🧁 پارت نهم | اولین حسادتِ شیرین
🧁 پارت نهم | اولین حسادتِ شیرین
چند روز بعد...
همکاری لیانا و جنگکوک آنقدر موفق شده بود که تقریباً هر هفته یک برنامهی خیریه برگزار میکردند.
آن روز، قرار بود برای کودکان یک بیمارستان، جعبههای شیرینی آماده کنند.
از صبح زود، قنادی Sweet Dream پر از رفتوآمد بود.
لیانا با دقت روی کوکیها طرح قلب میکشید و جنگکوک هم جعبهها را مرتب میکرد.
همهچیز آرام پیش میرفت...
تا اینکه زنگ در قنادی به صدا درآمد.
دینگ...
دختری جوان و شیکپوش وارد شد.
با لبخند مستقیم به سمت جنگکوک رفت.
ـ آقای جئون! بالاخره پیداتون کردم.
جنگکوک با احترام لبخند زد.
ـ سلام. خوش اومدین.
دختر، جعبهی کوچکی را روی میز گذاشت.
ـ این شیرینیها رو خودم درست کردم... خواستم شما امتحانشون کنین.
لیانا که مشغول تزئین کیک بود، ناخودآگاه نگاهش به آن دو افتاد.
دختر با هیجان ادامه داد:
ـ راستش... مدتهاست طرفدار کارهای خیرتونم.
جنگکوک مؤدبانه تشکر کرد و گفت:
ـ خیلی لطف کردین.
لیانا دوباره مشغول کار شد، اما نمیدانست چرا دلش کمی گرفته است.
مینا که تغییر حالت دوستش را فهمیده بود، آرام کنار او ایستاد.
ـ چی شده؟
ـ هیچی...
ـ مطمئنی؟
لیانا آهسته گفت:
ـ نمیدونم... فقط حس عجیبی دارم.
مینا لبخند شیطنتآمیزی زد.
ـ به نظرم اسمش حسادته!
لیانا سریع سرش را تکان داد.
ـ نه! اصلاً...
اما گونههای سرخش چیز دیگری میگفت.
---
چند دقیقه بعد، دختر از قنادی رفت.
جنگکوک مستقیم به سمت پیشخوان آمد.
ـ خانم کیم، میشه اون جعبههای روبان آبی رو بدین؟
لیانا که هنوز کمی دلخور بود، بدون اینکه به او نگاه کند، جعبه را روی میز گذاشت.
ـ بفرمایید.
جنگکوک متوجه تغییر رفتارش شد.
ـ اتفاقی افتاده؟
ـ نه، همهچی خوبه.
ـ مطمئنین؟
لیانا بالاخره نگاهش کرد.
ـ بله.
جنگکوک لبخند آرامی زد، اما حس کرد چیزی او را ناراحت کرده است.
---
وقتی کارشان تمام شد، جنگکوک دو فنجان شکلات داغ آماده کرد و یکی را جلوی لیانا گذاشت.
ـ فکر کردم بعد از این همه کار، یه استراحت کوچیک بد نباشه.
لیانا لبخند کمرنگی زد.
ـ ممنونم.
چند لحظه هر دو در سکوت شکلات داغشان را نوشیدند.
بعد جنگکوک گفت:
ـ اون خانمی که امروز اومده بود، یکی از داوطلبهای جدید مؤسسهست. برای اولین بار بود که از نزدیک میدیدمش.
لیانا لحظهای مکث کرد.
ـ واقعاً؟
ـ آره. فکر کنم فقط میخواست از برنامههای خیریه حمایت کنه.
لیانا بیاختیار لبخند زد.
دلخوری کوچکش، همانقدر آرام که آمده بود، از بین رفت.
---
هنگام غروب، وقتی جنگکوک آمادهی رفتن شد، یک جعبهی کوچک از روی پیشخوان برداشت.
ـ این چیه؟
لیانا با لبخند گفت:
ـ چند تا کوکی کرهای.
ـ برای کی؟
لیانا شانه بالا انداخت.
ـ برای مدیر مهربون یه مؤسسه خیریه... که امروز خیلی زحمت کشید.
جنگکوک خندید.
ـ پس باید از اون قناد مهربون حسابی تشکر کنم.
نگاهشان برای چند ثانیه در هم گره خورد.
احساسی آرام، اما واقعی، در قلب هر دویشان جوانه زده بود.
هنوز هیچکدام چیزی به زبان نیاورده بودند...
اما عشق، آرامآرام راهش را به قلبهایشان پیدا میکرد.
ادامه دارد...🧁⃢💍
┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈
شرط برای سه پارت بعدی: (ببخشید که دیر شدددد😭)
ˡᶦᵏᵉ : 𝟑𝟓🧁࿐
ᶜᵒᵐᵐᵉⁿᵗ : 𝟐𝟖🧁࿐
ʳᵉᵖᵒˢᵗ : 𝟏𝟑🧁࿐
چند روز بعد...
همکاری لیانا و جنگکوک آنقدر موفق شده بود که تقریباً هر هفته یک برنامهی خیریه برگزار میکردند.
آن روز، قرار بود برای کودکان یک بیمارستان، جعبههای شیرینی آماده کنند.
از صبح زود، قنادی Sweet Dream پر از رفتوآمد بود.
لیانا با دقت روی کوکیها طرح قلب میکشید و جنگکوک هم جعبهها را مرتب میکرد.
همهچیز آرام پیش میرفت...
تا اینکه زنگ در قنادی به صدا درآمد.
دینگ...
دختری جوان و شیکپوش وارد شد.
با لبخند مستقیم به سمت جنگکوک رفت.
ـ آقای جئون! بالاخره پیداتون کردم.
جنگکوک با احترام لبخند زد.
ـ سلام. خوش اومدین.
دختر، جعبهی کوچکی را روی میز گذاشت.
ـ این شیرینیها رو خودم درست کردم... خواستم شما امتحانشون کنین.
لیانا که مشغول تزئین کیک بود، ناخودآگاه نگاهش به آن دو افتاد.
دختر با هیجان ادامه داد:
ـ راستش... مدتهاست طرفدار کارهای خیرتونم.
جنگکوک مؤدبانه تشکر کرد و گفت:
ـ خیلی لطف کردین.
لیانا دوباره مشغول کار شد، اما نمیدانست چرا دلش کمی گرفته است.
مینا که تغییر حالت دوستش را فهمیده بود، آرام کنار او ایستاد.
ـ چی شده؟
ـ هیچی...
ـ مطمئنی؟
لیانا آهسته گفت:
ـ نمیدونم... فقط حس عجیبی دارم.
مینا لبخند شیطنتآمیزی زد.
ـ به نظرم اسمش حسادته!
لیانا سریع سرش را تکان داد.
ـ نه! اصلاً...
اما گونههای سرخش چیز دیگری میگفت.
---
چند دقیقه بعد، دختر از قنادی رفت.
جنگکوک مستقیم به سمت پیشخوان آمد.
ـ خانم کیم، میشه اون جعبههای روبان آبی رو بدین؟
لیانا که هنوز کمی دلخور بود، بدون اینکه به او نگاه کند، جعبه را روی میز گذاشت.
ـ بفرمایید.
جنگکوک متوجه تغییر رفتارش شد.
ـ اتفاقی افتاده؟
ـ نه، همهچی خوبه.
ـ مطمئنین؟
لیانا بالاخره نگاهش کرد.
ـ بله.
جنگکوک لبخند آرامی زد، اما حس کرد چیزی او را ناراحت کرده است.
---
وقتی کارشان تمام شد، جنگکوک دو فنجان شکلات داغ آماده کرد و یکی را جلوی لیانا گذاشت.
ـ فکر کردم بعد از این همه کار، یه استراحت کوچیک بد نباشه.
لیانا لبخند کمرنگی زد.
ـ ممنونم.
چند لحظه هر دو در سکوت شکلات داغشان را نوشیدند.
بعد جنگکوک گفت:
ـ اون خانمی که امروز اومده بود، یکی از داوطلبهای جدید مؤسسهست. برای اولین بار بود که از نزدیک میدیدمش.
لیانا لحظهای مکث کرد.
ـ واقعاً؟
ـ آره. فکر کنم فقط میخواست از برنامههای خیریه حمایت کنه.
لیانا بیاختیار لبخند زد.
دلخوری کوچکش، همانقدر آرام که آمده بود، از بین رفت.
---
هنگام غروب، وقتی جنگکوک آمادهی رفتن شد، یک جعبهی کوچک از روی پیشخوان برداشت.
ـ این چیه؟
لیانا با لبخند گفت:
ـ چند تا کوکی کرهای.
ـ برای کی؟
لیانا شانه بالا انداخت.
ـ برای مدیر مهربون یه مؤسسه خیریه... که امروز خیلی زحمت کشید.
جنگکوک خندید.
ـ پس باید از اون قناد مهربون حسابی تشکر کنم.
نگاهشان برای چند ثانیه در هم گره خورد.
احساسی آرام، اما واقعی، در قلب هر دویشان جوانه زده بود.
هنوز هیچکدام چیزی به زبان نیاورده بودند...
اما عشق، آرامآرام راهش را به قلبهایشان پیدا میکرد.
ادامه دارد...🧁⃢💍
┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈
شرط برای سه پارت بعدی: (ببخشید که دیر شدددد😭)
ˡᶦᵏᵉ : 𝟑𝟓🧁࿐
ᶜᵒᵐᵐᵉⁿᵗ : 𝟐𝟖🧁࿐
ʳᵉᵖᵒˢᵗ : 𝟏𝟑🧁࿐
- ۱.۱k
- ۲۰ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط