عشق یا انتقام
{عشق یا انتقام؟...}
part:1
از رخت خواب دل کند...به سمت دستشویی رفت و کار های لازم رو انجام داد...آبی به صورتش زد و سپس به سمت حمام رفت...بعد از حمام لباس هایش رو پوشید و به پاسگاه پلیس حرکت کرد...
سانی:سلام کوکی!(بچه گونه)
جونگکوک:سلام سانی کوچولو!(لبخند)
سانی به سمت جونگکوک دوید و او رو محکم بغل کرد...
سانی:دلم واست تنگ شده بود کوکی(بچه گونه)
جونگکوک:منم همینطور کوچولو!راستی...مادرت کجاست؟!...
سانی:مامانی گفت میره برام شیر کاکاعو بگیره!(بچه گونه)
جونگکوک:پس بیا منتظر مادرت بمونیم!باشه؟!
سانی:باشه!(بچه گونه،لبخند)
کمی بعد مادر سانی اومد...
جیسو:وای کوک ببخشید سانی اذیتت که نکرد؟!«جیسویی که میگم به خاطر اینه کمبود اسم پیدا کردم وگرنه این جیسو ربطی به جیسوی بلک پینگ نداره دوستان»
جونگکوک:نه اصلا!پس چرا بچه رو آوردی سره کار؟!
جیسو:جیهون رفته آمریکا به خاطر کارش و منم که باید میومدم اینجا و پدر و مادرمم که رفتن سفر...تو خونه حوصلش سر میرفت و خطرناک بود تصمیم گرفتم بیارمش اینجا!
جونگکوک:که اینطور،سانی نظرت چیه بیای بخش کاره من و ببینی؟!
سانی:آخجون میخوام بیام!
جونگکوک لبخند خرگوشی زد و سانی رو بغل کرد و به سمت اتاقش حرکت کردن...
سانی:کوکی شغل تو چیه؟!(بچه گونه)
جونگکوک:شغل من پلیسه!
سانی:یعنی میخوای من و دستگیر کنی؟!(ترسیده،بچه گونه)
جونگکوک:نه سانی کوچولو!(لبخند خرگوشی)
سانی:پس میخوای کی و دستگیر کنی؟!(بچه گونه)
جونگکوک:من آدم بدا رو دستگیر میکنم!مثلا فردی به اسم « کیم تهیونگ » که قراره دستگیرش کنم چون آدم بدی هست!
سانی:چه باحال!(بچه گونه)
جونگکوک سانی و روی پاش گذاشت و مشغول کار کردن شد که ناگهان براش پیامی اومد...قسمت عجیبش واسه جونگکوک این بود که پیام ناشناس بود...
جونگکوک:یعنی کیه؟!...
سانی:چیشده کوکی؟!(بچه گونه)
جونگکوک:هیچی نشده سانی کوچولو...
گوشی رو برداشت و مشغول خوندن پیام شد...
اصلا میبیند چه جای حساسی تموم کردم؟🤣ناراحت نباشید الان میرم پارت دو رو مینویسممم✨
part:1
از رخت خواب دل کند...به سمت دستشویی رفت و کار های لازم رو انجام داد...آبی به صورتش زد و سپس به سمت حمام رفت...بعد از حمام لباس هایش رو پوشید و به پاسگاه پلیس حرکت کرد...
سانی:سلام کوکی!(بچه گونه)
جونگکوک:سلام سانی کوچولو!(لبخند)
سانی به سمت جونگکوک دوید و او رو محکم بغل کرد...
سانی:دلم واست تنگ شده بود کوکی(بچه گونه)
جونگکوک:منم همینطور کوچولو!راستی...مادرت کجاست؟!...
سانی:مامانی گفت میره برام شیر کاکاعو بگیره!(بچه گونه)
جونگکوک:پس بیا منتظر مادرت بمونیم!باشه؟!
سانی:باشه!(بچه گونه،لبخند)
کمی بعد مادر سانی اومد...
جیسو:وای کوک ببخشید سانی اذیتت که نکرد؟!«جیسویی که میگم به خاطر اینه کمبود اسم پیدا کردم وگرنه این جیسو ربطی به جیسوی بلک پینگ نداره دوستان»
جونگکوک:نه اصلا!پس چرا بچه رو آوردی سره کار؟!
جیسو:جیهون رفته آمریکا به خاطر کارش و منم که باید میومدم اینجا و پدر و مادرمم که رفتن سفر...تو خونه حوصلش سر میرفت و خطرناک بود تصمیم گرفتم بیارمش اینجا!
جونگکوک:که اینطور،سانی نظرت چیه بیای بخش کاره من و ببینی؟!
سانی:آخجون میخوام بیام!
جونگکوک لبخند خرگوشی زد و سانی رو بغل کرد و به سمت اتاقش حرکت کردن...
سانی:کوکی شغل تو چیه؟!(بچه گونه)
جونگکوک:شغل من پلیسه!
سانی:یعنی میخوای من و دستگیر کنی؟!(ترسیده،بچه گونه)
جونگکوک:نه سانی کوچولو!(لبخند خرگوشی)
سانی:پس میخوای کی و دستگیر کنی؟!(بچه گونه)
جونگکوک:من آدم بدا رو دستگیر میکنم!مثلا فردی به اسم « کیم تهیونگ » که قراره دستگیرش کنم چون آدم بدی هست!
سانی:چه باحال!(بچه گونه)
جونگکوک سانی و روی پاش گذاشت و مشغول کار کردن شد که ناگهان براش پیامی اومد...قسمت عجیبش واسه جونگکوک این بود که پیام ناشناس بود...
جونگکوک:یعنی کیه؟!...
سانی:چیشده کوکی؟!(بچه گونه)
جونگکوک:هیچی نشده سانی کوچولو...
گوشی رو برداشت و مشغول خوندن پیام شد...
اصلا میبیند چه جای حساسی تموم کردم؟🤣ناراحت نباشید الان میرم پارت دو رو مینویسممم✨
- ۶.۹k
- ۱۰ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط