بهتر بگم: باید یاد بگیری از خودت دفاع کنی بدون اینکه تبدیل به همون چیزی بشی که میترسیدی.
جیمین (چشماش تنگ میشه، بعد خندهای کوتاه از ته دل): و تو هم باید یاد بگیری بدون اینکه همیشه قربانی باشی، عاشق باشی. قبول؟
(ا.ت سرشو تکون میده. سکوتی دلچسب بینشون میافته. بعد در زنگ میخوره؛ خبری میرسه که مامورانِ قدیمی، بخشی از اسناد رو پیدا کردن— نه همهشون، ولی کافی برای شروع بازسازی و ریختنِ شبکههای قدیمی. جیمین اخم میکنه، اما این اخم دیگه از سرِ زور و کنترل نیست؛ از سرِ مسئولیت و ترس برای آیندهشه.)
جیمین (نفس عمیق): هر چی باشه، من باید جواب پس بدم. این بار برای تو، نه برای قدرت.
ا.ت (دستش رو روی دستِ جیمین میگذاره): و من کنارت هستم. چون دیدم که حتی هیولاها هم میتونن تلنگری برای انسان بودن داشته باشن — ولی فقط اگه خودشون بخوان.
(هفتهها میگذره. کارها آهسته و دقیق پیش میرن؛ جیمین با روشهایی که هیچوقت علنی نمیشن، دستهایی رو که تهدید میکردن، از حرکت بازمیداره؛ پولهایی به جاهایی میره که میتونه مردم رو کمضرر کنه؛ بعضی دشمنها میمیرن، بعضی فراموش میشن، بعضی تبدیل میشن به چیز دیگهای. ا.ت کنارش میمونه — نه به عنوان قفسی تازه، بلکه به عنوان شریکی که گاهی نگهبان، گاهی آینه، و گاهی نقشهکش راه میشه.)
(شبِ آخرِ بخشی از گذشته، جیمین و ا.ت روی پشتبام ایستادن. شهر نورهاشو میتابونه و نسیمِ خنکی از لبههای بام رد میشه. جیمین برگشت و برای اولین بار بدون نقاب، بدون تهدید، بدون نقشه، گفت:)
جیمین (با صدایی که دیگه نه تهدیده نه معاشقهی زورکی — فقط صادق): از اول میخواستم بگم متشکرم. برای اینکه بودی وقتی من از بودن میترسیدم. برای اینکه به من نشون دادی یه راه دیگه هم هست.
ا.ت (با چشمهات برق زده): تو بهم نشون دادی که حتی اگه دنیا تاریک باشه، یه نفر میتونه چراغ کوچیکی باشه. اما تو هم یاد گرفتی که نباید همهچیزو بسوزونی تا یه نفر بمونه.
(جیمین نزدیکتر میاد، بدون فشار، بدون فشارِ پیشین. دستهاش هنوز قوی بودن، اما این بار اونا مالِ نگهداریه، نه زندان.)
جیمین (آهسته، با لبخندی که شاید کامل نبود اما واقعی بود): بمون. اینبار اگه بمونی، چون میخوای، نه چون میترسی. اگه نخواهی، من میرم. قول میدم که هیچ دروغی بینمون نباشه.
(ا.ت برای یه لحظه به افق نگاه میکنه؛ به اون هزاران چراغ کوچک که هر کدوم داستانی دارن. بعد دستشو توی دستِ جیمین میذاره.)
ا.ت (با آرامش): میمونم. چون میخوام ببینم که میتونی خوب بودن رو یاد بگیری. و چون دلم نمیخواد تنها باشم. نه از ترس، از انتخاب.
(آنها روی لبهی بام ایستادن، و شهر زیرپاشون نفس میکشه.
شاید فردا دشمنی تازه سر برآره. شاید پیامدهای گذشته یه روزی سراغشون بیاد. اما حالا، برای اولین بار، اونا با هم دارن به سمتِ چیزی میرن که هر دو بهش آره گفتن — نه به زور، نه به فریب، بلکه با انتخاب. پایان بازه، اما پر از وعده.)
🖤 پایان — نه با فراموشی، بلکه با بازسازی.
#فیک
#فیک_بی_تی_اس
#فیک_جیمین
#مافیایی
پارت ۱۸
(ده روز بعد. صبحی که انگار تصمیم گرفته بود طلوع کنه تا لکههای سیاه رو بشوره، از پنجرههای یک آپارتمان دور افتاده دیده میشه. جیمین و ا.ت کنار هم نشستن؛ هیچکدام کامل نیستن، اما هر دو یک چیز رو فهمیدهن: آزادی قیمت داره.)
ا.ت (با فنجون قهوه تو دست، صداش نرمتر از قبل): تو چند شب نخوابیدی، میدونم. چشات هنوز اون قدَر جوونه که منو میترسونه و جذب میکنه. اما چطور میخوای اینو ادامه بدی؟ واقعا میتونی تغییر کنی؟
جیمین (سرشو به دیوار تکیه داده، نگاهش دوردست و پر از یادها): من هنوز با ناخن هام به دنیا چنگ میزنم. اما الان فرق داره: قبلاً به هر چیزی چنگ میزدم چون میخواستم کسی نشم که تنهاست. حالا… اگه باختن بخشی از آزادیه، من حاضرم ببازم.
(ا.ت لبخند کوچیکی میزنه — لبخندی که همون یه قطره امیده که تو دلش مونده. بلند میشه و نزدیک جیمین میآید. هیچ خبری از رنگباختگی گذشته نیست؛ هر دو خسته اما مصمم هستن.)
ا.ت (با صدای جدی، اما عطوف): ما اگه اینجا بمونیم، ممکنه که یکی پیدا بشه که خیال کنه هنوز تموم نشده. تو باید از خودت حفاظت کنی — یا بهتر بگم: باید یاد بگیری از خودت دفاع کنی بدون اینکه تبدیل به همون چیزی بشی که میترسیدی.
جیمین (چشماش تنگ میشه، بعد خندهای کوتاه از ته دل): و تو هم باید یاد بگیری بدون اینکه همیشه قربانی باشی، عاشق باشی. قبول؟
(ا.ت سرشو تکون میده. سکوتی دلچسب بینشون میافته. بعد در زنگ میخوره؛ خبری میرسه که مامورانِ قدیمی، بخشی از اسناد رو پیدا کردن— نه همهشون، ولی کافی برای شروع بازسازی و ریختنِ شبکههای قدیمی. جیمین اخم میکنه، اما این اخم دیگه از سرِ زور و کنترل نیست؛ از سرِ مسئولیت و ترس برای آیندهشه.)
جیمین (نفس عمیق): هر چی باشه، من باید جواب پس بدم. این بار برای تو، نه برای قدرت.
ا.ت (دستش رو روی دستِ جیمین میگذاره): و من کنارت هستم. چون دیدم که حتی هیولاها هم میتونن تلنگری برای انسان بودن داشته باشن — ولی فقط اگه خودشون بخوان.
(هفتهها میگذره. کارها آهسته و دقیق پیش میرن؛ جیمین با روشهایی که هیچوقت علنی نمیشن، دستهایی رو که تهدید میکردن، از حرکت بازمیداره؛ پولهایی به جاهایی میره که میتونه مردم رو کمضرر کنه؛ بعضی دشمنها میمیرن، بعضی فراموش میشن، بعضی تبدیل میشن به چیز دیگهای. ا.ت کنارش میمونه — نه به عنوان قفسی تازه، بلکه به عنوان شریکی که گاهی نگهبان، گاهی آینه، و گاهی نقشهکش راه میشه.)
(شبِ آخرِ بخشی از گذشته، جیمین و ا.ت روی پشتبام ایستادن. شهر نورهاشو میتابونه و نسیمِ خنکی از لبههای بام رد میشه. جیمین برگشت و برای اولین بار بدون نقاب، بدون تهدید، بدون نقشه، گفت:)
جیمین (با صدایی که دیگه نه تهدیده نه معاشقهی زورکی — فقط صادق): از اول میخواستم بگم متشکرم. برای اینکه بودی وقتی من از بودن میترسیدم. برای اینکه به من نشون دادی یه راه دیگه هم هست.
ا.ت (با چشمهات برق زده): تو بهم نشون دادی که حتی اگه دنیا تاریک باشه، یه نفر میتونه چراغ کوچیکی باشه. اما تو هم یاد گرفتی که نباید همهچیزو بسوزونی تا یه نفر بمونه.
(جیمین نزدیکتر میاد، بدون فشار، بدون فشارِ پیشین. دستهاش هنوز قوی بودن، اما این بار اونا مالِ نگهداریه، نه زندان.)
جیمین (آهسته، با لبخندی که شاید کامل نبود اما واقعی بود): بمون. اینبار اگه بمونی، چون میخوای، نه چون میترسی. اگه نخواهی، من میرم. قول میدم که هیچ دروغی بینمون نباشه.
(ا.ت برای یه لحظه به افق نگاه میکنه؛ به اون هزاران چراغ کوچک که هر کدوم داستانی دارن. بعد دستشو توی دستِ جیمین میذاره.)
ا.ت (با آرامش): میمونم. چون میخوام ببینم که میتونی خوب بودن رو یاد بگیری. و چون دلم نمیخواد تنها باشم. نه از ترس، از انتخاب.
(آنها روی لبهی بام ایستادن، و شهر زیرپاشون نفس میکشه.
شاید فردا دشمنی تازه سر برآره. شاید پیامدهای گذشته یه روزی سراغشون بیاد. اما حالا، برای اولین بار، اونا با هم دارن به سمتِ چیزی میرن که هر دو بهش آره گفتن — نه به زور، نه به فریب، بلکه با انتخاب. پایان بازه، اما پر از وعده.)
🖤 پایان — نه با فراموشی، بلکه با بازسازی.
#فیک
#فیک_بی_تی_اس
#فیک_جیمین
#مافیایی
- ۵.۶k
- ۱۹ مهر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط