ازدواج نافرجام
《 ازدواج نافرجام 》
(๑˙❥˙๑) پارت 134 (๑˙❥˙๑)
و حدس اینکه متعلق به چه کسیه زیاد سخت نبود عطر تلخی که با تمام وجود دلتنگ اش بود خوشحال بود که جونگکوک بعد از این همه مدت عطرش رو عوض نکرده بود
مثل همیشه عطرش زودتر از خودش رسیده عطری که میان صد ها بوی زننده ای عطر به راحتی برایش قابل تشخیص بود .. جونگکوک صندلی کنارش رو عقب کشید و روش نشست و لیوان ویسکی اش رو روی میز گذاشت ..دختر نگاه کوتاهی بهش انداخت که کتش رو درآورد بود و آستین های رو تا کرد و باعث خودنمایی تتو های مختلف دستش میشد که جذابیت رو چند برابر میکرد ...با گذاشته شدن نوشنی جلویش نگاهش رو از جونگکوک گرفت و انگشتاش رو دور پایه لیوانش حلقه کرد
جونگکوک با دیدن نوشیدنی ایِاماف آبی رنگ پوزخند بی صدای زد و با لحن جدی گفت : فکر میکنم دختر کوچولوم اونقدرا که ادعا میکرد عاقل و بزرگ نشده خوردن این کوکتل اصلا خوب نیست
ویوا اخم کرد نه از روی عصبانیت بلکه از روی غم و دل تنگی که با یادآوری لقب که همیشه جونگکوک خطابش میکرد با یادآوری تک تک خاطرات شیرینش نگاه برگشت سمته جونگکوک و نگاه مشکی گیرای قفل شد نگاهی که میان جدیتش شیطنت و هوس نهفتهای درونشون موج میزد و پایه لیوانش رو بین انگشتانش فشرد دیگه بس بود این همه جدایی سوءتفاهم غم و ناراحتی ...برای یک بار هم که شده میخواست بیپروا باشه فقد عاشق شیدا باشه و به ندای قلبش گوش بده
لحظه ای نگاه ویوا رنگ شیطنت گرفت پوزخند ریزی زد : از کجا میدونی شاید میخواهم اونقدر بنوشم که زمان مکان از یاد بره
جرعهای از نوشیدنی اش رو مزه کرد و لحظه ای نگاهش از چشم های جونگکوک پایین اومد و کوتاه روی لب هاب باریک مردانه اش فقل شد اما دیری نگذشت که زود نگاهش رو بالا آورد اما نفسش وقتی توی سینه حبس شد که دست داغ عشقش روی رون لختش کشید
شد نه یک لمس کوتاه بلکه طولانی با حوصله اما بدون کوچکترین تغییر توی حالتش سمت میز برگشت و صدای دورگه و بمی که شنیدن تا مغز استخوان رو لمس کرد
جونگکوک : برای فراموش کردن زمان مکان نیازی به نوشیدنی نداری فقد کافی همرام بیایی جوری از بند دنیا رهات میکنم که حتا فکرشم نکنی
برگشت و دو طرف صندلی دختر رو گرفت و به سمته خودش کشید توی نزدیکترین فاصله و دو زانوی دختر بین پاهاش قرار گرفت
و با نگاهی که شیطنت آمیز و در عین حال دلتنگ هوس انگیز به چشمای دختر خیره شد که جسورانه بدون ذرهای تردید نگاهش میکرد
تضادی احساسش بیش از اون چه بود فکر میکرد و با یادآوری رفتن های پنهانش به اون آپارتمان لحظهای اخم کرد و گفت : چرا بهم نگفتی که اینها و یونگهو باهم رابطه دارن ؟
اسلاید ها چک شه
(๑˙❥˙๑) پارت 134 (๑˙❥˙๑)
و حدس اینکه متعلق به چه کسیه زیاد سخت نبود عطر تلخی که با تمام وجود دلتنگ اش بود خوشحال بود که جونگکوک بعد از این همه مدت عطرش رو عوض نکرده بود
مثل همیشه عطرش زودتر از خودش رسیده عطری که میان صد ها بوی زننده ای عطر به راحتی برایش قابل تشخیص بود .. جونگکوک صندلی کنارش رو عقب کشید و روش نشست و لیوان ویسکی اش رو روی میز گذاشت ..دختر نگاه کوتاهی بهش انداخت که کتش رو درآورد بود و آستین های رو تا کرد و باعث خودنمایی تتو های مختلف دستش میشد که جذابیت رو چند برابر میکرد ...با گذاشته شدن نوشنی جلویش نگاهش رو از جونگکوک گرفت و انگشتاش رو دور پایه لیوانش حلقه کرد
جونگکوک با دیدن نوشیدنی ایِاماف آبی رنگ پوزخند بی صدای زد و با لحن جدی گفت : فکر میکنم دختر کوچولوم اونقدرا که ادعا میکرد عاقل و بزرگ نشده خوردن این کوکتل اصلا خوب نیست
ویوا اخم کرد نه از روی عصبانیت بلکه از روی غم و دل تنگی که با یادآوری لقب که همیشه جونگکوک خطابش میکرد با یادآوری تک تک خاطرات شیرینش نگاه برگشت سمته جونگکوک و نگاه مشکی گیرای قفل شد نگاهی که میان جدیتش شیطنت و هوس نهفتهای درونشون موج میزد و پایه لیوانش رو بین انگشتانش فشرد دیگه بس بود این همه جدایی سوءتفاهم غم و ناراحتی ...برای یک بار هم که شده میخواست بیپروا باشه فقد عاشق شیدا باشه و به ندای قلبش گوش بده
لحظه ای نگاه ویوا رنگ شیطنت گرفت پوزخند ریزی زد : از کجا میدونی شاید میخواهم اونقدر بنوشم که زمان مکان از یاد بره
جرعهای از نوشیدنی اش رو مزه کرد و لحظه ای نگاهش از چشم های جونگکوک پایین اومد و کوتاه روی لب هاب باریک مردانه اش فقل شد اما دیری نگذشت که زود نگاهش رو بالا آورد اما نفسش وقتی توی سینه حبس شد که دست داغ عشقش روی رون لختش کشید
شد نه یک لمس کوتاه بلکه طولانی با حوصله اما بدون کوچکترین تغییر توی حالتش سمت میز برگشت و صدای دورگه و بمی که شنیدن تا مغز استخوان رو لمس کرد
جونگکوک : برای فراموش کردن زمان مکان نیازی به نوشیدنی نداری فقد کافی همرام بیایی جوری از بند دنیا رهات میکنم که حتا فکرشم نکنی
برگشت و دو طرف صندلی دختر رو گرفت و به سمته خودش کشید توی نزدیکترین فاصله و دو زانوی دختر بین پاهاش قرار گرفت
و با نگاهی که شیطنت آمیز و در عین حال دلتنگ هوس انگیز به چشمای دختر خیره شد که جسورانه بدون ذرهای تردید نگاهش میکرد
تضادی احساسش بیش از اون چه بود فکر میکرد و با یادآوری رفتن های پنهانش به اون آپارتمان لحظهای اخم کرد و گفت : چرا بهم نگفتی که اینها و یونگهو باهم رابطه دارن ؟
اسلاید ها چک شه
- ۶۷۳
- ۰۸ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط