صدای قاشق و چنگال روی بشقاب‌ها پخش بود، ولی سکوتی بینشون

صدای قاشق و چنگال روی بشقاب‌ها پخش بود، ولی سکوتی بینشون نبود. چون سوآ از همون لحظه‌ای که لقمه‌ی اول رو گذاشت توی دهنش، شروع کرد به حرف زدن. با دهن پر نه، ولی با یه هیجان عجیب.

– «بابا! می‌دونی امروز سوهو چی کار کرد؟ اصلاً از همون لحظه‌ای که اومد توی کلاس، کل کلاس رفت رو حالت سکوت! یه جوری راه می‌ره، انگار… نمی‌دونم، انگار باد خاصی فقط برای اون می‌وزه!»

شوگا بدون اینکه نگاهش کنه، یه تیکه غذا گذاشت توی دهنش و با صدای آرومی گفت:
– «اونقدر که تو می‌گی، باد بیاد، پسره سرما می‌خوره.»

سوآ اصلاً نشنید. یا شاید نخواست بشنوه. با حرص و تند تند ادامه داد:
– «بعد دیدی وقتی یکی کاریزماتیکه، لازم نیست داد بزنه؟ فقط نگاه می‌کنه! هانا داشت با یه دختر بیچاره دعوا می‌کرد، سوهو فقط ایستاد و گفت: "کافیه!" همین! تموم شد! همه ساکت شدن!»

شوگا نگاهی بهش انداخت.
– «تو امروز غذا خوردی یا کل روز فقط به اون پسره نگاه کردی؟»

سوآ با دست چنگالش رو تکون داد و گفت:
– «بابااااا گوش بده دیگه! تازه طرز نشستنشم خاصه، وقتی دفترشو باز می‌کنه، اونجوری ورق می‌زنه که همه برمی‌گردن نگاهش می‌کنن. بعد… بعد حتی وقتی راه می‌ره، یه نوری دورشه!»

شوگا ابروشو بالا انداخت.
– «یعنی الان اگه چراغا خاموش شن، سوهو برق می‌زنه؟»

سوآ یه‌لحظه ساکت شد. ولی بعد با اخم گفت:
– «تو اصلاً نمی‌فهمی بابا! آخه چرا مثل اون نیستی؟ چرا وقتی منو اذیت می‌کردن تو هیچ‌وقت اونجوری نیومدی وسط؟ اون اصلاً نمی‌ذاره کسی یه کلمه به کسی زور بگه…»

شوگا قاشقشو توی بشقاب گذاشت. نگاهش کرد.
– «منم بالاخره رفتم مدرسه‌ت، یادت رفته؟»

سوآ یه‌کم مکث کرد.
بعد، انگار تازه متوجه چیزی شده باشه، آروم‌تر و با صدایی که بغض تهش پنهون بود گفت:
– «می‌دونم… ولی فقط یه بار رفتی. اون… هر روز اونجاست. هر روز جلوی زور گفتنا وایمیسته. من فقط می‌گم… کاش از اولش تو هم… یه‌کم مثل اون بودی. ولی حالا… حالا شدی بابای من…»

شوگا نفس عمیقی کشید. بعد آروم گفت:
– «من شاید مثل اون نباشم، ولی هرکی یه کاریزمای خودشو داره. منم بلدم قوی باشم، ولی فقط واسه وقتی که واقعاً لازمه.»

سوآ لقمه‌ی آخرش رو خورد و گفت:
– «فقط امیدوارم وقتی بزرگ شدم، یه‌ذره از کاریزمای اون بهم برسه...»

شوگا با اخم ساختگی گفت:
– «اول اجازه بده یه ذره از مغزش بهت برسه، نمره ریاضیت هنوز پایین‌تر از کاریزمای سوهوئه.»

سوآ زیر لب گفت:
– «باباااااااااااا…»
دیدگاه ها (۰)

شوگا پشت سینک ظرفشویی ایستاده بود و با دستمال، لیوانا رو خشک...

یه هفته از اون شام گذشت. توی این مدت، سوآ هنوز هم گاهی با حر...

صدای زنگ مدرسه که بلند شد، مثل همیشه سوآ از جای خودش پرید. ا...

در کلاس همه سرشون گرم کتاب بود. معلم تازه از کلاس بیرون رفته...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط