«فصل۲ The magic of lov »
«فصل۲ The magic of lov »
part ۱۲۱
اروم و با تعللی که از حال گرفته و حساسیتش نشأت میگرفت
سوپش رو میخورد و من خیره نگاهش میکردم
بدون بلند کردن سرش اخم کرد و گفت: یادت دادن همينجوري خيره شي تو صورت ادما تا کوفتشون شه؟؟
سعی کردم نخندم و با لبخند گفتم اره اينجوري طرف کمتر میخوره..تازه به تناسب اندامشم كمك كردم..
کج نگام کرد.
باید مطمین میشدم واسه توت فرنگیه...هرچند جاي شکي نبود.. چرا این طور شدي؟ دیروز به ظاهر خوب بودي..
با حرص گفت: فضولي تو خونته نه؟ و انگار تازه يه چيزي یادش اومد و نگام کرد و چشماشو با شك باريك كرد و گفت: تو کیکی که... دیروز برام اوردي چي بود؟
با حرص عین خودش گفتم فضولی تو خونته نه؟
بهم اخم کرد.
لبخند خبيثي زدم و گفتم مگه ننداخته بودیش اشغالي؟ کلافه گفت:متاسفانه خوردمش..فقط بگو که توش توت فرنگي بود يا
نه ؟
اخ..
قلبم اروم گرفت.
معلومه که بود..
سعی کردم لبخند نزنم و گفتم پس به توت فرنگی حساسیت
داري...نه... موز و گردو و کاکائو داشت توش
زیرلب گفت: معلوم نیست تو چي اين لعنتي بوده.. و گرفته دست به گردن و بعد صورتش کشید.
کمی نگران :گفتم مطمیني به دکتر نیاز نداری؟ و دستم رو بردم جلو و اروم پشت دستمو روی پیشونیش گذاشتم.
یه کم داغ بود..
با همین لمس كوچيك تنم رو عطشش گرفت.
با غیض مچ دستم رو گرفت و اخم کرد سرشو عقب کشید و :گفت ٤ سالم نیست خودم میفهمم تب دارم یا نه..نیاز به لطف شما
نیست..
با غیض گفتم:جاي تشکرته؟
اخمشو غلیظ کرد و گفت: مگه من گفتم بياي؟
دندونامو به هم فشردم..
تهیونگ یه روزم از حقوقت کم میکنم که مهربون بازي بي دليل درنیاری
رایان یادت نداده تو این دنیا باید سرت تو کار و زندگی خودت باشه و مهربوني بيش از حد کار دستت میده دختر رایان؟ لبخند حرص دراري زدم و گفتم:اگه دلت خنك ميشه ۲روز كم كن..بابا رایانم یادم داده همیشه به ادما محبت کنم چون این راه درست زندگیه..
و نگاه ازش کندم و گفتم که حداقل مردم دونفر بیان سر قبرم... پوزخند زد و گفت:چه سودي داره؟وقتي تو قبر باشي تنها و با کس بودن چه اهمیتی داره؟
نگاش کردم و گفتم قبل مردن چی؟ باز اهمیتی نداره؟ توي چشماش یه درد عمیق و خشمي بود که نمیفهمیدمش.. تلخ گفت: خيلي حرف ميزني..سوپتم که دادي..دوست داشتي رفع
part ۱۲۱
اروم و با تعللی که از حال گرفته و حساسیتش نشأت میگرفت
سوپش رو میخورد و من خیره نگاهش میکردم
بدون بلند کردن سرش اخم کرد و گفت: یادت دادن همينجوري خيره شي تو صورت ادما تا کوفتشون شه؟؟
سعی کردم نخندم و با لبخند گفتم اره اينجوري طرف کمتر میخوره..تازه به تناسب اندامشم كمك كردم..
کج نگام کرد.
باید مطمین میشدم واسه توت فرنگیه...هرچند جاي شکي نبود.. چرا این طور شدي؟ دیروز به ظاهر خوب بودي..
با حرص گفت: فضولي تو خونته نه؟ و انگار تازه يه چيزي یادش اومد و نگام کرد و چشماشو با شك باريك كرد و گفت: تو کیکی که... دیروز برام اوردي چي بود؟
با حرص عین خودش گفتم فضولی تو خونته نه؟
بهم اخم کرد.
لبخند خبيثي زدم و گفتم مگه ننداخته بودیش اشغالي؟ کلافه گفت:متاسفانه خوردمش..فقط بگو که توش توت فرنگي بود يا
نه ؟
اخ..
قلبم اروم گرفت.
معلومه که بود..
سعی کردم لبخند نزنم و گفتم پس به توت فرنگی حساسیت
داري...نه... موز و گردو و کاکائو داشت توش
زیرلب گفت: معلوم نیست تو چي اين لعنتي بوده.. و گرفته دست به گردن و بعد صورتش کشید.
کمی نگران :گفتم مطمیني به دکتر نیاز نداری؟ و دستم رو بردم جلو و اروم پشت دستمو روی پیشونیش گذاشتم.
یه کم داغ بود..
با همین لمس كوچيك تنم رو عطشش گرفت.
با غیض مچ دستم رو گرفت و اخم کرد سرشو عقب کشید و :گفت ٤ سالم نیست خودم میفهمم تب دارم یا نه..نیاز به لطف شما
نیست..
با غیض گفتم:جاي تشکرته؟
اخمشو غلیظ کرد و گفت: مگه من گفتم بياي؟
دندونامو به هم فشردم..
تهیونگ یه روزم از حقوقت کم میکنم که مهربون بازي بي دليل درنیاری
رایان یادت نداده تو این دنیا باید سرت تو کار و زندگی خودت باشه و مهربوني بيش از حد کار دستت میده دختر رایان؟ لبخند حرص دراري زدم و گفتم:اگه دلت خنك ميشه ۲روز كم كن..بابا رایانم یادم داده همیشه به ادما محبت کنم چون این راه درست زندگیه..
و نگاه ازش کندم و گفتم که حداقل مردم دونفر بیان سر قبرم... پوزخند زد و گفت:چه سودي داره؟وقتي تو قبر باشي تنها و با کس بودن چه اهمیتی داره؟
نگاش کردم و گفتم قبل مردن چی؟ باز اهمیتی نداره؟ توي چشماش یه درد عمیق و خشمي بود که نمیفهمیدمش.. تلخ گفت: خيلي حرف ميزني..سوپتم که دادي..دوست داشتي رفع
- ۲۷۷
- ۱۶ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط