( پارت ۹)

( پارت ۹)
نام داستان:دیوونه دوست داشتنی

+هیییی نفله مامانت خونه نیست؟

-مگه نگفتم با ایزوکو درست حرف بزن

*باکوگو خجالت کشید*ب.. با... باشه هیکاری

_نه رفته بیرون خونه نیست و ممنونم که ازم حمایت میکنی هیکاری

-خواهش میکنم، ایزوکو جان

*باکوگو عقل از سرش پرید که چرا هیکاری به ایزوکو گفت ایزوکو جان

ولی چون بهش رپطی نداشت هیچی نگفت*در واقع حسودی کرد

_برا چی اومدین سر صبحی!؟

-خب.. ما میخواستیم.. *ایزوکو فکر های دیگه ای به سرش زد مثلا

اینکه باکوگو و هیکاری باهم ازدواج کنن یا اینکه باهم رل بزنن*

-توی سازمانی که المایت کار میکرد ثبت نام کنیم اومدیم به تو هم

بگیم که تو هم با ما بیای!

*ایزوکو نفس عمیقی کشید*امممم.. اره فکر خوبیه من از اونجا تحقیق کردم

سازمان خوبیه، اره منم باهاتون میام

+خب پاشو لباس هاتو بپوش نف... *قیافه هیکاری رو دید و حرفش رو

عوض کرد*ایزوکو

_باشه من برم بیام

*میدوریا هم اماده شد و با هم رفتن سازمان*

*وارد سازمان که شدن المایت هم دیدن و رفتن پیش اون تا راهنماییشون

کنه*
دیدگاه ها (۸)

اینم یجور دیگه اش

ممنونم بابت حمایتت🥰🥰https://wisgoon.com/parieslami87

درخواستی

دکو

عکسو عوض کردم. خوبه؟ ☺️پارت چهاردهم🧡💚قلبی که به تو تعلق داره...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط