🖤 قراردادی که واقعی شد
🖤 قراردادی که واقعی شد
پارت ۲۵ | اولین اعتماد
چراغها هنوز خاموش بودند.
هانا وسط اتاق ایستاده بود و به صفحهی گاوصندوق خیره شده بود.
سه اسم هنوز روی صفحه دیده میشد:
JUNGKOOK
TAEHYUNG
DOHA
پدرش آرام گفت:
— انتخاب کن.
هانا برگشت سمتش.
— نه.
پدرش تعجب کرد.
— چی؟
— من قرار نیست بین آدمهایی که دوستشون دارم یکی رو انتخاب کنم.
جونگکوک به هانا نگاه کرد.
— هانا...
— نه جونگکوک.
هانا نفس عمیقی کشید.
— از اول همه بهم میگفتن باید انتخاب کنم. به کی اعتماد کنم، از کی بترسم، چی رو بدونم و چی رو ندونم.
بعد به صفحه اشاره کرد.
— اینم همون بازیه.
پدرش لبخند خیلی کوتاهی زد.
— بالاخره فهمیدی.
هانا با تعجب نگاهش کرد.
— تو عمداً این سؤال رو گذاشتی؟
— آره.
— چرا؟
— چون میخواستم بدونم هنوز هم مثل قبل فکر میکنی یا نه.
هانا اخم کرد.
— قبل از چی؟
پدرش چند لحظه سکوت کرد.
— قبل از اون شب.
ناگهان صفحهی گاوصندوق تغییر کرد.
سه اسم ناپدید شدند.
جملهی جدیدی ظاهر شد:
«اعتماد واقعی، انتخاب بین آدمها نیست.»
هانا آرام گفت:
— پس جواب چی بود؟
پدرش گفت:
— هیچکدوم.
هانا با تعجب نگاهش کرد.
— چی؟
— تو باید به خودت اعتماد میکردی.
جونگکوک لبخند زد.
— میدونستم.
هانا برگشت سمتش.
— تو میدونستی؟
— پدرت قبلاً بهم گفته بود این سؤال ممکنه یه روز جلوت قرار بگیره.
هانا دست به کمر زد.
— پس تو هم ازش خبر داشتی؟
جونگکوک لبخندش رو جمع کرد.
— خب...
— جونگکوک!
— الان وقت دعوا نیست!
دوها از گوشهی اتاق خندید.
— هنوز هم همون هانای قبلی هستی.
هانا برگشت سمتش.
— تو از کی برگشتی؟
— چند دقیقه پیش.
— و من ندیدمت؟
— حواست به گاوصندوق بود.
هانا سرش رو تکون داد.
— عالیه. همهتون یهجوری ظاهر میشید!
---
درِ گاوصندوق آرام باز شد.
داخلش یک دفتر سیاه بود.
کنارش یک فلش دیگر.
و یک عکس قدیمی.
هانا عکس رو برداشت.
چهار نفر داخل عکس بودند:
پدر هانا...
تهیونگ...
دوها...
و مردی که صورتش با خط سیاه پوشانده شده بود.
هانا گفت:
— این کیه؟
پدرش جواب نداد.
جونگکوک عکس رو گرفت.
چند ثانیه بعد گفت:
— این...
هانا پرسید:
— میشناسیش؟
جونگکوک آرام گفت:
— آره.
هانا نزدیکتر شد.
— کیه؟
جونگکوک به پدر هانا نگاه کرد.
— کسی که همه فکر میکردن سالها پیش مرده.
هانا قلبش فرو ریخت.
— کی؟
پدرش آرام گفت:
— پدر جونگکوک.
سکوت سنگینی اتاق رو گرفت.
هانا به جونگکوک نگاه کرد.
— پدرت؟
جونگکوک هیچ جوابی نداد.
پدر هانا ادامه داد:
— اون شب فقط من نبودم که ناپدید شدم.
— پس پدر جونگکوک هم زندهست؟
پدر هانا گفت:
— نه.
مکث کرد.
— ولی قبل از مرگش، چیزی رو مخفی کرد.
هانا دفتر سیاه رو باز کرد.
صفحهی اول فقط یک جمله داشت:
«اگر این دفتر به دست هانا رسید، یعنی وقتشه حقیقت دربارهی خانوادهی جئون گفته بشه.»
جونگکوک دفتر رو از دست هانا گرفت.
چهرهاش تغییر کرد.
— نه...
هانا پرسید:
— چی شده؟
جونگکوک صفحهی بعد رو باز کرد.
اسمهای زیادی نوشته شده بود.
اما بین همهی آنها یک اسم با قرمز مشخص شده بود:
JUNGKOOK JEON
هانا آرام گفت:
— چرا اسم تو اینجاست؟
جونگکوک جواب نداد.
پدر هانا آهسته گفت:
— چون جونگکوک...
مکث کرد.
— تنها وارث K-17 نیست.
هانا بهش نگاه کرد.
— پس چیه؟
پدرش گفت:
— کلید اصلیه.
همون لحظه صدای قدمهایی از پشت در شنیده شد.
همه ساکت شدند.
صدای یک مرد از پشت در آمد:
— بالاخره پیداش کردید.
جونگکوک دفتر رو بست.
— این صدا...
هانا به در نگاه کرد.
دستگیره آرام پایین رفت.
و مردی وارد اتاق شد که هیچکدام انتظار دیدنش را نداشتند.
کیم دوها.
اما دوها که داخل اتاق بود، با دیدن او خشکش زد.
چون مرد روبهرویش...
دقیقاً شبیه خودش بود.
ادامه دارد...
#فیکشن #فیکشن_بی_تی_اس #فیک #بنگتن #بی_تی_اس #جونگکوک #تهیونگ #نامجون #جین #جیهوپ #شوگا #جیمین #سناریو #رمان #فیکشن_فارسی #فیکشن_جونگکوک #فیکشن_تهیونگ #فیک_جونگکوک #فیک_تهیونگ #رمان_فانتزی #رمان_عاشقانه #داستان #داستان_فارسی #فیکشن_نویسی #نویسنده #آرمی #آرمی_فیکشن #BTS #Jungkook #Taehyung #BTSFiction #حمایت #حمایت_از_فیکشن #لایک #کامنت #پارت_بعدی #قراردادی_که_واقعی_شد
پارت ۲۵ | اولین اعتماد
چراغها هنوز خاموش بودند.
هانا وسط اتاق ایستاده بود و به صفحهی گاوصندوق خیره شده بود.
سه اسم هنوز روی صفحه دیده میشد:
JUNGKOOK
TAEHYUNG
DOHA
پدرش آرام گفت:
— انتخاب کن.
هانا برگشت سمتش.
— نه.
پدرش تعجب کرد.
— چی؟
— من قرار نیست بین آدمهایی که دوستشون دارم یکی رو انتخاب کنم.
جونگکوک به هانا نگاه کرد.
— هانا...
— نه جونگکوک.
هانا نفس عمیقی کشید.
— از اول همه بهم میگفتن باید انتخاب کنم. به کی اعتماد کنم، از کی بترسم، چی رو بدونم و چی رو ندونم.
بعد به صفحه اشاره کرد.
— اینم همون بازیه.
پدرش لبخند خیلی کوتاهی زد.
— بالاخره فهمیدی.
هانا با تعجب نگاهش کرد.
— تو عمداً این سؤال رو گذاشتی؟
— آره.
— چرا؟
— چون میخواستم بدونم هنوز هم مثل قبل فکر میکنی یا نه.
هانا اخم کرد.
— قبل از چی؟
پدرش چند لحظه سکوت کرد.
— قبل از اون شب.
ناگهان صفحهی گاوصندوق تغییر کرد.
سه اسم ناپدید شدند.
جملهی جدیدی ظاهر شد:
«اعتماد واقعی، انتخاب بین آدمها نیست.»
هانا آرام گفت:
— پس جواب چی بود؟
پدرش گفت:
— هیچکدوم.
هانا با تعجب نگاهش کرد.
— چی؟
— تو باید به خودت اعتماد میکردی.
جونگکوک لبخند زد.
— میدونستم.
هانا برگشت سمتش.
— تو میدونستی؟
— پدرت قبلاً بهم گفته بود این سؤال ممکنه یه روز جلوت قرار بگیره.
هانا دست به کمر زد.
— پس تو هم ازش خبر داشتی؟
جونگکوک لبخندش رو جمع کرد.
— خب...
— جونگکوک!
— الان وقت دعوا نیست!
دوها از گوشهی اتاق خندید.
— هنوز هم همون هانای قبلی هستی.
هانا برگشت سمتش.
— تو از کی برگشتی؟
— چند دقیقه پیش.
— و من ندیدمت؟
— حواست به گاوصندوق بود.
هانا سرش رو تکون داد.
— عالیه. همهتون یهجوری ظاهر میشید!
---
درِ گاوصندوق آرام باز شد.
داخلش یک دفتر سیاه بود.
کنارش یک فلش دیگر.
و یک عکس قدیمی.
هانا عکس رو برداشت.
چهار نفر داخل عکس بودند:
پدر هانا...
تهیونگ...
دوها...
و مردی که صورتش با خط سیاه پوشانده شده بود.
هانا گفت:
— این کیه؟
پدرش جواب نداد.
جونگکوک عکس رو گرفت.
چند ثانیه بعد گفت:
— این...
هانا پرسید:
— میشناسیش؟
جونگکوک آرام گفت:
— آره.
هانا نزدیکتر شد.
— کیه؟
جونگکوک به پدر هانا نگاه کرد.
— کسی که همه فکر میکردن سالها پیش مرده.
هانا قلبش فرو ریخت.
— کی؟
پدرش آرام گفت:
— پدر جونگکوک.
سکوت سنگینی اتاق رو گرفت.
هانا به جونگکوک نگاه کرد.
— پدرت؟
جونگکوک هیچ جوابی نداد.
پدر هانا ادامه داد:
— اون شب فقط من نبودم که ناپدید شدم.
— پس پدر جونگکوک هم زندهست؟
پدر هانا گفت:
— نه.
مکث کرد.
— ولی قبل از مرگش، چیزی رو مخفی کرد.
هانا دفتر سیاه رو باز کرد.
صفحهی اول فقط یک جمله داشت:
«اگر این دفتر به دست هانا رسید، یعنی وقتشه حقیقت دربارهی خانوادهی جئون گفته بشه.»
جونگکوک دفتر رو از دست هانا گرفت.
چهرهاش تغییر کرد.
— نه...
هانا پرسید:
— چی شده؟
جونگکوک صفحهی بعد رو باز کرد.
اسمهای زیادی نوشته شده بود.
اما بین همهی آنها یک اسم با قرمز مشخص شده بود:
JUNGKOOK JEON
هانا آرام گفت:
— چرا اسم تو اینجاست؟
جونگکوک جواب نداد.
پدر هانا آهسته گفت:
— چون جونگکوک...
مکث کرد.
— تنها وارث K-17 نیست.
هانا بهش نگاه کرد.
— پس چیه؟
پدرش گفت:
— کلید اصلیه.
همون لحظه صدای قدمهایی از پشت در شنیده شد.
همه ساکت شدند.
صدای یک مرد از پشت در آمد:
— بالاخره پیداش کردید.
جونگکوک دفتر رو بست.
— این صدا...
هانا به در نگاه کرد.
دستگیره آرام پایین رفت.
و مردی وارد اتاق شد که هیچکدام انتظار دیدنش را نداشتند.
کیم دوها.
اما دوها که داخل اتاق بود، با دیدن او خشکش زد.
چون مرد روبهرویش...
دقیقاً شبیه خودش بود.
ادامه دارد...
#فیکشن #فیکشن_بی_تی_اس #فیک #بنگتن #بی_تی_اس #جونگکوک #تهیونگ #نامجون #جین #جیهوپ #شوگا #جیمین #سناریو #رمان #فیکشن_فارسی #فیکشن_جونگکوک #فیکشن_تهیونگ #فیک_جونگکوک #فیک_تهیونگ #رمان_فانتزی #رمان_عاشقانه #داستان #داستان_فارسی #فیکشن_نویسی #نویسنده #آرمی #آرمی_فیکشن #BTS #Jungkook #Taehyung #BTSFiction #حمایت #حمایت_از_فیکشن #لایک #کامنت #پارت_بعدی #قراردادی_که_واقعی_شد
- ۷۵۱
- ۰۶ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط