به تاریکی آخرین خانه ام ...

به تاریکی آخرین خانه ام ...
و به تمام آنانکه می توانند و توانسته اند تو را بشناسند ...
سوگند می دهم که مرا ببخشایی و ناچیز بودنم را به بزرگی ات بپوشانی , چون همیشه که ستار العیوبی ....
در تنهایی هایم از تو خواستم با زبانِ شعرم که :
" آدمِ رانده از بهشت هیچ نداشت جز امید      من از تبارِ آدمم , مرا به عفو دِه نوید " 
العبدِالفقیرِالمسکینِ المُستَجیرالخائف ومُقِرُبِالذُنوب
دیدگاه ها (۱)

..

سخت است در خوش گذرانی هایت هم افکارت آزارت دهند،و طعم زهر ما...

آخرین دیکته " ی زندگی ات چقدر درد داشت ....می روندو با نگاهی...

برایِ من این ساعت‌ها جورِ خاصی‌ می گذرندنمی‌دانیهیچکس نمی‌دا...

رمان نگاه اول در تاریکی پارت ۶

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط