🖤 پارت ۳۲ | «دختر من»

🖤 پارت ۳۲ | «دختر من»

لانا با ناباوری به پدرش خیره شد.

— «منظورت چیه؟!»

مرد آرام جلو آمد.

— «تو فکر می‌کنی قربانی این ماجرا بودی... اما حقیقت چیز دیگه‌ایه.»

تهیونگ:

— «دروغ نگو!»

مرد نگاهش را به تهیونگ دوخت.

— «تهیونگ... هنوز هم همون‌قدر از خواهرت محافظت می‌کنی.»

کوک یک قدم جلو رفت.

— «دور لانا نچرخ.»

مرد لبخند زد.

— «هنوز هم ازش محافظت می‌کنی، کوک؟»

کوک:

— «تا وقتی زنده‌ام.»

مرد به سمت میز رفت و یک پوشه روی آن گذاشت.

— «پس اینو ببین.»

لانا پوشه را باز کرد.

داخلش چند عکس و یک پرونده قدیمی بود.

روی صفحه اول نوشته شده بود:

«پرونده لانا — محرمانه»

لانا با صدای لرزان:

— «این... چیه؟»

پدرش:

— «پرونده‌ای که هیچ‌وقت نباید پیدا می‌کردی.»

ناگهان صدای آژیر از بیرون ساختمان بلند شد.

تهیونگ به پنجره نگاه کرد.

— «پلیس!»

کوک فوراً به لانا اشاره کرد.

— «پشت من.»

اما پدر لانا فقط لبخند زد.

— «بالاخره رسیدن.»

در همان لحظه، در اصلی با شدت باز شد.

چند مأمور وارد شدند.

یکی از آنها فریاد زد:

— «همه دست‌ها بالا!»

لانا مات مانده بود.

چون مأموری که جلوتر از همه ایستاده بود...

اسلحه‌اش را مستقیم به سمت کوک گرفته بود.

— «جونگ‌کوک، تو بازداشتی.»

کوک آرام به لانا نگاه کرد.

لانا:

— «کوک...؟»

کوک چیزی نگفت.

فقط یک جمله آرام گفت:

— «هرچی شنیدی، باور نکن.»

ادامه دارد... 🖤
دیدگاه ها (۰)

🖤 پارت ۳۳ | «التماس»دو مأمور دست‌های کوک را گرفتند و او را ب...

🖤 پارت ۳۴ | «نقطه‌ضعف»لانا به پدرش خیره شد.— «تو از اول می‌د...

🖤 پارت ۳۱ | «قرار»نیمه‌شب.سه نفر جلوی ساختمانی متروکه ایستاد...

🖤 پارت ۳۰ | «نامه»لانا پاکت را برداشت.داخلش فقط یک کاغذ بود....

((((پارت شش)))))

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط