صبحِ روز بیست و دوم اسفند ماه سال هزار و چهارصد و چهار.

صبحِ روز بیست و دوم اسفند ماه سال هزار و چهارصد و چهار.
گاهی به اطرافم نگاه میکنم،نگاه میکنم و نگاه میکنم و در آخر هیچ چیز جز پوچی دستگیرم نمیشود،"چرا من نه؟"جمله ای که وجودم را بعد از آن دو روز فرا گرفته و نه تنها در ذهن بلکه در جان‌ام نیز رخنه کرده است،آن دو روزی که بعد از آن نه من منِ قبلی شدم و نه زندگی ام به حالت عادی بازگشت،"چرا من نه؟"جمله ای که قصد جانم را کرده است،ولی حالا نه، حالا که مسئولیتی دارم نه،حالا که آتش خشم در وجودم زبانه می‌زند نه،حال که وظیفه دارم بسازم این ویرانه خانه را نه..

_______________

پی نوشت: با اینکه دارم جنگ رو تجربه میکنم، خوشحالم.. وطن فروش نیستم، از ویرانی زادگاهم شادمان نیستم، بلکه با این جنگ بارقه ای از امید کورسویی از آینده و روزنه ای از آرامش در من پدیدار شده چرا که زادگاهم بوی خون می‌دهد.. چرا که خیابان های وطنم با خون هم رزمهایم‌ تقدیس شده اند و آنانی که فکر آزادی در سر داشتند،بگذارید اصلاح کنم،نه فقط فکر آزادی، بلکه فکر آینده ای که وجود نداشت،جوانی‌ که جوانی نکرد و پدری که کمرش زیر بار گرانی ها خم شده بود را میگویم،آنانی که رفتند برای آرامش و چیزی که نصیبشان شد آرامش ابدی بود.و حال خوشحالم از این جنگ،از ویران شدن خانه ها بر سر کسانی که خواهران و برادران مرا زیر رگبار گلوله گرفتند.
_نفس دال.
دیدگاه ها (۶)

خوش اومدید قندعسلای نفس>_<

بابا وقت خدافظیه ، ولی به مامان چیزی نگو.

میخوام تا ابد عزادار بمونم"بخاطرشون"..

« شیطون کوچولوی من »فصل دومذره ای پشیمونی ندارم، احساس گناه ...

وقتی اونقدی حالت بده که یه بسته سیگار رو توی 25دقیقه تموم می...

Investing with family | سرمایه گزاری با خانواده Part sevenسئ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط