دیروز داشتم میرفتم خونمون ، یه خانمی با دختر کوچولوش داشت

دیروز داشتم میرفتم خونمون ، یه خانمی با دختر کوچولوش داشتن جلوم راه میرفتن دختر کوچولو داشت گریه میکرد و به مامانش میگفت : بستنی میخوام ، مامانش بهش میگفت : عزیزم هوا سرده ولی دختر کوچولو ول نمیکرد ، مامانش اشکای دختر کوچولوش رو پاک کرد دست کرد تو کیفش هزار تومن داد بهش رفت یه بستنی خرید اومد ، بعد به دختر کوچولوش گفت عزیزم حالا بیا بغلم بریم خونه ، با یه دست دخترشو بغل کرد با دست دیگش وسایلی که خریده رو گرفت ، دختر کوچولو گفت مامان مگه با تاکسی نمیریم؟ مامانش گفت : نه عزیزم امشب تا خونه پیاده میریم و حرف میزنیم که اشک از چشمام سرازیر شد
رفتم طرفش گفتم : ببخشید خانم دختر کوچولوتون خیلی شیرینه مسیرمون انگار یکیه ،خواهش میکنم بزارید من بغلش کنم باهاش حرف بزنم ، بعد کلی خواهش قبول وقتی رسیدیم در خونشون گفت : خدا همیشه هوای بنده هاشو داره ، واقعا سلطان غم مادر
دیدگاه ها (۱)

تک پارتیمن سیب زمینی سرخ کرده میخوام!یه روز خیلی سخت از بارد...

شروع ات دختر ریندو بود مامانش تو یک سالگی از دست داد به علت ...

#پارت_111آقای مافیا♟🎲تمام مدتی که سامیار نبود دو تا عفریته م...

رمان تو خود منی

تک پارتی از:جیناسم:پس منتظرممدت ها بود جین عاشق دختری شده بو...

سلام قشنگام میخوام یه چند پارتی رو همزمان با فیکم بنویسموقتی...

تک پارتی✨عصر جمعه بود و هوا حسابی خوب و دلپذیر بود.ات دست دخ...

پارت چهاردهم

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط