پارت
پارت ۲۸ :
تغییر ناگهانی
چیفویو: باجی سان شما نباید تکون بخورید !
باجی خندید و چیفویو روکنار کشید اروم اروم از کوه ماشین های قراضه پایین اومد ازش خون میچکید ولی به نظر براش مهم نبود باجی اروم از کنار میتسویا و دراکن که تعجب کرده بودن و از کنار مایکی و سوزومه که خشکشون زده بود رد شد و رو به روی کازوتورا وایستاد
باجی : اینها برای کشتن من اصلا کافی نیست !
همه میدونستن داره دروغ میکه توی همون چند لحظه که اونجا وایستاده بود یه عالمه خون ازش ریخته بود پایین پاش این زخم حتما کشنده بود
باجی پوزخند زد چاقو رو از توی جیبش برداشت ،چاقوی تیزی بود که به خاطر برخورد نوز خورشید بهش برق میزد باجی چاقو رو بالا گرفت و رو به کازوتورا داد زد : من به دست تو نمیمیرم !!!
بعد حتی قبل از اینکه کسی بفهمه چی به چیه چاقو رو توی بدنش فرو کرد
همه خشکشون زده بود باجی داشت چی کار میکرد میخواست خودش بر بکشه ؟!؟!؟
باجی چاقو رو محکم تر فشار داد و بعد از شدت درد تعادلش رو از دست داد و از پشت افتاد زمین
چیفویو از بالا کوه ماشین های قراضه دوید پایین : باجی... باجی سان !!!!
چیفویو دوید از کنار مایکی و سوزومه که خشکشون زنه بود رد شد و کنار باجی نشست سر باجی رو بالا گرفت و گفت: باجی سان ..چرا ؟
سوزومه هم تازه به خودش اومد اروم به سمت باجی قدم برداشت با هر قدم سرعتش بیشتر میشد تا اینکه آخر به دویدن خالص تبدیل شد سوزومه گریه نمیکرد صورتش بی احساس بود ولی ته مونده نگرانی را اگر خوب به صورتش نگاه میکردی میدی
تاکه میچی نفس نفس میزد نمیتونست اتفاقی که جلوی چشم هاش میفته رو تحلیل کنه
تاکه: باجی نمیفهمم ...چرا به خودت چاقو ازدی این چه کاری بود کردی
سوزومه به باجی رسید رو درست کنارش نشست رو به روی چیفویو
سوزومه : لعنتی ....زخمت خیلی عمیقه تو ...تو چیکار کردی
باجی رو به سوزومه لبخند کجی زد و رو به تاکه میچی گفت
باجی : کیساکی...اه...دشمـ..نه وقتی بعد از دعوای میبوس از مایکی...خواست اون رو کاپیتان دسته چهارم کنه ...تا...تا پاچین رو ازاد کنه فهمیدم...
سوزومه ارم زمزمه کرد : باجی...
باجی : کاپیتان دسته چهارم کیساکی نیست....ما هفت نفر بودیم که تومان رو تأسیس کردیم ...هر اتفاقی هم...که بیفته ....کاپیتان دسته چهارم پاچینه
سوزومه که سرش رو پایین انداخته بود و گوش میداد زیر لب چیز نامفهوم زمزمه کرد
باجی ادامه داد : پاچین ...دراکن ... میتسویا...مایکی ....سوزومه .....و کازوتورا اونها ... گنجینه های منن
سوزومه دست باجی رو گرفت: مثل جون اخری ها حذف نزن تو زنده میمونی .....مگه نه؟
باجی خندید : با این زخم
سوزومه خشکش زد نمیتونست به خودش دروغ بگه باجی مطمنن میمرد …
باجی : میخواستم .....تنهای از یه چیزی سر در بیارم ولی شکست خوردم...مایکی دیگه...دلیلی نداره بخواد کازوتورا رو بکشه ...
سوزومه هنوز سرش پایین بود
چیفویو گریه میکرد
تاکه میچی خشکش زده بود
باجی خندید خنده شیرینی بود ... مخصوصاً برای کسی که داشت میمرد
باجی : دیگه اخرشه دارن چرت و پرت میگم ...تاکه میچی از تومان مراقبت کن
و بعد دیگه باجی حرف نزد نفس هم نمشید اروم و ساکت بغل چیفویو...زیادی ساکت
✹✹✹✹✹
چیفویو چنان بلند داد زد که تا چند کوچه اون طرف تر هم صدای فریاد غمگینش میرفت
چیفویو: بـــــــاجــــــــی - ســــــان !!!!
سوزومه با صدای چیفویو لرزید انگار اون هم همراه باجی مرده بود و دوباره زنده شده بود
بالاخره سرش رو بالا گرفت گریه نمیکرد صورت وحشت زده و یا نگرانی هم نداشت صورتی کاملا خنثی و بی حس
دست باجی که هنوز توی دستش بود رو فشار داد
با حالتی که بیشتر به یه دیوانه میخورد زمزه کرد : باجی ؟
صدای سوزومه بلند تر شد انگار با صدا زدن باجی اون زنده میشد: باجی ؟؟؟؟
-+-+-+-
مایکی به سوزومه خیره شد هر کسی به سوزومه یا مایکی نگاه میکرد میفهمید شکسته اند حتی اگر به ظاهر بی احساس ترین صورت ها رو به خودشون گرفته ان
مایکی برگشت با یه نگاه ترسناک به کازوتورا که جلوش وایستاده بود
مایکی : میکشمت
کازوتورا دهنش رو باز کرد که چیزی بگه ولی مایکی چنان محکم بهش مشت زد که خرفش توی گلوش خفه شد
مایکی با هر مشت تکرار میکرد : میکشمت !!!
∆=∆=∆=∆
چند دقیقه بعد:
مشت های مایکی وحشیانه به صورت کازوتورا میخورد اگه اینجوری ادامه پیدا میکرد کازوتورا میمرد
دوباره همون اینده لعنتی تکرار میشد
دوباره
و
دوباره
∆=∆=∆
بقیه پارت بعد
(~‾▿‾)~
تغییر ناگهانی
چیفویو: باجی سان شما نباید تکون بخورید !
باجی خندید و چیفویو روکنار کشید اروم اروم از کوه ماشین های قراضه پایین اومد ازش خون میچکید ولی به نظر براش مهم نبود باجی اروم از کنار میتسویا و دراکن که تعجب کرده بودن و از کنار مایکی و سوزومه که خشکشون زده بود رد شد و رو به روی کازوتورا وایستاد
باجی : اینها برای کشتن من اصلا کافی نیست !
همه میدونستن داره دروغ میکه توی همون چند لحظه که اونجا وایستاده بود یه عالمه خون ازش ریخته بود پایین پاش این زخم حتما کشنده بود
باجی پوزخند زد چاقو رو از توی جیبش برداشت ،چاقوی تیزی بود که به خاطر برخورد نوز خورشید بهش برق میزد باجی چاقو رو بالا گرفت و رو به کازوتورا داد زد : من به دست تو نمیمیرم !!!
بعد حتی قبل از اینکه کسی بفهمه چی به چیه چاقو رو توی بدنش فرو کرد
همه خشکشون زده بود باجی داشت چی کار میکرد میخواست خودش بر بکشه ؟!؟!؟
باجی چاقو رو محکم تر فشار داد و بعد از شدت درد تعادلش رو از دست داد و از پشت افتاد زمین
چیفویو از بالا کوه ماشین های قراضه دوید پایین : باجی... باجی سان !!!!
چیفویو دوید از کنار مایکی و سوزومه که خشکشون زنه بود رد شد و کنار باجی نشست سر باجی رو بالا گرفت و گفت: باجی سان ..چرا ؟
سوزومه هم تازه به خودش اومد اروم به سمت باجی قدم برداشت با هر قدم سرعتش بیشتر میشد تا اینکه آخر به دویدن خالص تبدیل شد سوزومه گریه نمیکرد صورتش بی احساس بود ولی ته مونده نگرانی را اگر خوب به صورتش نگاه میکردی میدی
تاکه میچی نفس نفس میزد نمیتونست اتفاقی که جلوی چشم هاش میفته رو تحلیل کنه
تاکه: باجی نمیفهمم ...چرا به خودت چاقو ازدی این چه کاری بود کردی
سوزومه به باجی رسید رو درست کنارش نشست رو به روی چیفویو
سوزومه : لعنتی ....زخمت خیلی عمیقه تو ...تو چیکار کردی
باجی رو به سوزومه لبخند کجی زد و رو به تاکه میچی گفت
باجی : کیساکی...اه...دشمـ..نه وقتی بعد از دعوای میبوس از مایکی...خواست اون رو کاپیتان دسته چهارم کنه ...تا...تا پاچین رو ازاد کنه فهمیدم...
سوزومه ارم زمزمه کرد : باجی...
باجی : کاپیتان دسته چهارم کیساکی نیست....ما هفت نفر بودیم که تومان رو تأسیس کردیم ...هر اتفاقی هم...که بیفته ....کاپیتان دسته چهارم پاچینه
سوزومه که سرش رو پایین انداخته بود و گوش میداد زیر لب چیز نامفهوم زمزمه کرد
باجی ادامه داد : پاچین ...دراکن ... میتسویا...مایکی ....سوزومه .....و کازوتورا اونها ... گنجینه های منن
سوزومه دست باجی رو گرفت: مثل جون اخری ها حذف نزن تو زنده میمونی .....مگه نه؟
باجی خندید : با این زخم
سوزومه خشکش زد نمیتونست به خودش دروغ بگه باجی مطمنن میمرد …
باجی : میخواستم .....تنهای از یه چیزی سر در بیارم ولی شکست خوردم...مایکی دیگه...دلیلی نداره بخواد کازوتورا رو بکشه ...
سوزومه هنوز سرش پایین بود
چیفویو گریه میکرد
تاکه میچی خشکش زده بود
باجی خندید خنده شیرینی بود ... مخصوصاً برای کسی که داشت میمرد
باجی : دیگه اخرشه دارن چرت و پرت میگم ...تاکه میچی از تومان مراقبت کن
و بعد دیگه باجی حرف نزد نفس هم نمشید اروم و ساکت بغل چیفویو...زیادی ساکت
✹✹✹✹✹
چیفویو چنان بلند داد زد که تا چند کوچه اون طرف تر هم صدای فریاد غمگینش میرفت
چیفویو: بـــــــاجــــــــی - ســــــان !!!!
سوزومه با صدای چیفویو لرزید انگار اون هم همراه باجی مرده بود و دوباره زنده شده بود
بالاخره سرش رو بالا گرفت گریه نمیکرد صورت وحشت زده و یا نگرانی هم نداشت صورتی کاملا خنثی و بی حس
دست باجی که هنوز توی دستش بود رو فشار داد
با حالتی که بیشتر به یه دیوانه میخورد زمزه کرد : باجی ؟
صدای سوزومه بلند تر شد انگار با صدا زدن باجی اون زنده میشد: باجی ؟؟؟؟
-+-+-+-
مایکی به سوزومه خیره شد هر کسی به سوزومه یا مایکی نگاه میکرد میفهمید شکسته اند حتی اگر به ظاهر بی احساس ترین صورت ها رو به خودشون گرفته ان
مایکی برگشت با یه نگاه ترسناک به کازوتورا که جلوش وایستاده بود
مایکی : میکشمت
کازوتورا دهنش رو باز کرد که چیزی بگه ولی مایکی چنان محکم بهش مشت زد که خرفش توی گلوش خفه شد
مایکی با هر مشت تکرار میکرد : میکشمت !!!
∆=∆=∆=∆
چند دقیقه بعد:
مشت های مایکی وحشیانه به صورت کازوتورا میخورد اگه اینجوری ادامه پیدا میکرد کازوتورا میمرد
دوباره همون اینده لعنتی تکرار میشد
دوباره
و
دوباره
∆=∆=∆
بقیه پارت بعد
(~‾▿‾)~
- ۱۴.۲k
- ۰۸ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط