P15
P15
چند دقیقه بعد، درهای عظیم عمارت باز شد.
سه خودروی مشکی جلوی پلهها منتظر بودند.
محافظها در دو طرف مسیر ایستاده بودند.
کانگ کنار خودروی وسط ایستاده بود و به محض نزدیک شدن جئون، در را باز کرد.
— ارباب.
جئون سوار شد.
طناز چند لحظه همانجا ایستاد.
نگاهش بین ماشین و جئون رفتوآمد میکرد.
جئون از داخل ماشین نگاهش کرد.
— منتظری دعوتت کنم؟
طناز سریع سرش را تکان داد و سوار شد.
کانگ در را بست.
خودرو حرکت کرد.
طناز کنار پنجره نشست و دستهایش را روی زانوهایش گذاشت.
چند دقیقه هیچکس حرف نزد.
جئون مشغول نگاه کردن به چند پرونده روی تبلتش بود.
طناز بالاخره آرام پرسید:
— ارباب...
— هوم؟
— چرا منو با خودتون میبرید؟
جئون چشم از صفحه برنداشت.
— چون قراره همسرم بشی.
طناز مکث کرد.
— ولی... شما حتی منو نمیشناسید.
این بار جئون نگاهش کرد.
— لازم نیست بشناسم.
— پس چرا ازدواج میکنید؟
جئون تبلت را کنار گذاشت.
— چون این ازدواج برای من احساساتی نیست.
طناز ساکت شد.
جئون ادامه داد:
— یک قرارداد بین دو خاندان است.
— ولی من که خانوادهی شما نیستم...
— از روزی که قراردادت امضا شد، شدی.
طناز به پنجره خیره شد.
چند دقیقه بعد، خودرو وارد خیابانهای شلوغ شهر شد.
برای اولین بار بعد از ورودش به عمارت، طناز دوباره مردم عادی را میدید.
مغازهها.
کافهها.
دخترهایی که با دوستانشان میخندیدند.
زندگی عادی.
چیزی که برای خودش حالا خیلی دور به نظر میرسید.
جئون متوجه نگاهش شد.
— دلت برای زندگی قبلیت تنگ شده؟
طناز آرام گفت:
— خیلی.
جئون چند ثانیه سکوت کرد.
— بهش عادت نکن.
طناز برگشت و نگاهش کرد.
— چون دیگه برنمیگردم؟
جئون مستقیم به چشمهایش نگاه کرد.
— نه.
لحنش سرد بود.
— چون از امروز، زندگی قبلیت تموم شده.
طناز نگاهش را پایین انداخت.
خودرو چند دقیقه بعد مقابل یک ساختمان لوکس و بسیار بزرگ توقف کرد.
محافظها بلافاصله پیاده شدند.
کانگ در را باز کرد.
جئون پیاده شد.
طناز هم آرام بیرون آمد.
بالای ساختمان، نام یک برند لوکس با حروف طلایی دیده میشد.
طناز با تعجب گفت:
— اینجا...؟
جئون بدون توقف وارد شد.
— بیا.
به محض ورودشان، چند نفر از کارکنان با دیدن جئون فوراً صاف ایستادند.
مدیر فروشگاه با عجله جلو آمد.
— خوش اومدید، ارباب.
جئون فقط سر تکان داد.
بعد به مدیر اشاره کرد.
— برای ایشون لباس میخوام.
مدیر نگاه کوتاهی به طناز انداخت.
— چه سبکی، ارباب؟
جئون چند ثانیه به طناز نگاه کرد.
— هر چیزی که مناسب همسر من باشه.
مدیر فوراً سر خم کرد.
— چشم، ارباب.
چند فروشنده به سمت طناز آمدند.
طناز با دستپاچگی گفت:
— ولی من...
جئون نگاهش کرد.
— چی؟
— من نمیدونم چی انتخاب کنم.
جئون سرد جواب داد:
— برای همین من انتخاب میکنم.
و به سمت اتاقهای پرو رفت.
طناز پشت سرش ماند.
اما درست در همان لحظه، تلفن کانگ زنگ خورد.
او چند قدم از جئون فاصله گرفت و بعد با صدایی جدی گفت:
— ارباب...
جئون برگشت.
کانگ نگاه کوتاهی به طناز انداخت.
— یه خبر از عمارت داریم.
چند دقیقه بعد، درهای عظیم عمارت باز شد.
سه خودروی مشکی جلوی پلهها منتظر بودند.
محافظها در دو طرف مسیر ایستاده بودند.
کانگ کنار خودروی وسط ایستاده بود و به محض نزدیک شدن جئون، در را باز کرد.
— ارباب.
جئون سوار شد.
طناز چند لحظه همانجا ایستاد.
نگاهش بین ماشین و جئون رفتوآمد میکرد.
جئون از داخل ماشین نگاهش کرد.
— منتظری دعوتت کنم؟
طناز سریع سرش را تکان داد و سوار شد.
کانگ در را بست.
خودرو حرکت کرد.
طناز کنار پنجره نشست و دستهایش را روی زانوهایش گذاشت.
چند دقیقه هیچکس حرف نزد.
جئون مشغول نگاه کردن به چند پرونده روی تبلتش بود.
طناز بالاخره آرام پرسید:
— ارباب...
— هوم؟
— چرا منو با خودتون میبرید؟
جئون چشم از صفحه برنداشت.
— چون قراره همسرم بشی.
طناز مکث کرد.
— ولی... شما حتی منو نمیشناسید.
این بار جئون نگاهش کرد.
— لازم نیست بشناسم.
— پس چرا ازدواج میکنید؟
جئون تبلت را کنار گذاشت.
— چون این ازدواج برای من احساساتی نیست.
طناز ساکت شد.
جئون ادامه داد:
— یک قرارداد بین دو خاندان است.
— ولی من که خانوادهی شما نیستم...
— از روزی که قراردادت امضا شد، شدی.
طناز به پنجره خیره شد.
چند دقیقه بعد، خودرو وارد خیابانهای شلوغ شهر شد.
برای اولین بار بعد از ورودش به عمارت، طناز دوباره مردم عادی را میدید.
مغازهها.
کافهها.
دخترهایی که با دوستانشان میخندیدند.
زندگی عادی.
چیزی که برای خودش حالا خیلی دور به نظر میرسید.
جئون متوجه نگاهش شد.
— دلت برای زندگی قبلیت تنگ شده؟
طناز آرام گفت:
— خیلی.
جئون چند ثانیه سکوت کرد.
— بهش عادت نکن.
طناز برگشت و نگاهش کرد.
— چون دیگه برنمیگردم؟
جئون مستقیم به چشمهایش نگاه کرد.
— نه.
لحنش سرد بود.
— چون از امروز، زندگی قبلیت تموم شده.
طناز نگاهش را پایین انداخت.
خودرو چند دقیقه بعد مقابل یک ساختمان لوکس و بسیار بزرگ توقف کرد.
محافظها بلافاصله پیاده شدند.
کانگ در را باز کرد.
جئون پیاده شد.
طناز هم آرام بیرون آمد.
بالای ساختمان، نام یک برند لوکس با حروف طلایی دیده میشد.
طناز با تعجب گفت:
— اینجا...؟
جئون بدون توقف وارد شد.
— بیا.
به محض ورودشان، چند نفر از کارکنان با دیدن جئون فوراً صاف ایستادند.
مدیر فروشگاه با عجله جلو آمد.
— خوش اومدید، ارباب.
جئون فقط سر تکان داد.
بعد به مدیر اشاره کرد.
— برای ایشون لباس میخوام.
مدیر نگاه کوتاهی به طناز انداخت.
— چه سبکی، ارباب؟
جئون چند ثانیه به طناز نگاه کرد.
— هر چیزی که مناسب همسر من باشه.
مدیر فوراً سر خم کرد.
— چشم، ارباب.
چند فروشنده به سمت طناز آمدند.
طناز با دستپاچگی گفت:
— ولی من...
جئون نگاهش کرد.
— چی؟
— من نمیدونم چی انتخاب کنم.
جئون سرد جواب داد:
— برای همین من انتخاب میکنم.
و به سمت اتاقهای پرو رفت.
طناز پشت سرش ماند.
اما درست در همان لحظه، تلفن کانگ زنگ خورد.
او چند قدم از جئون فاصله گرفت و بعد با صدایی جدی گفت:
— ارباب...
جئون برگشت.
کانگ نگاه کوتاهی به طناز انداخت.
— یه خبر از عمارت داریم.
- ۹۷
- ۲۴ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط