چند پارتیی از نامجون شییی
چند پارتیی از نامجون شییی؟؟؟؟؟
باد سرد پاییزی از پنجرهی نیمهباز اتاق خواب به داخل میوزید و پردهها را به آرامی تکان میداد. سکوت خانه، سنگینتر از همیشه بود. چند ماه بود که این سکوت، تنها همدم شما شده بود؛ سکوتی که پس از طوفان خیانت نامجون، بر زندگیتان سایه افکنده بود.
ماهها بود که هر دو انتظار، هر دو رؤیای کوچکِ بچهدار شدن را در سر داشتید. معاینات پزشکی، حرفهای پزشکان، و آن نتیجهی تکراری، کمکم سایهی ناامیدی را بر دلهایتان میانداخت. تو با صبوری سعی میکردید با این واقعیت کنار بیایید، اما نامجون، با آن ذهن تحلیلی و گاهی مضطربش، راهی دیگر را در پیش گرفت.
ترس از ناباروری، از اینکه نتواند رویای پدر شدن را با شما تجربه کند، او را به سمت تردید و سپس خطایی دردناک کشاند. او فکر کرد، شاید این پایان راه شماست، شاید عشقی که قرار بود با تولد یک فرزند کامل شود، دیگر معنایی ندارد. و در اوج همین ناامیدی، اشتباهی جبرانناپذیر مرتکب شد. خیانت.
وقتی حقیقت برملا شد، دنیا روی سرت خراب شد. نه فقط به خاطر آن خیانت، بلکه به خاطر این درک تلخ که نامجون، با تمام عشقش، نتوانسته بود به تو و به رابطهتان اعتماد کند؛ نتوانسته بود در آن لحظات سخت، کنارت بایستد و با هم بجنگند. او در سکوت ترس و ناامیدیاش، شما را گم کرده بود.
حالا، ماهها گذشته بود. نامجون، شکسته و پشیمان، تمام تلاشش را میکرد تا تو را به آغوشش بازگرداند. او نوشته بود، حرف زده بود، اشک ریخته بود. اعتراف کرده بود که اشتباه کرده، که ترس او را کور کرده بود، که هرگز نباید به تو شک میکرد. او حالا معنای عشق واقعی را درک کرده بود؛ عشقی که در سختیها کنار هم ماندن است، نه فرار کردن.
یک روز عصر، او به دیدنت آمد. در آستانهی در ایستاد، نگاهش خسته و مضطرب بود. در را باز کردید و او وارد شد. سکوت بینتان سنگین بود.
باد سرد پاییزی از پنجرهی نیمهباز اتاق خواب به داخل میوزید و پردهها را به آرامی تکان میداد. سکوت خانه، سنگینتر از همیشه بود. چند ماه بود که این سکوت، تنها همدم شما شده بود؛ سکوتی که پس از طوفان خیانت نامجون، بر زندگیتان سایه افکنده بود.
ماهها بود که هر دو انتظار، هر دو رؤیای کوچکِ بچهدار شدن را در سر داشتید. معاینات پزشکی، حرفهای پزشکان، و آن نتیجهی تکراری، کمکم سایهی ناامیدی را بر دلهایتان میانداخت. تو با صبوری سعی میکردید با این واقعیت کنار بیایید، اما نامجون، با آن ذهن تحلیلی و گاهی مضطربش، راهی دیگر را در پیش گرفت.
ترس از ناباروری، از اینکه نتواند رویای پدر شدن را با شما تجربه کند، او را به سمت تردید و سپس خطایی دردناک کشاند. او فکر کرد، شاید این پایان راه شماست، شاید عشقی که قرار بود با تولد یک فرزند کامل شود، دیگر معنایی ندارد. و در اوج همین ناامیدی، اشتباهی جبرانناپذیر مرتکب شد. خیانت.
وقتی حقیقت برملا شد، دنیا روی سرت خراب شد. نه فقط به خاطر آن خیانت، بلکه به خاطر این درک تلخ که نامجون، با تمام عشقش، نتوانسته بود به تو و به رابطهتان اعتماد کند؛ نتوانسته بود در آن لحظات سخت، کنارت بایستد و با هم بجنگند. او در سکوت ترس و ناامیدیاش، شما را گم کرده بود.
حالا، ماهها گذشته بود. نامجون، شکسته و پشیمان، تمام تلاشش را میکرد تا تو را به آغوشش بازگرداند. او نوشته بود، حرف زده بود، اشک ریخته بود. اعتراف کرده بود که اشتباه کرده، که ترس او را کور کرده بود، که هرگز نباید به تو شک میکرد. او حالا معنای عشق واقعی را درک کرده بود؛ عشقی که در سختیها کنار هم ماندن است، نه فرار کردن.
یک روز عصر، او به دیدنت آمد. در آستانهی در ایستاد، نگاهش خسته و مضطرب بود. در را باز کردید و او وارد شد. سکوت بینتان سنگین بود.
- ۲.۸k
- ۱۶ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط