داداشم منو دید تو خیابون.. با یه نگاه تند بهم فهموند برو

داداشم منو دید تو خیابون.. با یه نگاه تند بهم فهموند برو خونه تا بیام..
خیلی ترسیده بودم.. الان میاد حسابی منو تنبیه میکنه..

نزدیک غروب رسید.. وضو گرفت دو رکعت نماز خوند
بعد از نماز گفت بیا اینجا
خیلی ترسیده بودم

گفت آبجی بشین

نشستم
بی مقدمه شروع کرد یه روضه از خانوم حضرت زهرا خوند حسابی گریه کرد منم گریه ام گرفت
بعد گفت آبجی میدونی بی بی چرا روشو از مولا میپوشوند
از شرم اینکه علی یدفعه دق نکنه
آخه غیرت الله

میدونی بی بی حتی پشت در هم نزاشت چادر از سرش بیفته!

میدونی چرا امام حسن زود پیر شد
بخاطر اینکه تو کوچه بود و نتونست کاری برا ناموسش کنه

آبجی حالا اگه میخوای منو دق مرگ نکنی
تو خیابون که راه میری مواظب روسری و چادرت باش
یدفعه ناخداگاه نره عقب و یه تار موت بیفته بیرون
من نمیتونم فردای قیامت جواب خانوم حضرت زهرا رو بدم
دیدگاه ها (۱۳)

توی محوطه دانشگاه باد خیلی شدیدی می وزید، طوری که مجبور بودی...

ﺩﻝ ﻣﻦ ﺳﺨﺖ،ﻫﻮﺍﯼ ﺣﺮﻣﺖ ﺭﺍ ﺩﺍﺭﺩ ...ﮐﻪ ﺑﮕﯿﺮﻡ ﺗﺴﺒﯿﺢ،ﺑﻨﺸﯿﻨﻢ ﯾﮏﮔﻮﺷﻪ ...

پشتـــ این چادر مشکـــے بہ خدا رازی هستـــبہ کبودی زده اند...

یادمــان باشـد ، بـا شکسـتن پـای دیـگران ، مـا بهتـر راه نخـ...

پارت سوم همینجثری منتظر بودم تا سهیل بیاد یدفعه یکی از پسرا ...

عشق دردناکp⁵صبح از خواب بلند شدمدوباره جاهای کبودی های روی ب...

بیو گرافی کامل

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط