پرسه در جنگل...
پرسه در جنگل...
[پارت دوم]
جنگل...
باد میان شاخههای درختان میپیچید.
ات با قدمهای لرزان پشت سر جونگکوک راه میرفت.
ات: خیلی مونده تا خروجی؟
جونگکوک بدون اینکه برگردد، آرام گفت:
جونگکوک: نه...
تقریباً رسیدیم.
ات نفس راحتی کشید.
ات: خدا رو شکر...
فکر کردم امشب...
همان لحظه...
در میان درختان، عمارتی بزرگ نمایان شد.
پنجرههای بلند...
دیوارهای سنگی...
و چراغهایی که حیاط را روشن کرده بودند.
ات با تعجب ایستاد.
ات: اینجا...؟
جونگکوک: خونهی منه.
ات گیج نگاهش کرد.
ات: ولی...
گفتی راه خروجو بلدی.
جونگکوک کلید بزرگی را از جیبش بیرون آورد و درِ عمارت را باز کرد.
جونگکوک: بلدم.
ات: پس چرا اومدیم اینجا؟
جونگکوک برای اولین بار مستقیم به چشمهایش نگاه کرد.
گوشهی لبش بالا رفت.
جونگکوک: چون...
دلم نمیخواست بذارم بری.
ات با ناباوری یک قدم عقب رفت.
ات: یعنی چی...؟
جونگکوک آرام کنار رفت و با دست به داخل خانه اشاره کرد.
جونگکوک: بیا داخل.
ات با نگرانی گفت:
ات: نه...
من فقط میخوام برگردم.
جونگکوک با همان آرامش همیشگی جواب داد:
جونگکوک: امشب نه.
...
در همان لحظه...
درِ عمارت باز شد.
چند خدمتکار با لباسهای یکدست، سریع داخل سالن صف کشیدند.
همه همزمان سرشان را خم کردند.
خدمتکارها: خوش اومدین، ارباب.
ات با تعجب به جونگکوک نگاه کرد.
جونگکوک فقط سرش را تکان داد.
یکی از خدمتکارها جلو آمد.
خدمتکار: ارباب، شام آماده شده.
جونگکوک: اتاق مهمان رو هم آماده کنید.
خدمتکار: چشم، ارباب.
ات آرام زمزمه کرد:
ات: ارباب...؟
جونگکوک نگاه کوتاهی به او انداخت.
جونگکوک: فقط اونا منو اینجوری صدا میکنن.
ات: من که اینجوری صدات نمیکنم... اسمت چیه؟.
جونگکوک برای اولین بار خندید.
جونگکوک: انتظارشم ندارم....کوک جئون جونگکوک
...
ات وارد عمارت شد.
سقفهای بلند...
راهپلههای بزرگ...
لوسترهای کریستالی...
همهچیز شبیه قصر بود.
ات: وای...
اینجا خیلی بزرگه...
جونگکوک همانطور که کنارش راه میرفت، گفت:
جونگکوک: از امشب...
اینجا امنه.
ات با نگرانی نگاهش کرد.
ات: ولی من هنوز میخوام برگردم خونه...
جونگکوک چند لحظه سکوت کرد.
بعد خیلی آرام گفت:
جونگکوک: فعلاً...
استراحت کن.
فردا دربارهش حرف میزنیم.
ات هنوز نمیدانست چرا حس میکند این مرد، چیزی را از او پنهان کرده است.
و جونگکوک...
در دلش فقط یک فکر میچرخید:
«از این لحظه به بعد... نمیخوام از کنارم دور بشه.»
ادامه دارد... 🌲🏰🖤
[پارت دوم]
جنگل...
باد میان شاخههای درختان میپیچید.
ات با قدمهای لرزان پشت سر جونگکوک راه میرفت.
ات: خیلی مونده تا خروجی؟
جونگکوک بدون اینکه برگردد، آرام گفت:
جونگکوک: نه...
تقریباً رسیدیم.
ات نفس راحتی کشید.
ات: خدا رو شکر...
فکر کردم امشب...
همان لحظه...
در میان درختان، عمارتی بزرگ نمایان شد.
پنجرههای بلند...
دیوارهای سنگی...
و چراغهایی که حیاط را روشن کرده بودند.
ات با تعجب ایستاد.
ات: اینجا...؟
جونگکوک: خونهی منه.
ات گیج نگاهش کرد.
ات: ولی...
گفتی راه خروجو بلدی.
جونگکوک کلید بزرگی را از جیبش بیرون آورد و درِ عمارت را باز کرد.
جونگکوک: بلدم.
ات: پس چرا اومدیم اینجا؟
جونگکوک برای اولین بار مستقیم به چشمهایش نگاه کرد.
گوشهی لبش بالا رفت.
جونگکوک: چون...
دلم نمیخواست بذارم بری.
ات با ناباوری یک قدم عقب رفت.
ات: یعنی چی...؟
جونگکوک آرام کنار رفت و با دست به داخل خانه اشاره کرد.
جونگکوک: بیا داخل.
ات با نگرانی گفت:
ات: نه...
من فقط میخوام برگردم.
جونگکوک با همان آرامش همیشگی جواب داد:
جونگکوک: امشب نه.
...
در همان لحظه...
درِ عمارت باز شد.
چند خدمتکار با لباسهای یکدست، سریع داخل سالن صف کشیدند.
همه همزمان سرشان را خم کردند.
خدمتکارها: خوش اومدین، ارباب.
ات با تعجب به جونگکوک نگاه کرد.
جونگکوک فقط سرش را تکان داد.
یکی از خدمتکارها جلو آمد.
خدمتکار: ارباب، شام آماده شده.
جونگکوک: اتاق مهمان رو هم آماده کنید.
خدمتکار: چشم، ارباب.
ات آرام زمزمه کرد:
ات: ارباب...؟
جونگکوک نگاه کوتاهی به او انداخت.
جونگکوک: فقط اونا منو اینجوری صدا میکنن.
ات: من که اینجوری صدات نمیکنم... اسمت چیه؟.
جونگکوک برای اولین بار خندید.
جونگکوک: انتظارشم ندارم....کوک جئون جونگکوک
...
ات وارد عمارت شد.
سقفهای بلند...
راهپلههای بزرگ...
لوسترهای کریستالی...
همهچیز شبیه قصر بود.
ات: وای...
اینجا خیلی بزرگه...
جونگکوک همانطور که کنارش راه میرفت، گفت:
جونگکوک: از امشب...
اینجا امنه.
ات با نگرانی نگاهش کرد.
ات: ولی من هنوز میخوام برگردم خونه...
جونگکوک چند لحظه سکوت کرد.
بعد خیلی آرام گفت:
جونگکوک: فعلاً...
استراحت کن.
فردا دربارهش حرف میزنیم.
ات هنوز نمیدانست چرا حس میکند این مرد، چیزی را از او پنهان کرده است.
و جونگکوک...
در دلش فقط یک فکر میچرخید:
«از این لحظه به بعد... نمیخوام از کنارم دور بشه.»
ادامه دارد... 🌲🏰🖤
- ۲۰۴
- ۱۹ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط