م نو ت و دو تا پرنده تو قفس زندونی بودیم

مـ ـنو تـ ... ـو دو تا پرنده تو قفس زندونی بودیم

جای پَر زدن نداشتیم ولی آسمونی بودیم

اَبرو بارونو می دیدیم اما دنیامون قفس بود

چشم به دوردستا نداشتیم همینم واسه ما بس بود

اما یک روز اونایی که ما رو با هم دوست نداشتن

تـ ... ـو رو پَر دادن و جاتم یه دونه آینه گذاشتن

مـ ـن خوش باور ساده فکر می کردم رو به رومی

گاهی اشتباه می کردم مـ ـن کدومم تـ ... ـو کدومی

با تـ ... ـو زندگی می کردم قفسه تنگ و سیاهو

عشق تـ ... ـو از خاطرم بُرد عشق پَر زدن تا ماهو

اما یک روز باد وحشی رویاهامو با خودش بُرد

قفس افتاد و شکست و آینه افتاد و ترک خورد

تازه فهمیدم دروغ بود دنیایی که ساخته بودم

دردم از اینه که عمری خودمو نشناخته بودم

تـ ... ـو تو آسمونا بودی با پرنده های آزاد

مـ ـنه تن خسته رو حتی یه دفعه یادت نیوفتاد

حالا این قفس شکسته راه آسمون شده باز

اما تو قفس نشستم دیگه یادم رفته پرواز
دیدگاه ها (۳)

سالها به خودمیگوییم این نیز میگذرد و عمرم گدشت و این و ا...

قلبی دارم خسته از تپیدن مــــی گــــویــنــد ســـــاده ام ....

زندگیم رو لب تیغه نمی شه با تـ ... ـو بیام زخم مـ ـن خیلی ع...

دستای مـ ـن سرده یعنی که مـ ـن تنهام یعنی ازت دورم یعنی تـ ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط