فرمون رو کج کرد سرعتش خیلی بالا بود و با اینکار کنترل ماشین از ...
𝑀𝑒 𝑝𝑎𝑧 | 𝑃𝑎𝑟𝑡 4
فرمون رو کج کرد سرعتش خیلی بالا بود و با اینکار کنترل ماشین از دستش در رفت..قبل از اینکه به دیواره تونل برخورد کنه به سمت چپ پیچید و تونست خودش و ماشین رو نجات بده. دیگه کسی دنبالش نبود. از شانس خوبش گوشیش هم خاموش شده بود حتما تهیونگ کلی نگرانش شده...ماشین رو پارک کرد و پیاده شد ساعت رولکسش رو چک کرد ۱۲:۴۶ پس حسابی دیر کرده بود. زنگ در رو فشرد و با باز شدن در تهیونگی رو دید که بغض کرده نگاهش می کنه
-ک-کجا بودی میدونی چقدر...
با بغل شدنش توسط جونگ کوک ساکت شد. جونگ کوک تازه متوجه مهمون ها و دیزاین شده بود تهیونگ رو از خودش جدا کرد و عصبی گفت
-اینجا چه خبره؟
-خب این قرار بود یه سورپرایز باشه...
کوک ابرویی بالا انداخت(احتمالا توصیفم اشتباهه یعنی یکی از آبرو هاش رو بالا برد) بنری که با بادکنک های صورتی و آب تزیین شده بود رو دید و جمله یک روش رو خوند
-مادر پدر شدن مون مبارک؟ تهیونگ شوخی مسخره ایه ما که کاری نکردیم بیخیال
-خب تو یادت نیست چون اون شب مست بودی...
~ فلش بک به 2025 20May ~ (یک ماه نیم قبل)
میز رو چیده بود و حالا باید آلفاش میومد تا با هم شام بخورن صدای باز شدن در به گوشش رسید و با پخش شدن بوی شدید قهوه تلخ فهمید که جونگ کوک اومده
-کوکی اومدی؟
-آه امگا آلفا نیازت داره
سرش رو چرخوند و با چشمای طلاییش رو به رو شد
-او آلفا سلام خیلی وقت بود ندیده بودمت
نگاهش به سلاح کشتار جمعی کوک که حالا سر بلند کرده بود افتاد
-ببینم..رات شدی؟! ولی هنوز چند روز مونده...
با چند قدم بلند خودش رو به تهیونگ رسوند و قبل از اینکه بتونه جملش رو تموم کنه ل*ب های گرمش رو روی ل*ب های سرد امگا قرار داد...
~یکم جلوتر🫠~
اون آلفای بی همه چیز (البته از نظر تهیونگ) 4 راند به طرز فجیح و بی ملاحظه ای رفته بود و الان خیلی راحت مثل خرس قطبی توی خواب ناز بود در صورتی که تهیونگ داشت از درد می مرد حتی اون خنگول (باز هم نظر نظره ته) هر بارش رو توش خالی کرده بود و این یعنی ممکن چه باردار بشه
-آلفای وحشی اگه به جونگ کوک بگم تو رو می کشه در هر صورت قرص ضد بارداری نمی خورم خودتون می دونید
و همچن طور از شدت خستگی به خوابی عمیق فرو رفت...
~زمان حال...~
رگ دست تتو شدش و پیشونیش از شدت عصبانیت بیرون زده بود بعداً به حساب گرگ کله شقش می رسید اما فعلا باید به تهیونگ رسیدگی می کرد دوست نداشت جلوی بقیه حرفی بزنه پس مچ دست تهیونگ رو گرفت و کشوندش
-هی جونگ کوک پس جشن چی میشه
صدای جیمین توی گوشش پیچید اما اهمیتی نداد و امگاش رو کشون کشون بیرون برد و سوار ماشین کرد و راه افتاد
-جونگ کوک چت شده؟!
تهیونگ با بغضی که داشت راه گلوش رو می بست گفت و به آلفا که تمام عصبانیتش با گاز دادن خالی می کرد نگاهی انداخت در طول راه کسی حرفی نزد تا زمانی که رسیدن به پنت هاوس شون وقتی وارد شدن جونگ کوک داد زد
-اون بچه رو سقط می کنیم فهمیدی؟
-نمیشه اون حالا یک ماه و نیمس من حسش می کنم نمی تونم بکشمش
در حالی که گوله گلوله اشک می ریخت گفت فکرش رو هم نمی کرد که عشقش اینطوری جشنی که با عشق و علاقه گرفته بود رو خراب کنه و سرش داد بزنه بگه باید بچه عزیز تر از جونش رو بکشه درسته که تایم زیادی نبود که به قول خودش اون آبنبات کوچولو توی شکمش زندگی می کرد اما توی همین مدت کم بهش بدجوری وابسته شده بود شاید واقعا پدر جونگ کوک درست می گفت چون کوک باز با دادی که این بار شبیه به عربد بود گفت
-ما نمی تونیم بچه داشته باشیم جای بحث نداره تهیونگ همین که گفتم فردا این کار رو انجام میدیم تمام
نمی فهمید واقعا نمی تونست درک کنه که چرا همشون همین رو می گفتن مگه بچه داشتن چی بود؟! صبرش تموم شد پس اونم داد زد
-چرا همتون می گید نمیشه بچه داشته باشیم خب بگو لامصب چرااا
-چون من یه باند مافیا رو اداره می کنم راحت شدی؟! الانم گمشو برو توی اتاق به اندازه کافی جلوی چشمم بودی دیگه نمی خوام ببینمت
احساس کرد قلبش داره تیر می کشه جونگکوک واقعا دوستش نداشت! دوید سمت اتاق و خودش رو انداخت روی تخت سرش رو توی بالش فرو کرد و گریه ای رو شروع کرد که به این زودی ها پایانی نداشت...
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
اینم پارت بعدی.. امیدوارم لذت ببرید✨
Like:70
Comment:65
فرمون رو کج کرد سرعتش خیلی بالا بود و با اینکار کنترل ماشین از دستش در رفت..قبل از اینکه به دیواره تونل برخورد کنه به سمت چپ پیچید و تونست خودش و ماشین رو نجات بده. دیگه کسی دنبالش نبود. از شانس خوبش گوشیش هم خاموش شده بود حتما تهیونگ کلی نگرانش شده...ماشین رو پارک کرد و پیاده شد ساعت رولکسش رو چک کرد ۱۲:۴۶ پس حسابی دیر کرده بود. زنگ در رو فشرد و با باز شدن در تهیونگی رو دید که بغض کرده نگاهش می کنه
-ک-کجا بودی میدونی چقدر...
با بغل شدنش توسط جونگ کوک ساکت شد. جونگ کوک تازه متوجه مهمون ها و دیزاین شده بود تهیونگ رو از خودش جدا کرد و عصبی گفت
-اینجا چه خبره؟
-خب این قرار بود یه سورپرایز باشه...
کوک ابرویی بالا انداخت(احتمالا توصیفم اشتباهه یعنی یکی از آبرو هاش رو بالا برد) بنری که با بادکنک های صورتی و آب تزیین شده بود رو دید و جمله یک روش رو خوند
-مادر پدر شدن مون مبارک؟ تهیونگ شوخی مسخره ایه ما که کاری نکردیم بیخیال
-خب تو یادت نیست چون اون شب مست بودی...
~ فلش بک به 2025 20May ~ (یک ماه نیم قبل)
میز رو چیده بود و حالا باید آلفاش میومد تا با هم شام بخورن صدای باز شدن در به گوشش رسید و با پخش شدن بوی شدید قهوه تلخ فهمید که جونگ کوک اومده
-کوکی اومدی؟
-آه امگا آلفا نیازت داره
سرش رو چرخوند و با چشمای طلاییش رو به رو شد
-او آلفا سلام خیلی وقت بود ندیده بودمت
نگاهش به سلاح کشتار جمعی کوک که حالا سر بلند کرده بود افتاد
-ببینم..رات شدی؟! ولی هنوز چند روز مونده...
با چند قدم بلند خودش رو به تهیونگ رسوند و قبل از اینکه بتونه جملش رو تموم کنه ل*ب های گرمش رو روی ل*ب های سرد امگا قرار داد...
~یکم جلوتر🫠~
اون آلفای بی همه چیز (البته از نظر تهیونگ) 4 راند به طرز فجیح و بی ملاحظه ای رفته بود و الان خیلی راحت مثل خرس قطبی توی خواب ناز بود در صورتی که تهیونگ داشت از درد می مرد حتی اون خنگول (باز هم نظر نظره ته) هر بارش رو توش خالی کرده بود و این یعنی ممکن چه باردار بشه
-آلفای وحشی اگه به جونگ کوک بگم تو رو می کشه در هر صورت قرص ضد بارداری نمی خورم خودتون می دونید
و همچن طور از شدت خستگی به خوابی عمیق فرو رفت...
~زمان حال...~
رگ دست تتو شدش و پیشونیش از شدت عصبانیت بیرون زده بود بعداً به حساب گرگ کله شقش می رسید اما فعلا باید به تهیونگ رسیدگی می کرد دوست نداشت جلوی بقیه حرفی بزنه پس مچ دست تهیونگ رو گرفت و کشوندش
-هی جونگ کوک پس جشن چی میشه
صدای جیمین توی گوشش پیچید اما اهمیتی نداد و امگاش رو کشون کشون بیرون برد و سوار ماشین کرد و راه افتاد
-جونگ کوک چت شده؟!
تهیونگ با بغضی که داشت راه گلوش رو می بست گفت و به آلفا که تمام عصبانیتش با گاز دادن خالی می کرد نگاهی انداخت در طول راه کسی حرفی نزد تا زمانی که رسیدن به پنت هاوس شون وقتی وارد شدن جونگ کوک داد زد
-اون بچه رو سقط می کنیم فهمیدی؟
-نمیشه اون حالا یک ماه و نیمس من حسش می کنم نمی تونم بکشمش
در حالی که گوله گلوله اشک می ریخت گفت فکرش رو هم نمی کرد که عشقش اینطوری جشنی که با عشق و علاقه گرفته بود رو خراب کنه و سرش داد بزنه بگه باید بچه عزیز تر از جونش رو بکشه درسته که تایم زیادی نبود که به قول خودش اون آبنبات کوچولو توی شکمش زندگی می کرد اما توی همین مدت کم بهش بدجوری وابسته شده بود شاید واقعا پدر جونگ کوک درست می گفت چون کوک باز با دادی که این بار شبیه به عربد بود گفت
-ما نمی تونیم بچه داشته باشیم جای بحث نداره تهیونگ همین که گفتم فردا این کار رو انجام میدیم تمام
نمی فهمید واقعا نمی تونست درک کنه که چرا همشون همین رو می گفتن مگه بچه داشتن چی بود؟! صبرش تموم شد پس اونم داد زد
-چرا همتون می گید نمیشه بچه داشته باشیم خب بگو لامصب چرااا
-چون من یه باند مافیا رو اداره می کنم راحت شدی؟! الانم گمشو برو توی اتاق به اندازه کافی جلوی چشمم بودی دیگه نمی خوام ببینمت
احساس کرد قلبش داره تیر می کشه جونگکوک واقعا دوستش نداشت! دوید سمت اتاق و خودش رو انداخت روی تخت سرش رو توی بالش فرو کرد و گریه ای رو شروع کرد که به این زودی ها پایانی نداشت...
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
اینم پارت بعدی.. امیدوارم لذت ببرید✨
Like:70
Comment:65
- ۶.۵k
- ۰۴ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط