برادران یوسف وقتی می خواستند یوسف رو توی چاه بندازن، یوسف

برادران یوسف وقتی می خواستند یوسف رو توی چاه بندازن، یوسف لـبـخـنـدی زد!
یهودا پرسید: چرا می خندی؟ اینجا که جای خنده نیست!
یوسف گفت:
روزی در این فکر بودم که
چطور کسی میتونه به من اظهار دشمنی بکنه با وجود این که برادران نیرومندی چون شما دارم...
اما حالا می بینم که خدا همین برادران رو بر من مسلط کرد
تا بدونم غیر از خــــدا تکیه گاهی نیست!
و این چاه نشینی ِ
امروز من
تاوان ِ
تکیه
کردن
به
غیرخداست!



شبتون بخیر
دیدگاه ها (۲۳)

وضع ما در گردش دنیا چه فرقی می‌کند؟ زندگی یا مرگ، ...

شعر واقعا زیباست....... ما شیعه ایم اما فقط در ثبت احوال!!! ...

صدایت میکنم آقا...همین جایم... خودم...تنها...از این پایین به...

بد نکن با دلم اینگونه که بد می بینی! می نشینی لبِ دلشوره و غ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط