آتش و آب و آبرو با هم،
آتش و آب و آبرو با هم،
هر سه گشتند در سفرهمراه.…
عهد کردند هر یکی گم شد،
با نشانی ز خود شود پیدا….
گفت آتش: به هر کجا دود است،
میتوان یافتن مرا آنجا.…
آب گفتا:نشان من پیداست،
هر کجا باغ هست و سبزه بیا.…
آبرو رفت و گوشه ای بگرفت،
گریه سر داد گریه ای جانکا….
آتش آن حال دید وحیران شد،
آب در لرزه شد ز سر تا پا…
گفتش آتش: که گریه ی تو ز چیست؟؟
آب گفتا:بگو نشانه چو ما…
آبرو لحظه ای به خویش آمد،
دیدگان پاک کرد و کرد نگاه.…
گفت:محکم مرا نگه دارید،
گر شوم گُم،نمیشوم پیدا.…
هر سه گشتند در سفرهمراه.…
عهد کردند هر یکی گم شد،
با نشانی ز خود شود پیدا….
گفت آتش: به هر کجا دود است،
میتوان یافتن مرا آنجا.…
آب گفتا:نشان من پیداست،
هر کجا باغ هست و سبزه بیا.…
آبرو رفت و گوشه ای بگرفت،
گریه سر داد گریه ای جانکا….
آتش آن حال دید وحیران شد،
آب در لرزه شد ز سر تا پا…
گفتش آتش: که گریه ی تو ز چیست؟؟
آب گفتا:بگو نشانه چو ما…
آبرو لحظه ای به خویش آمد،
دیدگان پاک کرد و کرد نگاه.…
گفت:محکم مرا نگه دارید،
گر شوم گُم،نمیشوم پیدا.…
- ۳۳۶
- ۱۷ بهمن ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط