هیچ چیزی از تو نمی خواستم,

هیچ چیزی از تو نمی خواستم,

عشق من.....!

فقط می خواستم ,

در امتداد نسیم......

گذشته را به انبوه گیسوانت ببافم ,

تار به تار......

گره بزنم به اسطوره های نارنجی ,

که هنگام راه رفتن......

ستاره های واژگانم ,

برایت راه شیری بسازند......

می خواستم سر هر پیچ,

یک شعر بکارم ,

بزنی به موهات.....

که وقتی برابر آینه می ایستی ,

هیچ چیزی,

جز دست های من ,

بر سینه ات دل دل نکند......

می خواستم تمام راه با تو باشم ,

نفس بزنم.....

برایت بجنگم.....

بخاطرت زخمی شوم.....

و مغرور پای تو بایستم.....

بر ستون یادبود شهر......
دیدگاه ها (۲)

چگونه بنويسم احساسي را كه , گنگ و نا آشنا در من ريشه دوانده...

آرزوی در کنار تو بودن یک محال بود.... یک محال نا باور،یک محا...

یه روز بهم گفت:میخام باهات دوست بشم. آخه من اینجا خیلی تنهام...

من کجا هستم ولی دل در کجا جا مانده است.... در حریم امن او ت...

﴿ فصل ۱ قسمت ۵۷ ﴾شب، آرام و سرد روی شهر پهن شده بود. بیمارست...

"سناریو"P²pov:وسط دعوا یه داد بلند،ترس و بغل کردن؟«مکنه لاین...

‌#بادیگارد_سرد_منپارت ¹¹ویو لارا_____ایستادگی در آستانه فروپ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط