★彡 Part 27 彡★
★彡 Part 27 彡★
پس اونم گرمش بود. عالیه!
حالا میتونم بدون اینکه غرورم رو زیر پا بزارم دمای اتاق رو پایین ببرم.
مغرورانه و پر از رضایت گفتم: به خانم هیون اطلاع میدم
سرش رو پایین انداخت و به جای قبلیش برگشت. منم طعلل نکردم و فورا با منشی تماس گرفتم.
مدتی بعد اتاق سرد شد.
نفسی عمیقی کشیدم انگار که وارد بهشت شده باشم.
چشم هام رو بستم و سرم رو به صندلی چسبوندم. لبخند پت و پهنی زدم.
این یعنی زندگی.
آخخ، فکرش رو کنید چقدر اتاق گرم بوده که الان به یه نسیم خنک راضیم.
عجبا!
چشم هام رو که باز کردم دوباره با حضورش جلوی میز مواجه شدم.
"باز چی شده پرنسس؟"
"حوصلم سر میره."
یکی از ابرو هام رو بالا انداختم.
خب به من چه؟
مرموز پرسیدم: چی میخوای؟
"چمیدونم. مثلا برم یه گشتی این اطراف بزنم."
"خودت هم میدونی که نمیشه."
"آره ولی تنها چیزیه که در حال حاضر به ذهنم میرسه."
کمی فکر کردم. بد نبود یکم بازی کردن؟
البته به سبک خودم.
"خب، من یه فکر خوب برات دارم."
"چه فکری؟"
بلند شدم و رو به روش ایستادم. قدش کوتاه بود و برای رسیدن بهش مجبور شدم خم بشم.
درست مقابلش ایستاده بودم.
فیس تو فیس.
"میتونیم باهم بازی کنیم."
"هر بازی که باشه من انجام میدم."
خوبه. خودش رو مطمئن نشون میده، اما در هر صورت من که صدای پایین فرستادن آب دهنش رو شنیدم!
"عالیه پرنسس."
پس اونم گرمش بود. عالیه!
حالا میتونم بدون اینکه غرورم رو زیر پا بزارم دمای اتاق رو پایین ببرم.
مغرورانه و پر از رضایت گفتم: به خانم هیون اطلاع میدم
سرش رو پایین انداخت و به جای قبلیش برگشت. منم طعلل نکردم و فورا با منشی تماس گرفتم.
مدتی بعد اتاق سرد شد.
نفسی عمیقی کشیدم انگار که وارد بهشت شده باشم.
چشم هام رو بستم و سرم رو به صندلی چسبوندم. لبخند پت و پهنی زدم.
این یعنی زندگی.
آخخ، فکرش رو کنید چقدر اتاق گرم بوده که الان به یه نسیم خنک راضیم.
عجبا!
چشم هام رو که باز کردم دوباره با حضورش جلوی میز مواجه شدم.
"باز چی شده پرنسس؟"
"حوصلم سر میره."
یکی از ابرو هام رو بالا انداختم.
خب به من چه؟
مرموز پرسیدم: چی میخوای؟
"چمیدونم. مثلا برم یه گشتی این اطراف بزنم."
"خودت هم میدونی که نمیشه."
"آره ولی تنها چیزیه که در حال حاضر به ذهنم میرسه."
کمی فکر کردم. بد نبود یکم بازی کردن؟
البته به سبک خودم.
"خب، من یه فکر خوب برات دارم."
"چه فکری؟"
بلند شدم و رو به روش ایستادم. قدش کوتاه بود و برای رسیدن بهش مجبور شدم خم بشم.
درست مقابلش ایستاده بودم.
فیس تو فیس.
"میتونیم باهم بازی کنیم."
"هر بازی که باشه من انجام میدم."
خوبه. خودش رو مطمئن نشون میده، اما در هر صورت من که صدای پایین فرستادن آب دهنش رو شنیدم!
"عالیه پرنسس."
- ۴۰۸
- ۲۸ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط