♡ Slave ♡ Season ♡ Part ۲۳۹
♡ Slave ♡ Season ♡ Part ۲۳۹
باران تند و تیز سئول حالا به سیلابی بدل شده بود که میخواست تمامِ خاطراتِ آن شب را با خود بشوید و ببرد، اما فریادهای جیمین از غرشِ رعد هم برندهتر بود. او روی لبهی پرتگاه، جایی که آخرین ردِ پای هویون روی گلولای باقی مانده بود، به خاک افتاده بود. چنگ میزد؛ خاکِ خیس را مشت میکرد و ناخنهایش در زمین فرو میرفت، انگار میخواست زمین را بشکافد و معشوقهاش را از آن آب تاریکی بیرون بکشد.
با عصبانیت که حاصل از گریه بود داد زد : هویون... برگرد لعنتی! برگرد من هنوز باهات حرف دارم! من بدون تو این نفسِ کوفتی رو نمیخوام
او دوباره خودش را به لبهی صخره کوبید، طوری که نیمی از بدنش روی هوا معلق بود. اگر دستهای نیرومندِ جونگکوک نبود که کمرش را چسبیده بود، او هم خودش را به آغوشِ مرگ میانداخت. جیمین با مشت به سینهی خودش میکوبید و ضجه میزد: تقصیر منه! منِ احمق نفهمیدم... نفهمیدم زیرِ اون لبخندات چه جهنمی برات ساخته بودن! هویون... صداشو میشنوی؟ صدای بارون رو میشنوی؟ تو از بارون میترسیدی، حالا اون پایین تنها چیکار میکنی
جونگکوک، در حالی که خودش هم هقهق میکرد و صورتش خیسِ اشک بود، با تمام قدرت جیمین را به عقب میکشید. او بازوهای جیمین را گرفت و سعی کرد او را از لبهی پرتگاه جدا کند. با صدایی لرزان اما امیدوارانه فریاد زد: جیمین! تمومش کن! گوش بده به من... نگاه کن اون پایین رو! چراغهای امداد رو ببین! تیمِ نجات رسیدن، دارن وارد رودخانه میشن! اونا پیداش میکنن جیمین، هویون زندهست... اون دختر قویتر از این حرفاست، میفهمی؟ دارن از توی آب میارنش بیرون! بلند شو لعنتی، باید بریم پایین
اما جیمین گوشش بدهکار نبود. او مثل دیوانهها سرش را تکان میداد و هذیان میگفت. بدنش از شدتِ سرما و شوک میلرزید، طوری که دندانهایش به هم میخوردند. او با صدایی که به یک زمزمهی ترسناک تبدیل شده بود، گفت: نه... اون رفت. خودش خواست که بره. اون چشماش... جونگکوک، تو ندیدی چشماش چطوری بود. اون دیگه منو نمیدید، اون فقط سیاهیِ اون عمارتِ لعنتی رو میدید. من بردهش بودم، اما اون حتی نخواست صاحبش رو با خودش ببره... هویون! مگه نگفتی بردهی منی پس چرا تنهام گذاشتی
او ناگهان با قدرتی غیرانسانی خودش را از چنگِ جونگکوک رها کرد و دوباره لبهی صخره را گرفت، چشمانش را به اعماقِ تاریک و مهآلودِ پایینِ تپه دوخت، جایی که نورهای آبی و قرمزِ ماشینهای امداد مثل ستارههای مرده میدرخشیدند. او میخواست بپرد، میخواست بدود، میخواست آنقدر زمین را بکند تا به تنِ سردِ محبوبش برسد.
باران تند و تیز سئول حالا به سیلابی بدل شده بود که میخواست تمامِ خاطراتِ آن شب را با خود بشوید و ببرد، اما فریادهای جیمین از غرشِ رعد هم برندهتر بود. او روی لبهی پرتگاه، جایی که آخرین ردِ پای هویون روی گلولای باقی مانده بود، به خاک افتاده بود. چنگ میزد؛ خاکِ خیس را مشت میکرد و ناخنهایش در زمین فرو میرفت، انگار میخواست زمین را بشکافد و معشوقهاش را از آن آب تاریکی بیرون بکشد.
با عصبانیت که حاصل از گریه بود داد زد : هویون... برگرد لعنتی! برگرد من هنوز باهات حرف دارم! من بدون تو این نفسِ کوفتی رو نمیخوام
او دوباره خودش را به لبهی صخره کوبید، طوری که نیمی از بدنش روی هوا معلق بود. اگر دستهای نیرومندِ جونگکوک نبود که کمرش را چسبیده بود، او هم خودش را به آغوشِ مرگ میانداخت. جیمین با مشت به سینهی خودش میکوبید و ضجه میزد: تقصیر منه! منِ احمق نفهمیدم... نفهمیدم زیرِ اون لبخندات چه جهنمی برات ساخته بودن! هویون... صداشو میشنوی؟ صدای بارون رو میشنوی؟ تو از بارون میترسیدی، حالا اون پایین تنها چیکار میکنی
جونگکوک، در حالی که خودش هم هقهق میکرد و صورتش خیسِ اشک بود، با تمام قدرت جیمین را به عقب میکشید. او بازوهای جیمین را گرفت و سعی کرد او را از لبهی پرتگاه جدا کند. با صدایی لرزان اما امیدوارانه فریاد زد: جیمین! تمومش کن! گوش بده به من... نگاه کن اون پایین رو! چراغهای امداد رو ببین! تیمِ نجات رسیدن، دارن وارد رودخانه میشن! اونا پیداش میکنن جیمین، هویون زندهست... اون دختر قویتر از این حرفاست، میفهمی؟ دارن از توی آب میارنش بیرون! بلند شو لعنتی، باید بریم پایین
اما جیمین گوشش بدهکار نبود. او مثل دیوانهها سرش را تکان میداد و هذیان میگفت. بدنش از شدتِ سرما و شوک میلرزید، طوری که دندانهایش به هم میخوردند. او با صدایی که به یک زمزمهی ترسناک تبدیل شده بود، گفت: نه... اون رفت. خودش خواست که بره. اون چشماش... جونگکوک، تو ندیدی چشماش چطوری بود. اون دیگه منو نمیدید، اون فقط سیاهیِ اون عمارتِ لعنتی رو میدید. من بردهش بودم، اما اون حتی نخواست صاحبش رو با خودش ببره... هویون! مگه نگفتی بردهی منی پس چرا تنهام گذاشتی
او ناگهان با قدرتی غیرانسانی خودش را از چنگِ جونگکوک رها کرد و دوباره لبهی صخره را گرفت، چشمانش را به اعماقِ تاریک و مهآلودِ پایینِ تپه دوخت، جایی که نورهای آبی و قرمزِ ماشینهای امداد مثل ستارههای مرده میدرخشیدند. او میخواست بپرد، میخواست بدود، میخواست آنقدر زمین را بکند تا به تنِ سردِ محبوبش برسد.
- ۸۶۴
- ۱۶ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط