راند اخر
☆راند اخر ☆
part 7
ات: اهوم باشه
جونگکوک: من میخوام لباس عوض کنم
ات: عوض، کن
جونگکوک: نمیری بیرون
ات: میدونم دوستم نداری ولی دیگه منو تو ازدواج کردیم یکم بااحساس باش من الان زنتم «بغض»
جونگکوک: حرفاش بابغض بود دلم براش سوخت اون زنمه نمیتونم اینطوری سرد باهاش رفتار کنم رفتم و بغلش کردم.... ببخشید نمیخواستم اذیتت کنم
ات: بغلم کرد بغلش حس ارامش بهم میداد بوی تنش ریه هامو نوازش میکرد از م معذرت خواهی کرد از بغلش اومدم بیرون و گفتم سریع لباست رو عوض کن و برو الان شک میکنه...... سرش رو به معنای باشه تکون داد و داشت لباشس رو عوض می کرد ولی من حتی کوچک ترین نگاهی هم بهش ننداختم و رفت بیرون....
جونگکوک: جدی ات خیلی گناه داره من باهاش بد حرف میزنم........ داخل فکر بودم که دیدم کلویی داره با تلفن حرف میزنه..... گوشام و تیز کردم که خوب بشنوم....
کلویی: خواستم برم بالاپیش جونگکوک که الکس«دوست پسر کلویی» زنگ زد وایییی اگه جواب ندم شک میکنه.....
مکامله کلویی والکس:
الکس: سلام بیبی
کلویی: سلام ددی جونم
الکس: امشب میای اینجا
کلویی: الان نمیتونم اخر شب میام شاید خوابیدم پیشت ددی جونم
الکس:عالیه. پس فعلا
کلویی: فعلا ددی
جونگکوک: دختره ی هر. زه عو. ضی هع منو باش که میخواستم بهش خیانت نکنم..... هععع اتتتتتتتتتتتتتت
ات: بالا داشتم از استرس زیاد میمرپم که جونگکوک صدام کرد بدو بدو رفتم پایین که جونگکوک راضی داشت نگام میکرد و کلویی متعجب نگام میکرد
ات: کلوییی
کلوییی: ایششش این دختره ی........ باید ی کاری کنم لب زدم وگفتم: هییی دختره ی ه. رزه تو ذاخل خونه ددی من چکار میکنی
ات: چی داری میگی کلویی منم ات
کلویی: نمیشناسم
ات: نمیشناسی نه
کلویی: نه
ات: جونگکوک همین الان این دختره ی هر. زه رو از خونه من پرت کن بیرون
جونگکوک: سرم رو به نشونه باشه تکون دادم وبادیگارد هارو صدا کردم و از خونه پرتش کردن بیرون
ات: اشک توی چشمام بود چطوری میتونه اینطوری رفتار کنه
part 7
ات: اهوم باشه
جونگکوک: من میخوام لباس عوض کنم
ات: عوض، کن
جونگکوک: نمیری بیرون
ات: میدونم دوستم نداری ولی دیگه منو تو ازدواج کردیم یکم بااحساس باش من الان زنتم «بغض»
جونگکوک: حرفاش بابغض بود دلم براش سوخت اون زنمه نمیتونم اینطوری سرد باهاش رفتار کنم رفتم و بغلش کردم.... ببخشید نمیخواستم اذیتت کنم
ات: بغلم کرد بغلش حس ارامش بهم میداد بوی تنش ریه هامو نوازش میکرد از م معذرت خواهی کرد از بغلش اومدم بیرون و گفتم سریع لباست رو عوض کن و برو الان شک میکنه...... سرش رو به معنای باشه تکون داد و داشت لباشس رو عوض می کرد ولی من حتی کوچک ترین نگاهی هم بهش ننداختم و رفت بیرون....
جونگکوک: جدی ات خیلی گناه داره من باهاش بد حرف میزنم........ داخل فکر بودم که دیدم کلویی داره با تلفن حرف میزنه..... گوشام و تیز کردم که خوب بشنوم....
کلویی: خواستم برم بالاپیش جونگکوک که الکس«دوست پسر کلویی» زنگ زد وایییی اگه جواب ندم شک میکنه.....
مکامله کلویی والکس:
الکس: سلام بیبی
کلویی: سلام ددی جونم
الکس: امشب میای اینجا
کلویی: الان نمیتونم اخر شب میام شاید خوابیدم پیشت ددی جونم
الکس:عالیه. پس فعلا
کلویی: فعلا ددی
جونگکوک: دختره ی هر. زه عو. ضی هع منو باش که میخواستم بهش خیانت نکنم..... هععع اتتتتتتتتتتتتتت
ات: بالا داشتم از استرس زیاد میمرپم که جونگکوک صدام کرد بدو بدو رفتم پایین که جونگکوک راضی داشت نگام میکرد و کلویی متعجب نگام میکرد
ات: کلوییی
کلوییی: ایششش این دختره ی........ باید ی کاری کنم لب زدم وگفتم: هییی دختره ی ه. رزه تو ذاخل خونه ددی من چکار میکنی
ات: چی داری میگی کلویی منم ات
کلویی: نمیشناسم
ات: نمیشناسی نه
کلویی: نه
ات: جونگکوک همین الان این دختره ی هر. زه رو از خونه من پرت کن بیرون
جونگکوک: سرم رو به نشونه باشه تکون دادم وبادیگارد هارو صدا کردم و از خونه پرتش کردن بیرون
ات: اشک توی چشمام بود چطوری میتونه اینطوری رفتار کنه
- ۳۸.۴k
- ۱۷ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط