سیلام سیلام. این پارت فقط گریه داریم.😭🤣

سیلام سیلام. این پارت فقط گریه داریم.😭🤣


باکوگو داد زد:ههههوووییییی نفله دوتیکه داری چه گوهی میخوری؟؟؟؟؟
بعدش باکوگو اومد جلو و تودوروکی هم بلند شد و نزدیک بود دعوا بشه که ایزوکو بلند شد و بینشون وایساد و گفت:تمومش کنید.
باکوگو:چی رو تموم کنیم اون نفله دوتیکه_*ایزوکو پرید وست حرفش*
ایزوکو:نه کاچان اون کاری نکرده اگه اون نبود من الان زیر اوار مرده بودم.
باکوگو عصبانی شد و گفت:مگه من مردم که این نفله دوتیکه تورو نجات بده.
ایزوکو:چرا اینجوری میکنی؟یعنی واقعا اینقدر به من بی اعتمادی؟
باکوگو:اصلا چرا باید بزاری اون نفله دوتیکه به تو دست بزنه؟
ایزوکو:اون دوستمه.
باکوگو:اها پس من این وست فقط یه وسیله واسه خوشگذرونیم.
ایزوکو بانداژ دور گردنش رو در اورد و گفت:اگه اینجوری فکر میکنی پس این نشونه چیه؟
باکوگو:الان انتظار داری حرفت رو بارو کنم؟
ایزوکو با گریه گفت:یعنی..هق..فکر میکنی..هق..دوستت ندارم؟
باکوگو:اره اینجوری فکر میکنم چون تو همیشه طرف این نفله دوتیکه ای.
ایزوکو یه لحظه چشماش گرد شد و گریش شدت گرفت و گفت:طوری رفتار نکن که..هق..فکر کنم همه چیز هایی که بینمون گذشته..هق..فقط یه بازی بوده.
باکوگو:فکر نمیکنی من باید این حرف رو بهت بزنم؟...دکوی نفله.
ایزوکو:م. م. منظورت چیه کاچان؟
باکوگو:ممنون که بهم ثابت کردی احساساتت واقعی نیست...
باکوگو اشک توی چشماش حلقه زد و روش رو برگردوند و خواست بره بیرون که ایزوکو از پشت کمرش رو گرفت و بغلش کرد.
ایزوکو:ولی کاچان من عاشق_*باکوگو حرفش قطع.*
باکوگو:دیگه نمیخوام چیزی بشنوم...
باکوگو دست ایزوکو رو پس زد و از اتاق رفت بیرون. وقتی که باکوگو رفت ایزوکو گریش بیشتر شد افتاد روی زانو هاش و قلبش رو گرفت و از ته دلش گریه کرد. تودوروکی هم نمیدونست چیکار کنه و فقط دستش رو گذاشته بود روی شونه ایزوکو. و کنارش زانو زده بود. بعد چند دقیقه ایزوکو کمی اروم گرفت.
ایزوکو:چرا باهاش اینجوری حرف زدم؟چرا اون حرفارو بدون اینکه احساساتش رو در نظر بگیرم زدم؟

از دعوای ایزوکو و باکوگو دو هفته میگذشت و اون دوتا توی این دو هفته حتی باهم حرف هم نزدن. بچه ها از دعوای اون دوتا خبر داشتن و میخواستن درستش کنن اما اون دوتا انگار واقعا همه چیز بینشون تموم شده بود. که بچه ها دیگه این وضعیت رو نمیتونستن تحمل کنن و تصمیم گرفتن یه نقشه بچینن که اون دوتا رو باهم اشتی بدن. مینا پیشنهاد داد که همه دست جمعی برن خرید تا اون دوتا بتونن باهم حرف بزنن. و با هر بدبختی بود این دوتا رو بردن بیرون و توی مرکز خرید بودن که ایزوکو یه دفعه حالش بد شد و مجبور شد بره دستشویی. ایزوکو بالا اورد و باخودش گفت:ا. ا. این اصلا خوب نیست.
بعدش بی بی چک رو از کیفش در اورد.
(ذهن ایزوکو:بعد از اتفاق اون روز مطمعن بودم این به دردم میخوره اما میترسیدم ازش استفاده کنم. ولی من باید بدونم.)
ایزوکو تست رو امتحان کرد و وقتی نگاه به تست کرد چشماش گرد شد و دستش رو گذاشت روی دهنش.
(من:تبریک میگم.😆
ایزوکو:تبریک چی میگی بذبخت شدم.)
بعدش دستش رو از روی دهنش برداشت و با خودش گفت:ا. ا. ا. این امکان_
ایزوکو رفت تو شوک و نتونست حرفش رو کامل کنه همون لحظه از پشتش یه پورتال باز شد و دوتا دست اومد بیرون*دست های توگا*با یکی از دستاش دستمال رو گرفت جلوی صورت ایزوکو و اون رو بی هوش کرد و با اون یکی دستش ایزوکو رو کشید تو پرتال وقتی سرش رو از پرتال اورد بیرون که چک کنه کسی نیست یه چشمش به اون تست می افته و اروم از روی زمین برش میداره و با کلی تعجب زمزمه میکنه:مثبته!
بعدش تست رو با خودش برد و پرتال بسته شد.
بچه ها و مخصوصا باکوگو کم کم نگران شدن چون 20 دقیقه ای بود که ایزوکو نیومده بود. دخترا وارد دستشویی شدن. و وقتی دستشویی رو گشتن دیدن که ایزوکو نیست. و برگشتن پیش بچه ها و به همه گفتن که ایزوکو نیست و همه در به در افتادن به دنبال ایزوکو.
سرو:بچه ها ش. شاید جیم زده رفته خوابگاه.
باکوگو:نه دکو همچین ادمی نیست که همینطوری بزاره بره.
تودوروکی:باکوگو راست میگه.
مینا:نکنه اتفاقی براش افتاده؟
همه با این حرف نگران شدن. و بیشتر گشتن اما خبری از ایزوکو نبود. بعدش همه تصمیم گرفتن زنگ بزنن ایزاوا سنسی و زنگ زدن و بعد چند دقیقه ایزاوا سنسی المایت و چندتا از قهرمان ها رسیدن مرکز خرید.
ایزاوا:یکی از شما دخترا بره خوابگاه اتاقه ایزوکو و کل خوابگاه رو بگرده و ببینه ایزوکو خوابگاه هست یا نه. جیرو کودا شوجی همین الان شروع کنید به گشتن.
اونا با سر تایید کردن و شروع کردن به گشتن. اوراراکا هم رفت خوابگاه ولی ایزوکو اونجا نبود.
(مخفی گاه ویلن ها.)
ایزوکو کم کم به هوش اومد...


خببببب اینم از این پارت.😀
این پارت را خیلی میدوستم.😀👍
نظراتتون رو برام بنویسید.💫
مرسی خوندی.💫
دیدگاه ها (۷)

رمان یک نیمکت فاصله

تناسخ به دنیایی دیگر پارت ۴۴

سناریو:زخم التیامی/پارت ۶**باکوگو**اتوبوس راه افتاد. بالاخره...

سناریو باکودکو

سناریو:مرگ پنهان/پارت¹²**ایزوکو**تو کلاس نشسته بودم و به دیر...

شجاعت در سایه

پارت پونزدهم🧡💚قلبی که به تو تعلق داره باکودکو(مغز باکوگو می...

پارت ۲باکوگو که هنوز دستش روی قلبش بود از گردن دکو جدا شد 《ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط