ازدواج اجباری
☆ازدواج اجباری☆
P♡41
___________
*صبح پرده های اتاق کنار زده شده بود و نور به داخل اتاق میتابید و فضایی که دیشب تاریک بود رو روشن میکرد...رو تختی ها حالا عوض شده بود و سومی هم با یه تاپ و شلوارک روی تخت دراز کشیده بود که جونگکوک دیشب بعد حموم بهش پوشونده بود و کیسه آب گرمی هم روی شکمش قرار داده بود و تموم دیشب دلش رو ماساژ میداد تا دردی نکشه و آروم بخوابه...حالا جونگکوک با یه شلوار گشاد سیاه و قهوه توی دستش از بالکن اتاق به بیرون خیره شده بود و سومی هم داخل اتاق روی تخت خوابیده بود که کم کم چشم هاشو باز کرد و به اطراف نگاه کرد و جونگکوک رو دید که پشتش بهشه....از خجالت نمیخواست توی چشم هاش نگاه کنه پس آروم لحاف رو بالاتر تا روی صورتش کشید و منتظر بود تا جونگکوک از اتاق خارج بشه و اون هم از قبل متوجه بیدار شدن سومی شده بود و با نیشخندی که گوشه لبش کمی بالا رفته بود از رفتار خجالتی سومی آروم وارد اتاق شد و از کنار تخت رد شد و به طرف در خروجی رفت و آروم بازش کرد*
×...لازم نیست خجالت بکشی...همه زن و شوهرا یروزی تجربش میکنن مگه نه..؟
*بعد از گفتنش آروم از اتاق خارج شد و سومی رو با کلی فکر و خیال روی تخت گزاشت...سومی آروم لحاف رو پایین کشید و به در بسته ای که چند ثانیه پیش جونگکوک ازش خارج شده بود نگاهی کرد و بعد به لباس هاش که دیشب جونگکوک بهش پوشونده بود...با گونه های سرخ شده از تخت بلند شد و به طرف کمد لباس رفت و یه یقه اسکی بافت کلفت و شلوار گشادی پوشید که تقریبا میشه گفت شبیه بی خانمان ها شده بود ولی خجالت هم میکشید که بعد دیشب جلوی جونگکوک لباس باز بپوشه...تو آینه به خودش و جای کیس مارک های قرمز دیشب خیره شد که هاله بنفش کمرنگی هم دورشون بود و خیلی تو چشم بود...پس یقه اسکی رو بالا تر کشید و کلا گردنشو کاور کرد و آروم از اتاق خارج شد و به طرف آشپزخونه رفت و پشت میز کمی دور تر از جونگکوک نشست که همراه با فنجون قهوه در حال خوردن صبحونه بود*
×....دیشب خوب خوابیدی؟
+...ا..اره...(خجالت زده و سر پایین)
×فکر نمیکردم صبح که بیدار شی اینقدر خجالتی باشی...
+....خ..خب من..._
×عجیبه...دیشب هر بار اسممو میگفتی لرزشش فرق داشت(نیشخند)
*با این حرف گونه های سومی بیشتر از قبل قرمز شد و خدمتکار هایی که چند قدم دور تر هم ایستاده بودن زیر چشمی نگاهی به هم کردن*
×اگه دوباره تکرارشه بازم اینقدر قراره خجالت بکشی؟
+نه!...یعنی...دوباره تکرار نمیشه...خب...من...دیشب مست بودم...
×....باشه..لازم نیست بهم نگاه کنی...
+منظورت چیه
×میخوای بگی یادت نیست؟...پس...این نشونه ها کار کیه؟هوم؟(با نیشخند و اشاره به گوشه یکی از کیس مارک ها که از گوشه یقه اسکی دیده میشد)
*سومی از حرفش سریع یقه رو بالاتر کشید و جونگکوک لبخندی زد و چند تیکه دیگه هم صبحانه خورد و آروم از پشت میز بلند شد*
×...امروز چندتا جلسه دارم...پس...زیاد به خودت سخت نگیر و قرص هایی که روی پاتختی گزاشتمو حتما بخور...به دلدردت کمک میکنه...چیزی هم نیاز داشتی فقط بهم زنگ بزن باشه؟(کراواتشو سفت تر کرد و آروم بوسه ای به سر سومی زد و دور شد)
*ویو سومی*
*با رفتن جونگکوک سریع به طبقه بالا رفتم و یقه اسکی و شلوار رو عوض کردم...خدایا واقعا خیلی گرم بود...نگاهی به پاتختی کردم و دوتا قرص و یه لیوان آب گرم و دوتا کیسه آب گرم اماده رنگ صورتی دیدم که انگار از قبل اماده گزاشته بود....قرص هارو خوردم و کیسه آب گرم رو روی شکمم گزاشتم..واقعا حس خیلی خوبی میداد...من شنیده بودم دخترا معمولا صبح...صبح رابطه یجورایی دل درد دارن...ولی...پس چرا من نداشتم؟....نکنه دیشب خیلی زیاده روی کرده بودیم؟...*
#فیک#فیک_بی_تی_اس#جانگکوک#اسمات#فیکشن#فن_فیکشن#وانشات
P♡41
___________
*صبح پرده های اتاق کنار زده شده بود و نور به داخل اتاق میتابید و فضایی که دیشب تاریک بود رو روشن میکرد...رو تختی ها حالا عوض شده بود و سومی هم با یه تاپ و شلوارک روی تخت دراز کشیده بود که جونگکوک دیشب بعد حموم بهش پوشونده بود و کیسه آب گرمی هم روی شکمش قرار داده بود و تموم دیشب دلش رو ماساژ میداد تا دردی نکشه و آروم بخوابه...حالا جونگکوک با یه شلوار گشاد سیاه و قهوه توی دستش از بالکن اتاق به بیرون خیره شده بود و سومی هم داخل اتاق روی تخت خوابیده بود که کم کم چشم هاشو باز کرد و به اطراف نگاه کرد و جونگکوک رو دید که پشتش بهشه....از خجالت نمیخواست توی چشم هاش نگاه کنه پس آروم لحاف رو بالاتر تا روی صورتش کشید و منتظر بود تا جونگکوک از اتاق خارج بشه و اون هم از قبل متوجه بیدار شدن سومی شده بود و با نیشخندی که گوشه لبش کمی بالا رفته بود از رفتار خجالتی سومی آروم وارد اتاق شد و از کنار تخت رد شد و به طرف در خروجی رفت و آروم بازش کرد*
×...لازم نیست خجالت بکشی...همه زن و شوهرا یروزی تجربش میکنن مگه نه..؟
*بعد از گفتنش آروم از اتاق خارج شد و سومی رو با کلی فکر و خیال روی تخت گزاشت...سومی آروم لحاف رو پایین کشید و به در بسته ای که چند ثانیه پیش جونگکوک ازش خارج شده بود نگاهی کرد و بعد به لباس هاش که دیشب جونگکوک بهش پوشونده بود...با گونه های سرخ شده از تخت بلند شد و به طرف کمد لباس رفت و یه یقه اسکی بافت کلفت و شلوار گشادی پوشید که تقریبا میشه گفت شبیه بی خانمان ها شده بود ولی خجالت هم میکشید که بعد دیشب جلوی جونگکوک لباس باز بپوشه...تو آینه به خودش و جای کیس مارک های قرمز دیشب خیره شد که هاله بنفش کمرنگی هم دورشون بود و خیلی تو چشم بود...پس یقه اسکی رو بالا تر کشید و کلا گردنشو کاور کرد و آروم از اتاق خارج شد و به طرف آشپزخونه رفت و پشت میز کمی دور تر از جونگکوک نشست که همراه با فنجون قهوه در حال خوردن صبحونه بود*
×....دیشب خوب خوابیدی؟
+...ا..اره...(خجالت زده و سر پایین)
×فکر نمیکردم صبح که بیدار شی اینقدر خجالتی باشی...
+....خ..خب من..._
×عجیبه...دیشب هر بار اسممو میگفتی لرزشش فرق داشت(نیشخند)
*با این حرف گونه های سومی بیشتر از قبل قرمز شد و خدمتکار هایی که چند قدم دور تر هم ایستاده بودن زیر چشمی نگاهی به هم کردن*
×اگه دوباره تکرارشه بازم اینقدر قراره خجالت بکشی؟
+نه!...یعنی...دوباره تکرار نمیشه...خب...من...دیشب مست بودم...
×....باشه..لازم نیست بهم نگاه کنی...
+منظورت چیه
×میخوای بگی یادت نیست؟...پس...این نشونه ها کار کیه؟هوم؟(با نیشخند و اشاره به گوشه یکی از کیس مارک ها که از گوشه یقه اسکی دیده میشد)
*سومی از حرفش سریع یقه رو بالاتر کشید و جونگکوک لبخندی زد و چند تیکه دیگه هم صبحانه خورد و آروم از پشت میز بلند شد*
×...امروز چندتا جلسه دارم...پس...زیاد به خودت سخت نگیر و قرص هایی که روی پاتختی گزاشتمو حتما بخور...به دلدردت کمک میکنه...چیزی هم نیاز داشتی فقط بهم زنگ بزن باشه؟(کراواتشو سفت تر کرد و آروم بوسه ای به سر سومی زد و دور شد)
*ویو سومی*
*با رفتن جونگکوک سریع به طبقه بالا رفتم و یقه اسکی و شلوار رو عوض کردم...خدایا واقعا خیلی گرم بود...نگاهی به پاتختی کردم و دوتا قرص و یه لیوان آب گرم و دوتا کیسه آب گرم اماده رنگ صورتی دیدم که انگار از قبل اماده گزاشته بود....قرص هارو خوردم و کیسه آب گرم رو روی شکمم گزاشتم..واقعا حس خیلی خوبی میداد...من شنیده بودم دخترا معمولا صبح...صبح رابطه یجورایی دل درد دارن...ولی...پس چرا من نداشتم؟....نکنه دیشب خیلی زیاده روی کرده بودیم؟...*
#فیک#فیک_بی_تی_اس#جانگکوک#اسمات#فیکشن#فن_فیکشن#وانشات
- ۱.۵k
- ۱۹ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط