The Rift Between Us
"The Rift Between Us"
part"15
,, روی ,,
هوای خنکی از پنجره به داخل اتاق میومد و باعث میشد پرده نازک سفید رنگ به حرکت در بیاد . لوکاس سراسیمه وارد اتاق شد ، روی نگاهی بهش انداخت و گفت: چیشده
لوکاس جواب داد: دوتا از سرباز های اسکالما اینجا رو پیدا کردن یکیشون رو گرفتیم ولی اون یکی فرار کرد ....روی از روی مبل خاکستری رنگ اتاقش بلند شد خنجر اغوشته به جادوش رو از داخل کمد برداشت: پنجاه نفر از ادمات رو بردار بریم
هردو به سرعت خارج شدن....تا نزدیکی های شهر به دنبال ان فرد گشتن اما نتوانستن پیداش کنن .... لوکاس: افراد همه جارو گشتن ولی نتونستن پیداش کنن حتما تا الان رسیده
سربازی با عجله به سمت انها امد ...سرباز: عالیجناب از طرف جاسوسی که در قصر داشتیم نامه ای اومده.... روی نامه رو برداشت و بازش کرد بعد از خوندن نامه با عصبانیت نامه را بست و گفت: سریع برمیگردیم میشل داره افرادشو اماده میکنه به ما حمله کنه
به سمت قصر برگشتن مارگریت به پیشواز انها امد و گفت: چه اتفاقی افتاده...روی: جامونو پیدا کردن میشل با افرادش داره میاد... مارگریت: چی..روی: ضما همراه زن و بچه ها به غار برین ما اینجا ازشون استقبال میکنیم... مارگریت: بقیه رو میفرستم ولی من پیش سولا میمونم ازش محافظت میکنم الان نمیتونیم تکونش بدیم ممکنه جونش به خطر بیافته...روی: خیله خب نمیزارم اونقدر بیان نزدیک که به شما برسن..مارگریت رو به ندیمه شخصیش کرد و گفت: سربع بگو به همه خبر بدن، زن و بچه ها برن تو غار..ندیمه: چشم
ادامه دارد...
☘️
part"15
,, روی ,,
هوای خنکی از پنجره به داخل اتاق میومد و باعث میشد پرده نازک سفید رنگ به حرکت در بیاد . لوکاس سراسیمه وارد اتاق شد ، روی نگاهی بهش انداخت و گفت: چیشده
لوکاس جواب داد: دوتا از سرباز های اسکالما اینجا رو پیدا کردن یکیشون رو گرفتیم ولی اون یکی فرار کرد ....روی از روی مبل خاکستری رنگ اتاقش بلند شد خنجر اغوشته به جادوش رو از داخل کمد برداشت: پنجاه نفر از ادمات رو بردار بریم
هردو به سرعت خارج شدن....تا نزدیکی های شهر به دنبال ان فرد گشتن اما نتوانستن پیداش کنن .... لوکاس: افراد همه جارو گشتن ولی نتونستن پیداش کنن حتما تا الان رسیده
سربازی با عجله به سمت انها امد ...سرباز: عالیجناب از طرف جاسوسی که در قصر داشتیم نامه ای اومده.... روی نامه رو برداشت و بازش کرد بعد از خوندن نامه با عصبانیت نامه را بست و گفت: سریع برمیگردیم میشل داره افرادشو اماده میکنه به ما حمله کنه
به سمت قصر برگشتن مارگریت به پیشواز انها امد و گفت: چه اتفاقی افتاده...روی: جامونو پیدا کردن میشل با افرادش داره میاد... مارگریت: چی..روی: ضما همراه زن و بچه ها به غار برین ما اینجا ازشون استقبال میکنیم... مارگریت: بقیه رو میفرستم ولی من پیش سولا میمونم ازش محافظت میکنم الان نمیتونیم تکونش بدیم ممکنه جونش به خطر بیافته...روی: خیله خب نمیزارم اونقدر بیان نزدیک که به شما برسن..مارگریت رو به ندیمه شخصیش کرد و گفت: سربع بگو به همه خبر بدن، زن و بچه ها برن تو غار..ندیمه: چشم
ادامه دارد...
☘️
- ۱.۸k
- ۱۷ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط