پارت ششم
پارت ششم
جیمین یه کلمه هم نگفت.
فقط با چشماش، رد قدمهای نیلا رو دنبال کرد.
نیلا مستقیماً از کنار جیمین رد شد. حتی نگاهش هم نکرد.
و اون لحظه، جیمین برای اولین بار حس کرد کنترلش رو از دست داده.
دلش میخواست فریاد بزنه.
دلش میخواست بگه:
"ببینم! فقط من حق دارم نگاهت کنم، نه این همه مرد دور و برت!"
چند دقیقه بعد، نیلا کنار یکی از استادها ایستاده بود.
پسرها اطرافش جمع شده بودن.
یکی از پسرهای ارشد با لبخند گفت:
– «باورم نمیشه یه دختر مهاجر انقدر شیک و جذاب باشه.»
جیمین مشتهاش رو محکم کرد. اون حس جدید و لعنتی... حس تملک، حس غیرت، حس جنون.
بالاخره جلو رفت.
همه ساکت شدن وقتی جیمین ایستاد درست روبهروی نیلا.
– «میتونم صحبتت رو بدزدم؟»
نیلا آروم سرش رو بالا گرفت. خونسرد.
– «تو که همیشه چیزارو بدون اجازه میدزدی، نه؟»
جیمین لبخند زد.
– «این یکی فرق داره.»
با هم از وسط سالن رد شدن. همه چشمها دنبالشون بود. رسیدن به تراس خالی. هوا سرد بود، اما آتیش تنشون کافی بود.
جیمین دستهاشو توی جیب کت انداخت.
– «این تویی؟
یا یه نقاب؟»
نیلا برگشت.
– «شاید من همیشه این بودم. فقط کسی ندیده بود.»
– «دیدم. الان… خیلی واضحتر از همیشه.»
چند ثانیه سکوت.
چشماش تو چشمای اون دختر قفل شده بود. اینبار نه از نفرت… نه از خشم…
بلکه با چیزی که خودش هم باور نمیکرد.
و برای اولین بار گفت:
"نیلا... من نمیتونم بیشتر از این تظاهر کنم که ازت متنفرم."
قلب نیلا محکم زد… ولی صداش هنوز سنگین بود:
– «ببین جیمین… تو قویای. قدرتمندی. همه ازت میترسن.
اما من نه بهت اعتماد دارم، نه خودمو بهت میسپرم…
تا وقتی که ثابت نکنی مردی، نه فقط با یه اسم ترسناک."**
جیمین خندید. تلخ.
– «باشه.
پس این یه جنگه.
اما اینبار، نمیخوام شکستت بدم…
میخوام بهت ثابت کنم که با قلبم هم میتونم بجنگم."**
---
📖
دو روز از شب مهمونی گذشته بود، ولی جیمین هنوز تصویر نیلا رو با اون لباس، اون نگاه سرد و لبخند مرموز از ذهنش بیرون نمیتونست بندازه.
اون شب لعنتی کاری کرده بود که حتی توی خواب هم صداش تو گوشش میپیچید.
برای اولین بار، نیاز به بودن کنار کسی توی وجودش بهوجود اومده بود.
نه برای سرگرمی.
نه برای سلطه.
بلکه چون دلش میخواست اون دخترِ خطرناک، باهاش بمونه.
✦✦✦
ظهر بود.
نیلا توی کلاس نشسته بود. در باز شد، ولی نه با معلم...
جیمین، بیدعوت، وارد شد. همهچیز ساکت شد.
– «نیلا. باید با من بیای.»
معلم:
«آقای پارک، شما… نمیتونید وسط کلاس...»
– «میتونم.»
با اون لحن، معلم حتی جرات نکرد نفس بکشه. نیلا نگاهش کرد. اخماش رفت تو هم.
– «کجا؟»
ادامه دارد...
جیمین یه کلمه هم نگفت.
فقط با چشماش، رد قدمهای نیلا رو دنبال کرد.
نیلا مستقیماً از کنار جیمین رد شد. حتی نگاهش هم نکرد.
و اون لحظه، جیمین برای اولین بار حس کرد کنترلش رو از دست داده.
دلش میخواست فریاد بزنه.
دلش میخواست بگه:
"ببینم! فقط من حق دارم نگاهت کنم، نه این همه مرد دور و برت!"
چند دقیقه بعد، نیلا کنار یکی از استادها ایستاده بود.
پسرها اطرافش جمع شده بودن.
یکی از پسرهای ارشد با لبخند گفت:
– «باورم نمیشه یه دختر مهاجر انقدر شیک و جذاب باشه.»
جیمین مشتهاش رو محکم کرد. اون حس جدید و لعنتی... حس تملک، حس غیرت، حس جنون.
بالاخره جلو رفت.
همه ساکت شدن وقتی جیمین ایستاد درست روبهروی نیلا.
– «میتونم صحبتت رو بدزدم؟»
نیلا آروم سرش رو بالا گرفت. خونسرد.
– «تو که همیشه چیزارو بدون اجازه میدزدی، نه؟»
جیمین لبخند زد.
– «این یکی فرق داره.»
با هم از وسط سالن رد شدن. همه چشمها دنبالشون بود. رسیدن به تراس خالی. هوا سرد بود، اما آتیش تنشون کافی بود.
جیمین دستهاشو توی جیب کت انداخت.
– «این تویی؟
یا یه نقاب؟»
نیلا برگشت.
– «شاید من همیشه این بودم. فقط کسی ندیده بود.»
– «دیدم. الان… خیلی واضحتر از همیشه.»
چند ثانیه سکوت.
چشماش تو چشمای اون دختر قفل شده بود. اینبار نه از نفرت… نه از خشم…
بلکه با چیزی که خودش هم باور نمیکرد.
و برای اولین بار گفت:
"نیلا... من نمیتونم بیشتر از این تظاهر کنم که ازت متنفرم."
قلب نیلا محکم زد… ولی صداش هنوز سنگین بود:
– «ببین جیمین… تو قویای. قدرتمندی. همه ازت میترسن.
اما من نه بهت اعتماد دارم، نه خودمو بهت میسپرم…
تا وقتی که ثابت نکنی مردی، نه فقط با یه اسم ترسناک."**
جیمین خندید. تلخ.
– «باشه.
پس این یه جنگه.
اما اینبار، نمیخوام شکستت بدم…
میخوام بهت ثابت کنم که با قلبم هم میتونم بجنگم."**
---
📖
دو روز از شب مهمونی گذشته بود، ولی جیمین هنوز تصویر نیلا رو با اون لباس، اون نگاه سرد و لبخند مرموز از ذهنش بیرون نمیتونست بندازه.
اون شب لعنتی کاری کرده بود که حتی توی خواب هم صداش تو گوشش میپیچید.
برای اولین بار، نیاز به بودن کنار کسی توی وجودش بهوجود اومده بود.
نه برای سرگرمی.
نه برای سلطه.
بلکه چون دلش میخواست اون دخترِ خطرناک، باهاش بمونه.
✦✦✦
ظهر بود.
نیلا توی کلاس نشسته بود. در باز شد، ولی نه با معلم...
جیمین، بیدعوت، وارد شد. همهچیز ساکت شد.
– «نیلا. باید با من بیای.»
معلم:
«آقای پارک، شما… نمیتونید وسط کلاس...»
– «میتونم.»
با اون لحن، معلم حتی جرات نکرد نفس بکشه. نیلا نگاهش کرد. اخماش رفت تو هم.
– «کجا؟»
ادامه دارد...
- ۱۷.۶k
- ۳۰ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط