Seven

📸 دکمه ی شاتر
پارت هفت :

ابروهایم به هم نزدیک شدند . به طرف زیر زمین برگشتم . چراغش روشن بود و صدا های فریاد مردی به گوش می‌رسید .
ـــ غلط کردم ... غل ‌‌... آخخخخ
دستم را به دیوار گرفتم و از پله هایی که به زیر زمین منتهی می شد پایین رفتم . دیوار سرد بود و استرسی را که در من رخنه کرده بود ، بیشتر میکرد . راهروی زیر زمین طوری بود که در وسط آن یک پیچ وجود داشت . هر چه نزدیک تر می شدم ، صدای فریاد بیشتر میشد . صدای چوبی می‌آمد که انگار میخواست با ضربه سنگی را نصف کند.
اینبار صدایی که شنیدم باعث شد، در همان جایی که بودم متوقف شوم .
ـــ میخواستی سر ایشون کلاه بزاری ؟
ـــ سجاد خفه شو . میدونیم که می‌خواسته ؛ پس نیازی به اعترافش نداریم . اینجا اوردیمش که بهش بفهمونیم در افتادن با من ، جز آرزوی مرگ چیز دیگه ای نداره !
و صدای خنده آرامی بلند شد .
ـــ بزن امیر محمد ! محکم تر !
سرم را از پشت دیوار بیرون آوردم و در زیر زمین منظره ای همچون فیلم های جنایی خارجی دیدم .چهار پسر بودند و یک مرد دست و پا بسته که در حال کتک خوردن از آن پسر ها بود . یکی از آنها پیراهنی زرد رنگ ساده پوشیده بود و با استایل مینیمال کنار یک پسر دیگر ایستاده بود . پسر کتش روی ساعد گذاشته بود و تنش را به دیوار تکیه داده بود . دو پسر دیگر مقابل من بودند . یکی با یک چوب در دست ، داشت مرد را میزد و دیگری پشت بر من داشت به صحنه مقابلش می خندید . خنده ای آرام ، طوری که انگار داشت فیلمی طنز میدید .
سرم را کج کردم و به مرد نگاه کردم . آه این مرد را کجا دیده بودم ؟ آهان ! او همان کسی است که در پمپ بنزین کار میکرد . چند روز پیش که رفتم پمپ بنزین او را دیدم . مرد ناله ای کرد که از افکارم بیرون آمدم .
ـــ خوبه رادمهر . دیگه بریم .
پسری که پشتش به من بود بلند شد . خب عالیه دلوین ! از کسری خلاص شدی ، حالا افتادی گیر این چهارتا ؛ عالیه ! زندگی خیلی بدجنسی ! خب حالا من باید چیکار کنم ؟ همه چی میگوید که من باید بروم و وانمود کنم چیزی ندیدم ؛ پس چرا من هنوز اینجام ؟ لبم را تر کردم و آرام رفتم پشت دیوار . از شانس بدم ، همان لحظه صدای زنگ گوشیم به گوش رسید . صدای بلند آن ، تنها یک معنا داشت ، در باز !
ـــ در خونه بازه که این یعنی ...
ـــ کسی که توش بوده بیرونه !
نفس هایم تند شد و به دیوار چسبیدم . باید راه میرفتم و خود را به بالا می رساندم . با حالتی لاک پشتی حرکت کردم و دوتا پله بالا رفتم که صدا متوقفم کرد .
ـــ همون جا بمون .
ای بر خرمگس معرکه لعنت ! میمیردی نمیومدی. لبخند گشادی زدم ، سریع صاف شدم و به طرفش برگشتم . پسر با چشمانی تهدید وار خیره به من بود . لبخندم را گشاد تر کردم . حتما انتظار دارد جیغ بزنم و التماس کنم که من را ببخشد که کارش دیدم . آخی ، متاسفم . لبم را تر کردم و دستم را بالا آوردم .
ـــ سلام العلیکم !
و دستم را کمی تکان دادم . اگه قرار بود بزنتم باید بداند که خوراک من کتک خوردن است . مثل خوردن آب در روز برایم عادی ست . دستم را تکان دادم که در همان لحظات ، سه نفر دیگر نیز پشت سر او در پیچ پیدا شدند . هر سه به غیر از پسر اولی با چشمانی گرد به من خیره بودند ؛ چون دختر مقابلشان به جای جیغ زدن ، لبخند زده بود .
پسری که داشت مرد را کتک می‌زد نگاهی به دوستش که اول آمده بود ،کرد .
ـــ رادمهر ؟
................................
🌿ممنون که قدم دیگری را در دنیای آدم‌های من گذاشتید.🦋
مشتاق حمایت های شما هستم .🩵🌙
دیدگاه ها (۰)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط