یک شب آتش در نیستانی فتاد

یک شب آتش در نیستانی فتاد
سوخت چون عشقی که بر جانی فتاد

شعله تا سرگرم کار خویش شد
هر نِی ای شمعِ مزارِ خویش شد

نی به آتش گفت : کاین آشوب چیست؟
مر تو را زین سوختن مطلوب چیست؟

گفت آتش بی سبب نفروختم
دَعویِ بی معنی ات را سوختم

زانکه می گفتی نِی اَم با صد نمود
همچنان در بند خود بودی که بود

مرد را دردی اگر باشد خوش است
دردِ بی دردی علاجش آتش است
دیدگاه ها (۴)

رمزی ست ز پاسِ ادبِ عشق ، که مرغانشب نوبتِ پرواز به پروانه گ...

دردم از یار است و درمان نیز همدل فدای او شد و جان نیز هماین ...

کی شعر تر انگیزد خاطر که حزین باشدیک نکته از این معنی گفتیم ...

خانه دوست کجاست؟در فلق بود که پرسید سوارآسمان مکثی کردرهگذر ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط