28 اسفند ... صبح را چشمانش بیدار کرد قبل از طلوع طلایی رن

28 اسفند ... صبح را چشمانش بیدار کرد قبل از طلوع طلایی رنگ خورشید ،

چشمان پف کرده اش التماس وار

تقاضای خواب داشتند، اما ساعت بی رحم اربده زنان بیداری را به صورتش سیلی زد.

اولین سلام را لباسهای خاک گرفته بهش دادند

خورشید خمیازه کشان به آهستگی از پس ابر بیرون آمد

راه پله سنگی با سوز صبحگاهی همنشین شده بود

موتورش را روشن کرد ، اولین هندل ، دومی سومی چهارمی ..

بالاخره روشن شد و چون اسبی که تازیانه بر اندامش فرود می آید با اولین رها کرده کلاژ از جا پرید

خیابان خلوت و رایحه بهاری هوا را عطر آگین کردئه بود

دقایقی دیگر...جلوی ساختمان رنگ و رو رفته ای ایستاد اولین وداع را با موتورگفت

داخل سالنی آشنا پر از میز و صندلی پاکت نامه ، گونی ، دستگاه و...

اولین منظره نه چندان دلچسب روزانه را تجربه کرد

به سمت دستگاه رفت و زمان بی ارزش را ثبت کرد پشت سرش مردی که با شال تمام

صورتش را پوشانده مشتی از کارت بیرون آورد ودر حالیکه با استرس دور و اطراف را میپاد

به حالتی دستپاچه هشت کارت را پشت سر هم زد...؟!؟

لحظاتی بعد درب بزرگ ته سالن باز شد مرد میانسالی که خود را بقچه پیچ کرده بود

با سیل عظیمی از گونی های

آبی رنگ و کد خورده وارد شد...

همکاران با نگرانی هجوم آورند و هر یک کد مخصوص خود را به دندان کشیدند

اولین گونی مورد نظر را داشت و سبک سنگینش کرد و ته دلش کمی آشوب شد

آن روز قرار عاشقانه ای داشت که مدتها برای رسیدنش شیرین زبانی کرده بود

باید زود کارش را تمام میکرد!!

یه کیسه دیگر از راه رسید با بی میلی آن را به دوش کشید و به میزش تقدیم کرد

به ضرب چاقو اولین کیسه را از هم درید و طوفانی از پاکت و مجله جاری شد

نگاهش را به عقربه ساعت انداخت روی عدد 9 ایستاده و لبخند ژکوند میزد

کیفش را روی دوش انداخت و بسمت در هجوم برد

هنوز اولین قدم را برنداشته بود که ...سرنامه رسان صدایش کرد:

بزار چند دقیقه دیرتر برو

چشمکی بعلامت هواداری زد..دقایقی به بطالت گذشت

چند برگه اوراق و اسناد مختلف از دیگر نواحی بر سرش ریختند

سرنامه رسان درحالی که دست بر شانه اش میزد دندانهای کرم خورده اش را در معرض نمایش قرار داد: میخوای بری برو عیدتم مبارک

از در بیرون زد ...با نگرانی برای آخرین بار چشم به عقربه ساعت مچی اش دوخت

نیم ساعت فرصت داشت تا به قرار برسد...

سوار موتور شد و کیف را روی دوش انداخت

چندبار هندل زد تا بسختی موتور روشن شد

همین که خواست حرکت کند همکارش از پنجره هراسان صدایش کرد: احمدرضا ....احمد؟؟؟

با کلافگی سر برگرداند...

مرد همکار پاکت خاکستری رنگ در دستش را بالا گرفت: این همین الان اومد

آخرین کار امروزه کد پستی نداره واسه محدوده خودته؟!؟!؟

سپس پاکت در حالی که روی هوا آرام می رقصید توی دستان احمدفرو آمد

بسرعت آن را آخر ردیف نامه ها ته کیف قرار داد و از اداره بیرون زد

خیابان بازار تهران شلوغ و پر تردد تر از همیشه...

از میان صدها ماشین و اتوبوس به کوچه پس کوچه ها انداخت

سپس به خیابان اصلی رسید و با آخرین سرعت راهی مقصد شد

حدود چهل دقیقه بعد کنار پارک بزرگی ایستاد

دوان دوان بسمت دستشویی عمومی رفت

پیرمردی کنار درب ورودی نشسته مشغول شمردن سکه هایش شده بود

داخل اولین سرویس رفت و درب را بست

از داخل کیفش یک دست لباس اتوکشیده سفید رنگ بیرون کشید و با دستپاچگی

پوشید دستی به شلوارش کشید و یک شیشه اودکلن که برچسبهایش همه کنده ترک خورده بود

برداشت و خودش را عطرباران کرد ..

سپس از سرویس بیرون زد نگاهی در آیینه بخود انداخت

پیرمرد سرش را خم کرده بود و متعجب خیره بهش نگاه میکرد

احمدرضا که متوجه شده بود لبخند معصومانه ای زد و یک اسکناس دویست تومانی به پیرمرد داد

و به محوطه سبز پارک برگشت

با قدمهای بلند و سریع به سمت حوضچه لاجوردی رنگی رفت

یک دختر مو مشکی درحالیکه لب پیچانده بود و به ساعتش چشم دوخته ایستاده بود

احمدرضا آب دهانش را قورت داد و با صدای بلند سلام کرد

دخترک ابروهایش را در هم کشید و گلایه وار گفت: معلوم هست کجایی؟؟

دستش را دراز کرد و گفت: بخدا شرمنده درگیر یه جلسه مهم واسه شرکت بودیم !!؟!؟

دختر که همچنان در همان حالت مانده بود گفت: توام کشتی مارو با این جلسه هات

حالا ماشین آوردی؟؟

احمد دستی به پیشانی کشید و گفت: اوه راستش اینقدر شلوغ بود که مجبور شدم با موتور سرایدار بیام!

دختر لبخندی زد و گفت: اا مگه موتور سواری هم بلدی؟؟

احمد که گونه هایش سرخ شده بود گفت: یه کمی آره ، یه وقتهایی لازمه

سپس شروع کردند به قدم زدن و صحبت از اینور و آنور

تغریبا دو ساعتی گذشت هنگام ناهار بود

داخل پیتزا فروشی کنار پارک نشسته بودند و از شیشه به عابرها چشم دوختند

موبایل دختر مدام زنگ میخورد و مدام هم قطعش میکرد

احمدرضا لب پیچانده بود
دیدگاه ها (۹)

دو تقه ی دیگر به در زدم، خبری نشد. رستوران به آن بزرگی و همی...

نـام:سـٍٍّربازٍنـام خـانوادگیـم:وظّـٍیفٍهشــغـلم:نگـہّبانٍِے...

تو زندگیت مثه قیمه نذری باش که دیگران برای بدست آوردنت از جو...

یه بابایی میخوره زمین دستش پیچ می خوره ، منتها تنبلیش میاد ب...

پارت سوم:وقتی کمیل بالاخره سرش را از روی کاغذها بلند کرد، او...

چند پارتی پارت ۳ | فقط وانمود کن دوست‌پسرمیبعد از رفتن آن پس...

قلبی در قلمرو دشمن — پارت یازده | «صبحِ فراموش‌نشدنی»نور کم‌...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط