نبضمن

#نبض‌من
Part5
اون شب با کلی سختی تونستن به انبار جانگ حمله کننو همه بردها از جمله جنس هارو از اونجا بردن و واسه این خوشحالی هر سه همو به صرف مشروب دعوت کردن تا حالشون جا بیاد و این خستگی از سرشون بپره
پرش به فردا
امروز قرار بود إما تنها بره پیش دکترش
+اونی مطمئنی من خودم تنها برم
(علامت جسی°)
°آره عزیزم نگران نباش اون دکترته و قراره حالتو خوب کنه
+باشه اونی
°بریم عزیزم
جسی إما رو به بیمارستان برد و خودشم رفت تا خرید کنه به طرف منشی رفت و گفت
+ببخشید خانوم دکتر هستن؟
....وقت قبلی داشتید؟
+بله
.....خیله خوب دکتر هنوز نیومدن بشین تا بیان
إما رو صندلی نشست و با ناخوناش بازی میکرد
...خوش اومدید دکتر
ته با دیدن إما لبخند کنج لبش نشست إما هم با دیدن ته بلند شد و تعظیمی کرد
+سلام
×علیک سلام
ته در اتاقش رو باز کرد کمی کنار رفت با دستش اشاره کرد اول إما بره تو
×بفرمایید لیدی؟
إما لبخندی کنج لبش نشست و رفت تو اتاق کمی به دور و برش نگاه کرد نمیدونست چرا ولی اون دختر به ته حس خوبی میداد قد کوتاهش اندام لاغرش و دست و پای لاغر سفیدش بهش حس خوبی میداد اون هیچ وقت متوجه این حس نشده بود خب طبیعیه از یه آدمی که اخلاقش دست خودش نیست هیچی انتظار نمیره
×برو بشین خجالت نکش
إما رو مبل نشست ولی ته ازش خواست رو صندلی کنار میزش بشینه إما با تردید رفت و اونجا نشست قشنگ از حرکات إما مشخص بود معذبه ته دستاشو رو میز گذاشت و عینکش رو به چشمش زد از تو جیبش یه آبنبات در آورد و گرفت سمت إما
اونو سر راهش برا إما خریده بود
×بفرمایید
+ماله منه؟
×بله مال تو خریدم
إما آبنبات رو از دسته ته گرفت
+ممنونم آقای
×کیم کیم تهیونگ
+بله آقای کیم
×شروع کنیم؟
+بله
دیدگاه ها (۰)

#نبض‌من#part6×بهم بگو مشکلاتت إما نفس عمیقی کشید و شروع کرد ...

#نبض‌من #part7ته إما رو با خودش برد بیرون باهم سوار ماشین شد...

#نبض‌من #part4جسی و إما بعد چند دقیقه رفتن ته موهاشو کمی به ...

#نبض‌من #part3ته عینک طبیشو زد دخترک چند لحظه سرشو بالا آورد...

سریار دکتر رومانتیکقسمت اول: ــ دکتر یون عجله کنید یه بیمار ...

اما من عاشقتم ! پارت ۷ تهیونگ بعد از اینکه کارای شرکت و راست...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط