P. 5
P. 5
𝕿𝖍𝖆𝖙 𝖔𝖓𝖑𝖞 𝖎𝖙'𝖘 𝖒𝖎𝖓𝖊.
"اون فقط مال منه"
صبح روز بعد، خورشید با نور گرمش به اتاق تهیونگ تابید. تهیونگ با یه چهرهی خسته بیدار شد. اون شب خوب نخوابیده بود و ذهنش هنوز درگیر بود. اما وقتی به آینه نگاه کرد، دید که چشماش پر از یه نوع خشم پنهونه.
«امروز باید جونگکوک رو بیشتر اذیت کنم،» تهیونگ با خودش گفت و لباسهاش رو پوشید. «فکر نکنم بتونه مقاومت کنه.»
وقتی به مدرسه رسید، تهیونگ و دو تا رفیقش، شوگا و جیمین، دوباره به سمت کلاس جونگکوک رفتن. این بار، تهیونگ تصمیم گرفته بود که یه قدم جلوتر بره. اون میخواست جونگکوک رو کاملاً بشکنه.
وقتی وارد کلاس شدن، جونگکوک پشت میزش نشسته بود و داشت کتابش رو میخوند. تهیونگ با قدمهای سنگین به سمت میز جونگکوک رفت و با صدای بلند گفت: «خب، پسر کوچولو! امروز میخوایم یه بازی جدید رو شروع کنیم.»
جونگکوک سرش رو بلند کرد و با یه لبخند کوچک به تهیونگ نگاه کرد. «سلام»
تهیونگ خندید و گفت:«چه بچه مؤدبی»
تهیونگ کیف جونگکوک رو از روی میز برداشت و شروع به پخش کردن وسایلش کرد. دفترچهها، مدادها، و حتی یه عکس کوچک از خانوادهاش روی زمین ریخت.
«ببینم، این عکس چیه؟» تهیونگ عکس رو برداشت و به جونگکوک نگاه کرد. «خانوادهت؟ فکر میکنی اینجا جاییه که میتونی با عکسهای خانوادگیت گریه کنی؟»
جونگکوک با چشمانی پر از اشک گفت: «لطفاً، اون رو به من بدین. اون عکس خیلی برام مهمه.»
تهیونگ خندید و عکس رو به سمت دیوار پرت کرد. «مهمه؟ اینجا هیچی مهم نیست! فقط من و رفیقام مهمیم.»
شوگا و جیمین هم به تهیونگ نگاه میکردن و میخندیدن. جونگکوک با چشمانی پر از اشک و دلشکسته، به سمت عکس رفت تا اون رو از روی زمین برداره. اما تهیونگ دوباره جلوش رو گرفت و با صدای بلند گفت: «برو برش دار بچه ی ترسو،افرین برو برش دار برو برو.»
تهیونگ دستش رو روی شونه جونگکوک گذاشت و با صدایی که از ته گلو میآمد، گفت: «یادت باشه، اینجا من و رفیقام هستیم. اگه میخوای زنده بمونی، باید یاد بگیری که چطور با ما رفتار کنی»
جونگکوک با چشمانی پر از اشک و دلشکسته، به تهیونگ نگاه کرد.
اما تهیونگ، در اعماق دلش، یه حس عجیب داشت. انگار اون روز، چیزی بیشتر از یه قلدری ساده اتفاق افتاده بود. اون پسر، جونگکوک، یه چیزی داشت که تهیونگ رو به فکر فرو برده بود.
#لایک
#کامنت
#بازنشر
شرایط
40 تا لایک
19 تا بازنشر
20 تا هم کامنت
𝕿𝖍𝖆𝖙 𝖔𝖓𝖑𝖞 𝖎𝖙'𝖘 𝖒𝖎𝖓𝖊.
"اون فقط مال منه"
صبح روز بعد، خورشید با نور گرمش به اتاق تهیونگ تابید. تهیونگ با یه چهرهی خسته بیدار شد. اون شب خوب نخوابیده بود و ذهنش هنوز درگیر بود. اما وقتی به آینه نگاه کرد، دید که چشماش پر از یه نوع خشم پنهونه.
«امروز باید جونگکوک رو بیشتر اذیت کنم،» تهیونگ با خودش گفت و لباسهاش رو پوشید. «فکر نکنم بتونه مقاومت کنه.»
وقتی به مدرسه رسید، تهیونگ و دو تا رفیقش، شوگا و جیمین، دوباره به سمت کلاس جونگکوک رفتن. این بار، تهیونگ تصمیم گرفته بود که یه قدم جلوتر بره. اون میخواست جونگکوک رو کاملاً بشکنه.
وقتی وارد کلاس شدن، جونگکوک پشت میزش نشسته بود و داشت کتابش رو میخوند. تهیونگ با قدمهای سنگین به سمت میز جونگکوک رفت و با صدای بلند گفت: «خب، پسر کوچولو! امروز میخوایم یه بازی جدید رو شروع کنیم.»
جونگکوک سرش رو بلند کرد و با یه لبخند کوچک به تهیونگ نگاه کرد. «سلام»
تهیونگ خندید و گفت:«چه بچه مؤدبی»
تهیونگ کیف جونگکوک رو از روی میز برداشت و شروع به پخش کردن وسایلش کرد. دفترچهها، مدادها، و حتی یه عکس کوچک از خانوادهاش روی زمین ریخت.
«ببینم، این عکس چیه؟» تهیونگ عکس رو برداشت و به جونگکوک نگاه کرد. «خانوادهت؟ فکر میکنی اینجا جاییه که میتونی با عکسهای خانوادگیت گریه کنی؟»
جونگکوک با چشمانی پر از اشک گفت: «لطفاً، اون رو به من بدین. اون عکس خیلی برام مهمه.»
تهیونگ خندید و عکس رو به سمت دیوار پرت کرد. «مهمه؟ اینجا هیچی مهم نیست! فقط من و رفیقام مهمیم.»
شوگا و جیمین هم به تهیونگ نگاه میکردن و میخندیدن. جونگکوک با چشمانی پر از اشک و دلشکسته، به سمت عکس رفت تا اون رو از روی زمین برداره. اما تهیونگ دوباره جلوش رو گرفت و با صدای بلند گفت: «برو برش دار بچه ی ترسو،افرین برو برش دار برو برو.»
تهیونگ دستش رو روی شونه جونگکوک گذاشت و با صدایی که از ته گلو میآمد، گفت: «یادت باشه، اینجا من و رفیقام هستیم. اگه میخوای زنده بمونی، باید یاد بگیری که چطور با ما رفتار کنی»
جونگکوک با چشمانی پر از اشک و دلشکسته، به تهیونگ نگاه کرد.
اما تهیونگ، در اعماق دلش، یه حس عجیب داشت. انگار اون روز، چیزی بیشتر از یه قلدری ساده اتفاق افتاده بود. اون پسر، جونگکوک، یه چیزی داشت که تهیونگ رو به فکر فرو برده بود.
#لایک
#کامنت
#بازنشر
شرایط
40 تا لایک
19 تا بازنشر
20 تا هم کامنت
- ۷۳۶
- ۱۶ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط