تک پارتیوقتی رئیست بود و
تک پارتی:وقتی رئیست بود و...
(اخراج!خانم چوی!)
صدای داد بلندش باعث شد چشماشو روی هم فشار بده..ولی اون به این کار نیاز داشت..آب دهنشو صدا دار قورت داد:"و..ولی آقای پارک...قسم میخورم بار آخره که من.."
"بار آخره؟؟"
پوزخند عصبی ای زد:''توی این ماه دهمین باره که داری میگی دیگه دیر نمیام!"
"و.ولی ایندفعه واقا راست میگم..قول میدم که.."
"میدونی این بار چندمه که قول میدی..برام مهم نیست که دیگه دیر میای یا نه!"
سرشو بالا آورد و با تعجب نگاهش کرد:"مم منظورتون چیه آقای پارک؟"
"شما اخراجی!..من امروز نیاز داشتم به اون مدارک کوفتی که دست شما داده بودم...اون شرکت لعنتی اگه امروز باهاش قرار داد بسته بودم میدونی سهام شرکت چقدر بالا میرفت؟! ولی نتونستم باهاش قرار داد ببندم به خاطر اینکه جنابعالی اصلا واسش مهم نبود که من جلسه دارم..بعد میای میگی خواب موندم؟! مدارک خودمو بهت دادم چون اعتماد کردم..دختر کار بلدی به نظر میومدی..ولی اشتباه کردم!
اخراجی خانم چوی..همینکه گفتم!"
نتونست تحمل کنه اشک تو چشماش جمع شده بود..واقا به این شغل احتیاج داشت..حقوقش رو نیاز داشت..بغض بدی گلوشو چنگ میزد..سرشو انداخت پایین اشکاش سرازیر شد..دست خودش نبود..رئیسش قطعا اینو تو رزومه اش مینوشت..اون بعد از هفته ها گشتن تونسته بود شغل مورد نظرشو پیدا کنه...الانم راحت داشت از دستش میداد!
موهاش جلوی صورتش رو گرفته بودن..جیمین روی صندلیش نشست و عصبی سرشو آورد بالا:"خانم چوی خواهشا مدارک های منو..."
ادامه ی حرفشو ادامه نداد..یونا نمیتونست اشکاشو کنترل کنه..اون خیلی به این شغل نیاز داشت...به یه دختر توی سن اون خیلی شغل درست حسابی نمیدادن..جیمین خودشم خوب میدونست که اون به این شغل نیاز داره..ولی انقدر عصبی بود که یادش رفته بود..از پشت میز کارش بلند شد و به طرف دخترک اومد..دست به سینه جلوش وایساد و با لحن جدی لب زد:"سرتو بگیر بالا"
یونا آروم با انگشتاش اشکاشو پاک کرد و نگاهشو به نقطه ای دیگه داد..جیمین دستشو برد طرف چونش و سرشو بالا آورد...یونا تعجب کرد..موهای یونا رو از صورتش کنار زد..یونا شکه شده بود
جیمین:"الان..داری،گریه میکنی؟*جدی*"
یونا چیزی نگفت و نگاهشو از جیمین گرفت.
یونا:"نه.."
مدارکی که دستش بود رو بالا آورد:"بفرمایید..آقای پارک.."
جیمین:"چرا داری گریه میکنی؟!"
یونا با بغض لب زد:"گفتم که..نه*اروم با بغض*"
جیمین اعصبانیتش از بین رفت..احساس میکرد که الان وقتشه..
نفس عمیقی کشید..موهای دخترکو پشت گوشش داد:"خیلی خب..باشه..نمیخواد گریه کنی.."
اشکای یونا شروع به ریختن کرد...
جیمین:"زیاده روی کردم..باشه..گریه نکن خب؟!هوففف "
دستی به موهای طلاییش کشید..یونا تعجب کرده بود..جیمین دستشو طرف گونه های یونا برد و اشکاشو پاک کرد..یونا چشماش از شدت تعجب گرد شده بود..
جیمین:"خوبی؟!"
دیگه نتونست جلوی خودشو بگیره..اشکاش شدت گرفت:"نه..من..هق..من به این هق شغل نیاز...هق...دارم آقای..هق..پارک*با گریه*"
جیمین یه دیقه احساس کرد که دنیا رو سرش خراب شده..یهو یونارو بغل کرد و سرشو رو سینش گذاشت:"هیششش..اشتباه کردم...معذرت میخوام..باشه؟!اصن..اون قرارداد خیلی هم مهم نبود..ولش کن خب؟!"
بوسه ای روی موهای نرم و ابریشمی یونا زد..یونا خودشو از بغل جیمین آورد بیرون و اشکاشو پاک کرد..تو شک بود..رئیس سردو عصبیش الان ازش عذر خواهی کرده بود؟!
جیمین:"نباید عصبی میشدم..نباید با تو اینجوری رفتار میکردم..نباید مثل همه باهات رفتار میکردم."
یونا با شک پرسید:"مثل..همه؟!فرق من با همه چیه؟!"
جیمین لبخند زد:"تو تنها کسی بودی که..تونستی قلب منو مال خودت کنی...تنها کسی بودی که من وقتی دیدمش احساس کردم..احساس کردم که بهش نیاز دارم..احساس کردم دوسش دارم..
لعنتی..قرار نبود با تو مثل بقیه ی کارمندا رفتار کنم..دست خودم نبود.."
دستاشو دور صورت یونا قاب کرد..بوسه ای به پیشونیش زد و پیشونیشو چسبوند به پیشونیش:"ببینم..منو میبخشی پرنسس؟! نمیخوای.. بری که؟!منو میخوای تنها بزاری؟!"
یونا لبخند زد و دستاشو دور گردنش حلقه کرد و بوسه ای رو شروع کرد..
این خودش..جواب جیمین بود!
the end
اگه بد شد معذرت میخوام🫠
نظرتون برام با ارزشه...💗
(اخراج!خانم چوی!)
صدای داد بلندش باعث شد چشماشو روی هم فشار بده..ولی اون به این کار نیاز داشت..آب دهنشو صدا دار قورت داد:"و..ولی آقای پارک...قسم میخورم بار آخره که من.."
"بار آخره؟؟"
پوزخند عصبی ای زد:''توی این ماه دهمین باره که داری میگی دیگه دیر نمیام!"
"و.ولی ایندفعه واقا راست میگم..قول میدم که.."
"میدونی این بار چندمه که قول میدی..برام مهم نیست که دیگه دیر میای یا نه!"
سرشو بالا آورد و با تعجب نگاهش کرد:"مم منظورتون چیه آقای پارک؟"
"شما اخراجی!..من امروز نیاز داشتم به اون مدارک کوفتی که دست شما داده بودم...اون شرکت لعنتی اگه امروز باهاش قرار داد بسته بودم میدونی سهام شرکت چقدر بالا میرفت؟! ولی نتونستم باهاش قرار داد ببندم به خاطر اینکه جنابعالی اصلا واسش مهم نبود که من جلسه دارم..بعد میای میگی خواب موندم؟! مدارک خودمو بهت دادم چون اعتماد کردم..دختر کار بلدی به نظر میومدی..ولی اشتباه کردم!
اخراجی خانم چوی..همینکه گفتم!"
نتونست تحمل کنه اشک تو چشماش جمع شده بود..واقا به این شغل احتیاج داشت..حقوقش رو نیاز داشت..بغض بدی گلوشو چنگ میزد..سرشو انداخت پایین اشکاش سرازیر شد..دست خودش نبود..رئیسش قطعا اینو تو رزومه اش مینوشت..اون بعد از هفته ها گشتن تونسته بود شغل مورد نظرشو پیدا کنه...الانم راحت داشت از دستش میداد!
موهاش جلوی صورتش رو گرفته بودن..جیمین روی صندلیش نشست و عصبی سرشو آورد بالا:"خانم چوی خواهشا مدارک های منو..."
ادامه ی حرفشو ادامه نداد..یونا نمیتونست اشکاشو کنترل کنه..اون خیلی به این شغل نیاز داشت...به یه دختر توی سن اون خیلی شغل درست حسابی نمیدادن..جیمین خودشم خوب میدونست که اون به این شغل نیاز داره..ولی انقدر عصبی بود که یادش رفته بود..از پشت میز کارش بلند شد و به طرف دخترک اومد..دست به سینه جلوش وایساد و با لحن جدی لب زد:"سرتو بگیر بالا"
یونا آروم با انگشتاش اشکاشو پاک کرد و نگاهشو به نقطه ای دیگه داد..جیمین دستشو برد طرف چونش و سرشو بالا آورد...یونا تعجب کرد..موهای یونا رو از صورتش کنار زد..یونا شکه شده بود
جیمین:"الان..داری،گریه میکنی؟*جدی*"
یونا چیزی نگفت و نگاهشو از جیمین گرفت.
یونا:"نه.."
مدارکی که دستش بود رو بالا آورد:"بفرمایید..آقای پارک.."
جیمین:"چرا داری گریه میکنی؟!"
یونا با بغض لب زد:"گفتم که..نه*اروم با بغض*"
جیمین اعصبانیتش از بین رفت..احساس میکرد که الان وقتشه..
نفس عمیقی کشید..موهای دخترکو پشت گوشش داد:"خیلی خب..باشه..نمیخواد گریه کنی.."
اشکای یونا شروع به ریختن کرد...
جیمین:"زیاده روی کردم..باشه..گریه نکن خب؟!هوففف "
دستی به موهای طلاییش کشید..یونا تعجب کرده بود..جیمین دستشو طرف گونه های یونا برد و اشکاشو پاک کرد..یونا چشماش از شدت تعجب گرد شده بود..
جیمین:"خوبی؟!"
دیگه نتونست جلوی خودشو بگیره..اشکاش شدت گرفت:"نه..من..هق..من به این هق شغل نیاز...هق...دارم آقای..هق..پارک*با گریه*"
جیمین یه دیقه احساس کرد که دنیا رو سرش خراب شده..یهو یونارو بغل کرد و سرشو رو سینش گذاشت:"هیششش..اشتباه کردم...معذرت میخوام..باشه؟!اصن..اون قرارداد خیلی هم مهم نبود..ولش کن خب؟!"
بوسه ای روی موهای نرم و ابریشمی یونا زد..یونا خودشو از بغل جیمین آورد بیرون و اشکاشو پاک کرد..تو شک بود..رئیس سردو عصبیش الان ازش عذر خواهی کرده بود؟!
جیمین:"نباید عصبی میشدم..نباید با تو اینجوری رفتار میکردم..نباید مثل همه باهات رفتار میکردم."
یونا با شک پرسید:"مثل..همه؟!فرق من با همه چیه؟!"
جیمین لبخند زد:"تو تنها کسی بودی که..تونستی قلب منو مال خودت کنی...تنها کسی بودی که من وقتی دیدمش احساس کردم..احساس کردم که بهش نیاز دارم..احساس کردم دوسش دارم..
لعنتی..قرار نبود با تو مثل بقیه ی کارمندا رفتار کنم..دست خودم نبود.."
دستاشو دور صورت یونا قاب کرد..بوسه ای به پیشونیش زد و پیشونیشو چسبوند به پیشونیش:"ببینم..منو میبخشی پرنسس؟! نمیخوای.. بری که؟!منو میخوای تنها بزاری؟!"
یونا لبخند زد و دستاشو دور گردنش حلقه کرد و بوسه ای رو شروع کرد..
این خودش..جواب جیمین بود!
the end
اگه بد شد معذرت میخوام🫠
نظرتون برام با ارزشه...💗
- ۵.۴k
- ۲۹ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط