•●عـنـوان: ܩوریرتی وطܔ پرࡄت- 𝆏۱۵●•

•●عـنـوان: ܩوریرتی وطܔ پرࡄت- 𝆏۱۵●•

_راوی_ (برای اولین بار از دید من...😑)
ویلیام آروم‌آروم چشم‌هاش رو باز کرد. چند ثانیه طول کشید تا بفهمه کجاست. سرش رو از روی میز بلند کرد و به سمت پنجره چرخوند...
نور نارنجی و کم‌رنگی از لای شیشه روی کف اتاق افتاده بود و آسمون، کم‌کم داشت رنگ غروب می‌گرفت. ویلیام کمی جابه‌جا شد و پتو از روی شونه‌هاش سر خورد. همون موقع نگاهش افتاد به صندلی کنارش، صندلی که اخرین بار شرلوک روش نشسته بود، الان خالی بود.
چند لحظه به جای خالی شرلوک خیره موند و بعد دستش رو روی صورتش کشید. برخلاف چیزی که خودش ادعا می‌کرد، خوابش برده بود؛ اونم چه خوابی.
صدای باز شدن در باعث شد سرش رو بالا بیاره. شرلوک وارد اتاق شد؛ یه سینی غذا توی دستش بود.
چند لحظه نگاهشون توی هم گره خورد، بعد شرلوک بدون اینکه چیزی بگه، سینی رو روی میز، جلوی ویلیام گذاشت. ویلیام با صدای خواب‌آلودی پرسید:
- ویلیام: چند وقته خواب بودم؟
شرلوک نگاهی به ساعت انداخت، بعد به ویلیام.
- شرلوک: اون‌قدر که غروب رو از دست دادی.
- ویلیام: من فقط چشم‌هام رو بستم.
- شرلوک: بله. برای تقریباً پنج ساعت.
ویلیام چشم‌هاش گرد شد، چون این قرار بود فقط یه چرت کوتاه باشه. چند ثانیه ساکت موند. بعد پتو رو از روی خودش کنار زد.
- ویلیام: تو چرا بیدارم نکردی؟
شرلوک صندلی رو عقب کشید و نشست.
- شرلوک: چون بالاخره ساکت بودی.
ویلیام با یه نگاه معنی‌دار بهش خیره شد.
- ویلیام: این دلیل خوبیه؟
- شرلوک: برای من آره.
ویلیام نگاهش رو انداخت روی سینی. بخار هنوز از یکی از ظرف‌ها بلند می‌شد.
- ویلیام: اینا رو برای من آوردی؟
- شرلوک: نه. برای اون روح سرگردانی که معمولاً اینجا می‌شینه.
- ویلیام: خیلی بامزه‌ای.
- شرلوک: می‌دونم.
ویلیام دستش رو دراز کرد تا ظرف رو برداره، اما شرلوک زودتر ظرف رو سمت خودش کشید.
- شرلوک: اول درست بشین.
ویلیام با تعجب نگاهش کرد.
- ویلیام: من بچه نیستم.
شرلوک قاشق رو کنار بشقاب گذاشت و نگاهش کرد.
- شرلوک: پس لازم نیست مجبورم کنی مثل پرستار بچه‌ مراقبت باشم.
چند ثانیه فقط نگاهش کرد؛ انگار می‌خواست چیزی بگه، ولی منصرف شد. بعد آروم نشست و به پشتی مبل تکیه داد.
- ویلیام: تو همیشه این‌قدر دستور می‌دی؟
- شرلوک: فقط وقتی طرف مقابلم قصد نداره از خودش مراقبت کنه.
ویلیام نگاهش رو پایین انداخت. این بار جواب آماده‌ای نداشت. چند لحظه سکوت بینشون موند. شرلوک دوباره ظرف رو سمت ویلیام گرفت. بعد از چند ثانیه، خیلی آروم گفت:
- ویلیام: وظیفه‌ی تو فقط اینه که حواست باشه من جرم نکنم... نه اینکه مراقب خودمم باشی... اما باشه.
و قاشق رو برداشت.
... ... ... ... ... ... ... ...

لایک و کامنت فراموش نشه!!
نظر بدید، چون خودم حس میکنم دارم بد مینویسم.
قصد دارم فعلا هیچ هرج و مرجی توی داستان نیارم، فقط فعلا همه چیز اروم باشه... اما شما نظر بدید که تا اینجا چطوری بوده.
دیدگاه ها (۳)

•●عـنـوان: ܩوریرتی وطܔ پرࡄت- 𝆏۱۴●•_شرلوک هلمز_لبخندم هنوز رو...

●عـنـوان: ܩوریرتی وطܔ پرࡄت- 𝆏۱۳●•_شرلوک هلمز_چند دقیقه‌ای گذ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط