پارت هفتم | دیدار دوباره
پارت هفتم | دیدار دوباره
پارک لارا
ـ لارااااا!
تو خواب نازم بودم که با صدای میچا چشمهام رو باز کردم.
ـ چی میخوای؟
در اتاقم باز شد و میچا با چند تا لباس وارد شد.
ـ بلند شو.
پتو رو روی سرم کشیدم.
ـ نمیخوام.
لباسها رو روی تخت انداخت.
ـ من ازت نپرسیدم میخوای یا نه.
سرم رو از زیر پتو بیرون آوردم.
ـ تو چرا صبح به این زودی اومدی؟
ـ صبح نیست .
ـ برای من هست.
خندید و کنارم نشست.
ـ امروز یه برنامه داریم.
ـ چه برنامهای؟
یکی از لباسها رو برداشت و جلوی من گرفت.
ـ اول بگو این واسه شب چطوره بهتم میادد.
ـ کجا قراره بریم؟
ـ بعداً میفهمی.
ـ میچا...
ـ لارا.
چند ثانیه به هم نگاه کردیم.
بعد هر دو زدیم زیر خنده.
ـ باشه، بگو ببینم چه نقشهای داری.
میچا لباس رو کنار گذاشت و روی تخت نشست.
ـ اما دختر اگر اینطور پیش بریم من دیگه نیاز نیست واسه خودم لباس بخرم همشو تو بخر.
میچا یه چشم قره به لارا رفت که لارا خندشو جمع کرد.
ـ یادته اون مرده؟
ـ کدوم مرد؟
ـ همون دیشبیه.
ـ خب؟
ـ جئون جونگکوک.
ابروهام رو بالا انداختم.
ـ اسمش رو میدونستی؟
ـ نه بابا، دیشب از رُزا پرسیدم.
ـ چرا؟
ـ چون کنجکاو شده بودم.
ـ تو همیشه باید از همهچی سر دربیاری.
ـ تو هم کنجکاوی، خودتو نزن به اون راه.
خندیدم.
ـ خب، بعد؟
ـ یادته دستیارش هم اونجا بود؟
ـ اون یارو؟
ـ آره، اسمش بَک جیهان بود فکر کنم.
ـ خب؟
میچا کمی جلوتر اومد.
ـ رُزا میگه جئون جونگکوک فقط یه آدم پولدار معمولی نیست.
ـ یعنی چی؟
ـ میگه مافیاییه.
چند لحظه ساکت موندم.
بعد خندیدم.
ـ مافیا؟ جدی؟
ـ آره.
ـ میچا، تو هرچی از رُزا میشنوی باور میکنی؟
ـ نه، ولی این یکی جالبه تازه داداش رُزا رفیق همون جونگ کوک و جی هانه.
ـ حالا مافیا باشه، به ما چه؟
میچا لبخند شیطنتآمیزی زد.
ـ اتفاقاً به ما مربوطه.
ـ چرا؟
ـ چون امشب یه مهمونی بزرگ برگزار میشه.
ـ چه مهمونیای؟
ـ سالگرد شرکت جئون جونگکوک.
ـ شرکت؟
ـ آره. ظاهراً علاوه بر کار خودش، شرکت پدرش رو هم اداره میکنه.
ـ خب؟
ـ خب یعنی یه مهمونی خیلی بزرگ و مجلسیه.
لباسم رو برداشتم و نگاهش کردم.
ـ و تو میخوای بریم اونجا؟
ـ دقیقاً.
ـ نه.
ـ چرا؟
ـ چون ما دعوت نیستیم.
میچا با اعتمادبهنفس گفت:
ـ دعوت میشیم.
ـ چطوری؟
ـ رُزا دعوت شده.
ـ پس تو و من چی؟
ـ همراهش میریم.
چند لحظه نگاهش کردم.
ـ نه.
ـ لارا...
ـ گفتم نه.
ـ فقط یه مهمونیه.
ـ یه مهمونی برای آدمهای مافیایی!
ـ آروم باش، قرار نیست بریم وسط باند مافیا سخنرانی کنیم.
خندهام گرفت.
ـ تو واقعاً دیوونهای.
ـ میدونم.
لباس رو دوباره جلوی من گرفت.
ـ پس؟
چند ثانیه به لباس نگاه کردم.
راستش خودم هم کنجکاو شده بودم.
دیشب فقط برای چند لحظه اون مرد رو دیده بودم و حتی نمیدونستم چرا اینقدر ذهنم رو مشغول کرده.
ـ نه.
ـ باشه.
لباس رو برداشت.
ـ پس من تنها میرم.
ـ میچا...
ـ چی؟
ـ کیه؟
لبخند زد.
ـ جئون جونگکوک؟
ـ آره.
ـ میخوای ببینیش؟
اخم کردم.
ـ نه!
ـ پس چرا پرسیدی؟
ـ فقط کنجکاوم.
ـ منم همینو میگم.
چند ثانیه سکوت کردم.
بعد آه کشیدم.
ـ باشه.
چشمهاش برق زد.
ـ جدی؟!
ـ فقط برای مهمونی.
ـ معلومه!
لبخند زد و لباس رو گذاشت کنار لباس خودش.
ـ پس بجنب، تا شب کلی وقت واسه خوش گذرونی داریممم.
نگاهمو از لباسا گرفتم دادم به میچا و خندیدم.
ـ اگه امشب دردسر درست بشه، تقصیر توئه.
میچا با خنده گفت:
ـ مثل همیشه.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شاید این مهمونی شروع یه داستان تازه باشه؟..
پارک لارا
ـ لارااااا!
تو خواب نازم بودم که با صدای میچا چشمهام رو باز کردم.
ـ چی میخوای؟
در اتاقم باز شد و میچا با چند تا لباس وارد شد.
ـ بلند شو.
پتو رو روی سرم کشیدم.
ـ نمیخوام.
لباسها رو روی تخت انداخت.
ـ من ازت نپرسیدم میخوای یا نه.
سرم رو از زیر پتو بیرون آوردم.
ـ تو چرا صبح به این زودی اومدی؟
ـ صبح نیست .
ـ برای من هست.
خندید و کنارم نشست.
ـ امروز یه برنامه داریم.
ـ چه برنامهای؟
یکی از لباسها رو برداشت و جلوی من گرفت.
ـ اول بگو این واسه شب چطوره بهتم میادد.
ـ کجا قراره بریم؟
ـ بعداً میفهمی.
ـ میچا...
ـ لارا.
چند ثانیه به هم نگاه کردیم.
بعد هر دو زدیم زیر خنده.
ـ باشه، بگو ببینم چه نقشهای داری.
میچا لباس رو کنار گذاشت و روی تخت نشست.
ـ اما دختر اگر اینطور پیش بریم من دیگه نیاز نیست واسه خودم لباس بخرم همشو تو بخر.
میچا یه چشم قره به لارا رفت که لارا خندشو جمع کرد.
ـ یادته اون مرده؟
ـ کدوم مرد؟
ـ همون دیشبیه.
ـ خب؟
ـ جئون جونگکوک.
ابروهام رو بالا انداختم.
ـ اسمش رو میدونستی؟
ـ نه بابا، دیشب از رُزا پرسیدم.
ـ چرا؟
ـ چون کنجکاو شده بودم.
ـ تو همیشه باید از همهچی سر دربیاری.
ـ تو هم کنجکاوی، خودتو نزن به اون راه.
خندیدم.
ـ خب، بعد؟
ـ یادته دستیارش هم اونجا بود؟
ـ اون یارو؟
ـ آره، اسمش بَک جیهان بود فکر کنم.
ـ خب؟
میچا کمی جلوتر اومد.
ـ رُزا میگه جئون جونگکوک فقط یه آدم پولدار معمولی نیست.
ـ یعنی چی؟
ـ میگه مافیاییه.
چند لحظه ساکت موندم.
بعد خندیدم.
ـ مافیا؟ جدی؟
ـ آره.
ـ میچا، تو هرچی از رُزا میشنوی باور میکنی؟
ـ نه، ولی این یکی جالبه تازه داداش رُزا رفیق همون جونگ کوک و جی هانه.
ـ حالا مافیا باشه، به ما چه؟
میچا لبخند شیطنتآمیزی زد.
ـ اتفاقاً به ما مربوطه.
ـ چرا؟
ـ چون امشب یه مهمونی بزرگ برگزار میشه.
ـ چه مهمونیای؟
ـ سالگرد شرکت جئون جونگکوک.
ـ شرکت؟
ـ آره. ظاهراً علاوه بر کار خودش، شرکت پدرش رو هم اداره میکنه.
ـ خب؟
ـ خب یعنی یه مهمونی خیلی بزرگ و مجلسیه.
لباسم رو برداشتم و نگاهش کردم.
ـ و تو میخوای بریم اونجا؟
ـ دقیقاً.
ـ نه.
ـ چرا؟
ـ چون ما دعوت نیستیم.
میچا با اعتمادبهنفس گفت:
ـ دعوت میشیم.
ـ چطوری؟
ـ رُزا دعوت شده.
ـ پس تو و من چی؟
ـ همراهش میریم.
چند لحظه نگاهش کردم.
ـ نه.
ـ لارا...
ـ گفتم نه.
ـ فقط یه مهمونیه.
ـ یه مهمونی برای آدمهای مافیایی!
ـ آروم باش، قرار نیست بریم وسط باند مافیا سخنرانی کنیم.
خندهام گرفت.
ـ تو واقعاً دیوونهای.
ـ میدونم.
لباس رو دوباره جلوی من گرفت.
ـ پس؟
چند ثانیه به لباس نگاه کردم.
راستش خودم هم کنجکاو شده بودم.
دیشب فقط برای چند لحظه اون مرد رو دیده بودم و حتی نمیدونستم چرا اینقدر ذهنم رو مشغول کرده.
ـ نه.
ـ باشه.
لباس رو برداشت.
ـ پس من تنها میرم.
ـ میچا...
ـ چی؟
ـ کیه؟
لبخند زد.
ـ جئون جونگکوک؟
ـ آره.
ـ میخوای ببینیش؟
اخم کردم.
ـ نه!
ـ پس چرا پرسیدی؟
ـ فقط کنجکاوم.
ـ منم همینو میگم.
چند ثانیه سکوت کردم.
بعد آه کشیدم.
ـ باشه.
چشمهاش برق زد.
ـ جدی؟!
ـ فقط برای مهمونی.
ـ معلومه!
لبخند زد و لباس رو گذاشت کنار لباس خودش.
ـ پس بجنب، تا شب کلی وقت واسه خوش گذرونی داریممم.
نگاهمو از لباسا گرفتم دادم به میچا و خندیدم.
ـ اگه امشب دردسر درست بشه، تقصیر توئه.
میچا با خنده گفت:
ـ مثل همیشه.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شاید این مهمونی شروع یه داستان تازه باشه؟..
- ۸۰
- ۰۱ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط