نگاه ممنوعه

«نگاه ممنوعه »
ℙ𝕒𝕣𝕥 : 𝟙𝟘
𝕁𝕖𝕠𝕟 𝕣𝕠𝕤𝕙𝕒
When Everything Falls Apart**

زمان متوقف شد.
میرا همان‌جا کنار در ایستاده بود؛ دستش هنوز روی دستگیره مانده بود و اشک بی‌صدا روی گونه‌هایش می‌لغزید.

و من…

دیگر حتی نمی‌توانستم نفس بکشم.

نگاهش بین من و تهیونگ حرکت کرد. فاصله‌ی کم بینمان، دست تهیونگ روی صورتم، چشم‌های قرمز من…

هیچ توضیحی برایش وجود نداشت.

همه‌چیز تمام شده بود.

دست تهیونگ آرام پایین افتاد.

«میرا—»

اما او ناگهان خندید.

خنده‌ای شکسته و ناباور.

«پس واقعیه.»

قلبم فرو ریخت.

«میرا، گوش کن—»

«از کی؟»

صدایش لرزید. مستقیم به تهیونگ نگاه می‌کرد، اما دردش مثل چاقو داخل سینه‌ی من فرو می‌رفت.

«از کی پشت سرم این کارو می‌کردین؟»

هیچ‌کداممان جواب ندادیم.

و سکوت، از هر اعترافی بدتر بود.

میرا آرام سرش را تکان داد؛ انگار داشت تکه‌های یک پازل را کنار هم می‌گذاشت.

«برای همین این چند وقت حتی نگامم نمی‌کردی…»

تهیونگ یک قدم جلو رفت.
«میرا، من نمی‌خواستم اینجوری بفهمی.»

او فوراً عقب کشید.
«لمسم نکن.»

صدایش شکست.

و من دیگر تحمل نگاهش را نداشتم.

اشک از چشم‌هایم پایین افتاد.
«من متأسفم…»

میرا با ناباوری نگاهم کرد.

«تو؟»

آن نگاه از هر فریادی دردناک‌تر بود.

«تو بهترین دوست من بودی.»

نفس کشیدنم سخت شد.

حق داشت.

کاملاً حق داشت.

میرا اشک‌هایش را پاک کرد، اما دست‌هایش هنوز می‌لرزیدند.

«چقدر احمق بودم…»

تهیونگ اخم کرد.
«خودتو سرزنش نکن.»

میرا با خشم به او نگاه کرد.
«پس کیو سرزنش کنم؟ شما دوتا رو؟»

سکوت.

سنگین، خفه‌کننده و بی‌رحم.

او چند لحظه فقط به تهیونگ خیره ماند؛ انگار دنبال انکار می‌گشت، دنبال نشونه‌ای که بگه همه‌چیز اشتباه فهمیده شده.

اما تهیونگ چیزی نگفت.

چون نمی‌توانست دروغ بگوید.

و همین آخرین چیزی بود که میرا را شکست.

اشک تازه‌ای از چشمش افتاد.
«تو عاشقشی… نه؟»

قلبم از درد جمع شد.

تهیونگ آرام جواب داد:
«…آره.»

میرا چشم‌هایش را بست.

انگار شنیدن آن کلمه، آخرین ضربه بود.

و من از خودم متنفر شدم.

چون با وجود این همه درد… بخشی از قلبم هنوز با شنیدن اعتراف او می‌لرزید.

میرا چند ثانیه ساکت ماند.

بعد به سختی گفت:
«فقط یه سؤال دارم.»

نگاهش این بار روی من ثابت شد.

«ارزششو داشت؟»

اشک روی صورتم سرازیر شد.

اما هیچ جوابی وجود نداشت که بتواند این درد را کمتر کند.

میرا با خنده‌ی تلخی سر تکان داد.
«می‌دونی بدترین قسمت چیه؟»

صدایش پایین‌تر شد.

«اینکه وقتی بهتون نگاه می‌کنم… می‌فهمم واقعی بود.»

هیچ‌کدام چیزی نگفتیم.

چون حقیقت داشت.

او آهسته به سمت در برگشت.

و درست قبل از بیرون رفتن، مکث کرد.

بدون اینکه به ما نگاه کند، زمزمه کرد:
«امیدوارم یه روز بفهمین خیانت چه حسی داره.»

و بعد رفت.

صدای بسته شدن در، مثل پایان همه‌چیز داخل اتاق پیچید.

من همان‌جا ایستاده بودم، شکسته و بی‌حس.

و برای اولین بار، رابطه‌مان دیگر هیجان‌انگیز یا ممنوعه به نظر نمی‌رسید.

فقط درد داشت.

فقط ویرانی.

لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
دیدگاه ها (۰)

«نگاه ممنوعه »ℙ𝕒𝕣𝕥 : 𝟙𝟙𝕁𝕖𝕠𝕟 𝕣𝕠𝕤𝕙𝕒 After the Damage**سه روز ...

«نگاه ممنوعه »ℙ𝕒𝕣𝕥 : 𝟙𝟚𝕁𝕖𝕠𝕟 𝕣𝕠𝕤𝕙𝕒** The Call**اسمش روی صفحه ...

«نگاه ممنوعه »ℙ𝕒𝕣𝕥 : 𝟡𝕁𝕖𝕠𝕟 𝕣𝕠𝕤𝕙𝕒 The Truth Hidden in His Eye...

«نگاه ممنوعه »ℙ𝕒𝕣𝕥: 𝟠𝕁𝕖𝕠𝕟 𝕣𝕠𝕤𝕙𝕒 Suspicious Eyes**قلبم از حرک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط