من عقابی بودم که نگاه یک مار

من عقابی بودم که نگاه یک مار
سخت آزارم داد
بال بگشودم و سمتش رفتم
از زمینش کندم
به هوا آوردم
آخر عمرش بود که فریب چشمش، سخت جادویم کرد
در نوک یک قله، آشیانش دادم که همین دل رحمی، چه بروزم آورد
عشق، جادویم کرد
زهر خود بر من ریخت
از نوک قله زمین افتادم
تازه آمد یادم، من عقابی بودم
دیدگاه ها (۱۳)

. خندیدن یک نیایش است...!!!اگر بتوانی بخندی و بخندانی ،آموخت...

میخواست گیسوانم رابه دست بادی ترین سازهای جهان برقصاندکه یاد...

خدای خوبم دلم میخواهد برای همه ی بنده هایت دعا کنم،، دعایی ا...

خود گنه کاریم و از دنیا شکایت می کنیم!غافل از خود، دیگری را ...

پارت ۶Sa:"اهااای ناری قناری."N:"چته؟"Sa:"دستشویی دارم."ناروت...

🪽 Angel of salvation 🪽Part ⁵⁴✨ویو ات ✨بالاخره رسیدیم خونه .ک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط