𝐰𝐞𝐫𝐞𝐰𝐨𝐥𝐟 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐮𝐦𝐚𝐧

𝐰𝐞𝐫𝐞𝐰𝐨𝐥𝐟 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐮𝐦𝐚𝐧
𝐜𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫 ¹
𝐩𝐚𝐫𝐭 ⁶

وارد اتاق شدم
خیلی اتاق کوچیک و تمیزی بود
درواقع بگم بد نبود خوشم اومد
ساکمو روی تخت گذاشته بودن
توی کتابخونه کلی کتاب چیده بودن
یا خدا یعنی قراره با همه اینا درس بخونیم..
لعنتی به همه معلما فرستادم و روی تخت دراز کشیدم
یاد چند دقیقه پیش افتادم
یعنی چی من خاص ترین روح رو در این جهان دارم
یعنی الان روحم با همه دانش آموزای اینجا خاص تره ؟!
خاص ....؟
هه....مسخرس !

همونجوری با خودم فکر می کردم که یاد گذشته افتادم

[ فلش بک به ۱۴ سال پیش ]
( ویو ورا )

امروز تولدمه
خیلی خوشحالم .... منو مامانم توی آشپزخونه داریم برای تولدم کیک درست میکنیم
وقتی کامل تموم شد کیک رو توی فر گذاشتیم
بعد رفتیم یکم خوشگل کردیم من یه لباس سفید پوشیدم
خیلی خوشگل بود
بعد چند دقیقه بابا هم اومد
ـ پرنسسم ... خیلی خوشگل شدی
لبخند زدم و قر دادم
ورا : من خوشگل بودم
قهقهه ملایمی زد و از پشتش یه جعبه رنگارنگ در آورد
از ذوق چشمم برق زد
ورا : این چیه ؟!!
ـ این هدیه ای برای پرنسسمه
هینی از هیجان زدم و سریع هدیه رو از دست پدرم گرفتم
همون مامانم با عشوه از اتاق بیرون اومد
پدرم نگاهشو از من گرفت و به مامانم داد
بلند شدو خمار از کمر مامانم گرفت
منم که متوجه وضعیت شدم
ـ من بهتره شماهارو تنها بزارم

اون دوتا رو تنها گذاشتم و با سرعت به طرف اتاقم رفتم
همین که به اتاقم رسیدم درو بستم و جعبه رنگارنگ توی دستم رو سعی کردم باز کنم
اما حس کردم صدای شکستن در خونه اومد ( در خونه نه در اتاق 🗿)

ادامه دارد...
دیدگاه ها (۳)

𝐰𝐞𝐫𝐞𝐰𝐨𝐥𝐟 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐮𝐦𝐚𝐧𝐜𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫 ¹𝐩𝐚𝐫𝐭 ⁷جعبه رو سریع انداختم یه گوش...

فالوشه🎀🎀🎀https://wisgoon.com/jenny33

𝐰𝐞𝐫𝐞𝐰𝐨𝐥𝐟 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐮𝐦𝐚𝐧𝐜𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫 ¹𝐩𝐚𝐫𝐭 ⁵کای : تو باید تا حد مرگ تمر...

𝐰𝐞𝐫𝐞𝐰𝐨𝐥𝐟 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐮𝐦𝐚𝐧𝐜𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫 ¹𝐩𝐚𝐫𝐭 ⁴همین که این حرکتو زد از دست...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط