پست 2
پست 2
همان طور که به موهای نرمش دست می کشید، پاهایش را از حصار دمپایی های سفید خارج کرد و با کنار زدن پرده سفیدی، وارد خانه شد:
_یالله.
صدای هیما خانم از آشپزخانه جمع و جورشان، شنیده شد:
_بیا تو پسرم.
به لهجه شیرین مادرش خندید:
_آمَدَم دا!*
خندید و سفره کوچکی را به دست محسن داد:
_پهن کن.
سفره را پهن کرد و رو به مادرش گفت:
_بابا کو؟
جواب را نگرفته، مریم از اتاقش خارج شد. چادر براق و نگین داری پوشیده و چشمان عسلی اش را به هیما خانم دوخته بود. بقچه قرمز رنگ غذا را به دست دخترش داد:
_سریع براشان ببر.
محسن با اخم به خواهرش نگاهی کرد:
_کجا می خوای بری؟
مژه های مشکی اش را بر هم زد:
_دارم می رم برای بابا غذا ببرم.
از جا بلند شد و رو به روی مریم قرار گرفت. اخمش نسبت به چند ثانیه قبل، غلیظ تر شده بود:
_نمی خواد؛ بده خودم می برم.
_نه داداش، شما استراحت کن؛ من خودم می برم.
نفس عمیقی کشید:
_خیابون ها اوضاع خوبی نداره، ناامنه؛ بده من!
مریم لبخند پر آرامش و عمیقی زد:
_گر نگه دار من آن است که من می دانم، شیشه را در بغل سنگ نگه می دارد.
به علاقه شدید خواهرش نسبت به شعر، خندید:
_باشه برو؛ فقط پوشیه ات رو بزن.
مریم چشم بلندی گفت و پوشیه اش را حصار صورتش کرد. چشم های عسلی رنگش در بیرون از پوشیه، خودنمایی می کردند. تره ای از موهای فرفری و طلایی رنگش از زیر چادر بیرون زد.
محسن لبخندی زد و آن را به داخل چادر فرستاد:
_الهی فدای موهای فرفری ات بشم من؛ برو و سریع برگرد.
مژگانش را دلبرانه بر هم زد و از خانه خارج شد. فضا آرام تر شده بود اما دل محسن، نه! هر لحظه می ترسید کسی به خواهردردانه و 18 ساله اش، آسیبی برساند.
با صدای مادرش، از فکر بیرون آمد:
_نگران نباش پسرم، بشین غذات رو بخور.
تازه متوجه دمی گوجه ای شد که هیما خانم با عشق و علاقه برای آن ها پخته بود. کمی شلوارش را بالا کشید و نشست:
_ به به؛ عجب رنگی!
دو_سه دقیقه ای گذشت اما محسن لب به غذا نزد. هیما خانم به طرف سجاده رفت:
_پس چرا نمی خوری؟
به طرف مادرش برگشت:
_منتظرم مریم بیاد؛ شما چرا نخوردید؟
چادر گل گلی اش را به سر کرد:
_روزه ام مادر.
بعد از 10 دقیقه، مریم در کنار محسن نشسته و مشغول صرف ناهار بودند. کمی آب نوشید و برادرش را مخاطب قرار داد:
_داداش، نظرت چیه موهام رو کوتاه کنم؟
به موهای طلایی و فرفری فرد مقابلش چشم دوخت؛ جدی بود، اما نمایشی!
_من که می گم کوتاه نکن.
پلکی زد:
_چرا؟
همان طور که می خندید، جوابش را داد:
_چون زشت می شی؛ کسی نمی گیرتت!
دا*: مادر.
همان طور که به موهای نرمش دست می کشید، پاهایش را از حصار دمپایی های سفید خارج کرد و با کنار زدن پرده سفیدی، وارد خانه شد:
_یالله.
صدای هیما خانم از آشپزخانه جمع و جورشان، شنیده شد:
_بیا تو پسرم.
به لهجه شیرین مادرش خندید:
_آمَدَم دا!*
خندید و سفره کوچکی را به دست محسن داد:
_پهن کن.
سفره را پهن کرد و رو به مادرش گفت:
_بابا کو؟
جواب را نگرفته، مریم از اتاقش خارج شد. چادر براق و نگین داری پوشیده و چشمان عسلی اش را به هیما خانم دوخته بود. بقچه قرمز رنگ غذا را به دست دخترش داد:
_سریع براشان ببر.
محسن با اخم به خواهرش نگاهی کرد:
_کجا می خوای بری؟
مژه های مشکی اش را بر هم زد:
_دارم می رم برای بابا غذا ببرم.
از جا بلند شد و رو به روی مریم قرار گرفت. اخمش نسبت به چند ثانیه قبل، غلیظ تر شده بود:
_نمی خواد؛ بده خودم می برم.
_نه داداش، شما استراحت کن؛ من خودم می برم.
نفس عمیقی کشید:
_خیابون ها اوضاع خوبی نداره، ناامنه؛ بده من!
مریم لبخند پر آرامش و عمیقی زد:
_گر نگه دار من آن است که من می دانم، شیشه را در بغل سنگ نگه می دارد.
به علاقه شدید خواهرش نسبت به شعر، خندید:
_باشه برو؛ فقط پوشیه ات رو بزن.
مریم چشم بلندی گفت و پوشیه اش را حصار صورتش کرد. چشم های عسلی رنگش در بیرون از پوشیه، خودنمایی می کردند. تره ای از موهای فرفری و طلایی رنگش از زیر چادر بیرون زد.
محسن لبخندی زد و آن را به داخل چادر فرستاد:
_الهی فدای موهای فرفری ات بشم من؛ برو و سریع برگرد.
مژگانش را دلبرانه بر هم زد و از خانه خارج شد. فضا آرام تر شده بود اما دل محسن، نه! هر لحظه می ترسید کسی به خواهردردانه و 18 ساله اش، آسیبی برساند.
با صدای مادرش، از فکر بیرون آمد:
_نگران نباش پسرم، بشین غذات رو بخور.
تازه متوجه دمی گوجه ای شد که هیما خانم با عشق و علاقه برای آن ها پخته بود. کمی شلوارش را بالا کشید و نشست:
_ به به؛ عجب رنگی!
دو_سه دقیقه ای گذشت اما محسن لب به غذا نزد. هیما خانم به طرف سجاده رفت:
_پس چرا نمی خوری؟
به طرف مادرش برگشت:
_منتظرم مریم بیاد؛ شما چرا نخوردید؟
چادر گل گلی اش را به سر کرد:
_روزه ام مادر.
بعد از 10 دقیقه، مریم در کنار محسن نشسته و مشغول صرف ناهار بودند. کمی آب نوشید و برادرش را مخاطب قرار داد:
_داداش، نظرت چیه موهام رو کوتاه کنم؟
به موهای طلایی و فرفری فرد مقابلش چشم دوخت؛ جدی بود، اما نمایشی!
_من که می گم کوتاه نکن.
پلکی زد:
_چرا؟
همان طور که می خندید، جوابش را داد:
_چون زشت می شی؛ کسی نمی گیرتت!
دا*: مادر.
- ۲.۶k
- ۲۵ اسفند ۱۳۹۶
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط