رمان: رنگِ انتقام، بویِ عشق
رمان: رنگِ انتقام، بویِ عشق
پارت سیزدهم | یک قدم نزدیکتر
بعد از اتفاقات اخیر، فضای مدرسه کمی تغییر کرده بود.
دیگر کسی پشت سر لیانا حرف نمیزد و همه فهمیده بودند عکسهایی که پخش شده بود، فقط یک سوءتفاهم بوده.
اما لیانا هنوز مثل قبل آرام بود. او عادت نداشت دربارهی ناراحتیهایش با کسی حرف بزند.
---
در کارگاه هنر، لیانا کنار پنجره نشسته بود و مشغول کشیدن طرح جدیدی برای نمایشگاه بود.
صدای باز شدن در باعث شد سرش را بلند کند.
جونگکوک وارد شد.
اما این بار خبری از آن نگاه مغرور همیشگی نبود.
چند لحظه ساکت ماند، بعد آرام گفت:
ـ «لیانا...»
ـ «بله؟»
جونگکوک نفس عمیقی کشید.
ـ «میخوام بابت اتفاقی که افتاد عذرخواهی کنم.»
لیانا با تعجب به او نگاه کرد.
ـ «تو؟ عذرخواهی؟»
جونگکوک لبخند کوتاهی زد.
ـ «آره... خودمم باورم نمیشه.»
لیانا برای اولین بار خندهی کوتاهی کرد.
ـ «فکر نمیکردم کسی مثل تو بتونه اشتباهش رو قبول کنه.»
جونگکوک چند لحظه به زمین نگاه کرد.
ـ «شاید چون هیچکس تا حالا جرئت نکرده بود اشتباهامو بهم بگه.»
سکوتی کوتاه بینشان افتاد.
لیانا آرام گفت:
ـ «آدمها میتونن تغییر کنن، جونگکوک. فقط باید خودشون بخوان.»
این جمله ساده، بیشتر از چیزی که فکر میکرد روی جونگکوک تأثیر گذاشت.
---
آن روز برای اولین بار، آن دو بدون بحث کردن کنار هم کار کردند.
جونگکوک طرحی کشید و لیانا چند ایده به آن اضافه کرد.
وقتی کارشان تمام شد، هر دو چند ثانیه به نقاشی نگاه کردند.
ترکیب سبکهایشان عجیب بود...
اما زیبا شده بود.
جونگکوک آرام گفت:
ـ «فکر کنم این اولین باره که یه کار رو با کسی انجام میدم و ازش متنفر نیستم.»
لیانا لبخند زد.
ـ «پیشرفت بزرگیه برای کسی مثل تو.»
جونگکوک خندید.
و خودش هم تعجب کرد...
چون مدتها بود از ته دل نخندیده بود.
اما پشت در کارگاه، کسی همه چیز را دیده بود.
جولیا.
نگاهش پر از خشم شد.
او فهمیده بود که فاصلهی بین جونگکوک و لیانا، دیگر مثل قبل نیست.
و تصمیم گرفت آخرین نقشهاش را اجرا کند...
پایان پارت سیزدهم... 💜
پارت سیزدهم | یک قدم نزدیکتر
بعد از اتفاقات اخیر، فضای مدرسه کمی تغییر کرده بود.
دیگر کسی پشت سر لیانا حرف نمیزد و همه فهمیده بودند عکسهایی که پخش شده بود، فقط یک سوءتفاهم بوده.
اما لیانا هنوز مثل قبل آرام بود. او عادت نداشت دربارهی ناراحتیهایش با کسی حرف بزند.
---
در کارگاه هنر، لیانا کنار پنجره نشسته بود و مشغول کشیدن طرح جدیدی برای نمایشگاه بود.
صدای باز شدن در باعث شد سرش را بلند کند.
جونگکوک وارد شد.
اما این بار خبری از آن نگاه مغرور همیشگی نبود.
چند لحظه ساکت ماند، بعد آرام گفت:
ـ «لیانا...»
ـ «بله؟»
جونگکوک نفس عمیقی کشید.
ـ «میخوام بابت اتفاقی که افتاد عذرخواهی کنم.»
لیانا با تعجب به او نگاه کرد.
ـ «تو؟ عذرخواهی؟»
جونگکوک لبخند کوتاهی زد.
ـ «آره... خودمم باورم نمیشه.»
لیانا برای اولین بار خندهی کوتاهی کرد.
ـ «فکر نمیکردم کسی مثل تو بتونه اشتباهش رو قبول کنه.»
جونگکوک چند لحظه به زمین نگاه کرد.
ـ «شاید چون هیچکس تا حالا جرئت نکرده بود اشتباهامو بهم بگه.»
سکوتی کوتاه بینشان افتاد.
لیانا آرام گفت:
ـ «آدمها میتونن تغییر کنن، جونگکوک. فقط باید خودشون بخوان.»
این جمله ساده، بیشتر از چیزی که فکر میکرد روی جونگکوک تأثیر گذاشت.
---
آن روز برای اولین بار، آن دو بدون بحث کردن کنار هم کار کردند.
جونگکوک طرحی کشید و لیانا چند ایده به آن اضافه کرد.
وقتی کارشان تمام شد، هر دو چند ثانیه به نقاشی نگاه کردند.
ترکیب سبکهایشان عجیب بود...
اما زیبا شده بود.
جونگکوک آرام گفت:
ـ «فکر کنم این اولین باره که یه کار رو با کسی انجام میدم و ازش متنفر نیستم.»
لیانا لبخند زد.
ـ «پیشرفت بزرگیه برای کسی مثل تو.»
جونگکوک خندید.
و خودش هم تعجب کرد...
چون مدتها بود از ته دل نخندیده بود.
اما پشت در کارگاه، کسی همه چیز را دیده بود.
جولیا.
نگاهش پر از خشم شد.
او فهمیده بود که فاصلهی بین جونگکوک و لیانا، دیگر مثل قبل نیست.
و تصمیم گرفت آخرین نقشهاش را اجرا کند...
پایان پارت سیزدهم... 💜
- ۹۱۳
- ۰۹ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط