‌ قلمم باز هوای تو به جانش افتاد

‌ قلمم باز هوای تو به جانش افتاد
لذت از تو نوشتن به سرش باز افتاد

بازهم عصر غم و غصه و بی حوصلگی
قلمم عطر حضورت به رگش باز افتاد

رج به رج قایفه اش ازتوو این فاصله هاست
خون جگر شد دل ما تا که به دامش افتاد

خسته از این همه تکرار خدایا کافیست
موج طوفان زده شد ،شعر به نامش افتاد

پشت این پنجره ها رنج عظیمیست گلم
قلمم باز هوای تو به جانش افتاد....
دیدگاه ها (۲)

من چنان بی پر شدم ، از دوری ات . می سرایم ، نغمه ای ، در دور...

نه غزل نوشته بودم نه ترانه ای سرودمکه به حرمت سکوتم، تو به د...

اینقدر از تو و این عشق کشیدم بس نیست؟از کس و ناکسی هر حرف شن...

"دوستت دارم" رادر دستانم می‌چرخانماز این دست به آن دست.پس چر...

رمان نگاه اول در تاریکی پارت ۱۸

رمان نگاه اول در تاریکی پارت ۹

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط