از تو سکوت مانده و از من،

از تو سکوت مانده و از من،
صداے تو
چیزے بگو که من بنویسم
به جاے تو
حرفے که خالے ام کند
از روزهاےسکوت
حسّےکه باز پُر کنَدَم از هواےتو
این روزها
عجیب دلم تنگِ رفتن است
تا صبح راه مے روم
و پا به پاےتو
در خواب حرف مےزنم
و گریه مےکنم
بیدار مےکنند مرا دستهاے تو
هے شعر مے نویسم
و دلتنگ مے شوم
حس مےکنم کنارَمے
و آه جاےتو
این شعر را رها کن
و نشنیده ام بگیر
بگذار در سکوت بمیرم
براےتو...
دیدگاه ها (۱)

تو دیدے اشک چشمم را ، ولےبی اعتنا رفتےسکوت گریه هایم را شنید...

تو نباشے نَفَسم را به دَرَک خواهم دادپاسخ ِ لطف ِ خدا را مَت...

آرزوے شدیدے مے کردمکه با او در جزیــرۀ گمشده اے باشم که آدمی...

دوجین کار سرم ریخته ... .اول باید خورشید را به آسمان سوزن کن...

نامه ی دامبلدور به گریندل والد

ای کاش مهم بودم ):پارت ۱۴ با واقعیت رو به رو شو برادرات میخو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط