You are paying back karma پارت⁴¹
You are paying back karma پارت⁴¹
¹⁵:³⁰
درحالی که بقلش کرده بود بردش به سمت تخت و با ملایمت گذاشتش رو تخت و روش خیمه زد که در اتاق با شتاب باز شد
بلافاصله خودشو روی زمین پرت کرد و شروع کرد به شنا رفتن
سومین با گیجی گفت
سومین: مامانی داشتین چیکار میکردین؟
جیمین: هیچیی..ببین بابات چه قویه آفرینن
سومین سوآه شروع کردن به تشویق یونگی و براش دست میزدن
و همزمان یونگی شنا میرفت، از وقتی که اون دوتا فرشته تو زندگیشون اومده بودن نمیتونستن خلوت کنن.
¹⁶:⁰⁸
لباشو روی لباش گذاشت و محکم مک میزد که صدای پا اومد
سریع از هم جدا شدن و به ایان نگاه کردن
ایان: بابااا ببین! نقاشیم خوشگلهه؟
جونگ کوک: آره خیلی قشنگه!
¹⁶:³⁰
جین درحال آشپزی بود و نامجون داشت با یونجی بازی میکرد
و یهو با سوالی که یونجی پرسید جین خورد کردن هویج هارو کنار گذاشت
یونجی: بابایی تو مامانی دعوا کردین؟
نامجون: نه عزیزم..چطور؟
یونجی: مامانی دیشب هی جیغ میزد
نامجون سرش رو پایین اوورد و شروع کرد به خندیدن
بعدش دوباره نگاهشو به یونجی داد و گفت
نامجون: نه داشتیم بازی میکردیم..
یونجی: منم باهاتون میخام بازی کنمم!
جین از آشپز خونه بیرون اومد و گفت
جین: تو وقتی بزرگ بشی از این بازیا میکنی به شوهر من کاری نداشته باش بچهه!
و دوباره با خنده مشغول آشپزی شد.
شاید بگین جیهوپ چی؟ بلخره جفتشو پیدا کرد؟
شاید این لحظه نزدیک باشه..
¹⁷:⁰⁰
داشت به کارای شرکت رسیدگی میکرد که صدای در زدن اومد
بدون اینکه سرشو بالا بیاره گفت
جیهوپ: بیا تو
صدای باز شدن در اومد و همزمان بوی هلو کل اتاق رو گرفت
سرش رو بالا اوورد و با دیدن اون پسر امگا لبخندی زد و متوجه پیوندی که بینشون شکل گرفت شد و گرگش زوزه ای کشید
جیهوپ: بلخره!
¹⁷:¹⁵
توی مراسم خاکسپاری نشسته بودن..
هیچکس گریه نمیکرد
هیچکس حرف نمیزد
همه فقط تو شوک بودن، باورشون نمیشد.
تو چشمای همشون یه چیز خاصی دیده میشد..ترس نبود..خشم نبود..برق خاصی دیده میشد، برقی که تو چشمای یونگی زیاد بود
نه بخاطر گریه..برقی که وقتی یه اتفاق برات میوفته
یه اتفاق نه خوب نه بد..اون براثر تصادف مرده بود
سوآه خمیازه ای کشید و دستاشو باز کرد تا جیمین بقلش کنه
جیمین آروم خم شد و سوآه و بقل کرد.
کم کم همه رفتن و فقط یونگی و جیمین و سومین سوآه موندن
یونگی نزدیک سنگ قبر شد..زانو زد لبخندی روی لباش شکل گرفت
یونگی: خوشحالم از اینکه موقعی که داشتی میومدی زندگیمو خراب کنی تصادف کردی.
از جاش بلند شد دست سومین و جیمینو گرفت و برای همیشه از اونجا دور شد.
همشون با خوبی خوشی زندگی کردن.
بدون هیچ کتکی، دعوایی، حتی یونگی سیگار رو ترک کرده بود.
و این خوشحالی تا ابد ادامه داشت
چون دلیل این ناراحتی ها زیر خاک بود...
پایان.
¹⁵:³⁰
درحالی که بقلش کرده بود بردش به سمت تخت و با ملایمت گذاشتش رو تخت و روش خیمه زد که در اتاق با شتاب باز شد
بلافاصله خودشو روی زمین پرت کرد و شروع کرد به شنا رفتن
سومین با گیجی گفت
سومین: مامانی داشتین چیکار میکردین؟
جیمین: هیچیی..ببین بابات چه قویه آفرینن
سومین سوآه شروع کردن به تشویق یونگی و براش دست میزدن
و همزمان یونگی شنا میرفت، از وقتی که اون دوتا فرشته تو زندگیشون اومده بودن نمیتونستن خلوت کنن.
¹⁶:⁰⁸
لباشو روی لباش گذاشت و محکم مک میزد که صدای پا اومد
سریع از هم جدا شدن و به ایان نگاه کردن
ایان: بابااا ببین! نقاشیم خوشگلهه؟
جونگ کوک: آره خیلی قشنگه!
¹⁶:³⁰
جین درحال آشپزی بود و نامجون داشت با یونجی بازی میکرد
و یهو با سوالی که یونجی پرسید جین خورد کردن هویج هارو کنار گذاشت
یونجی: بابایی تو مامانی دعوا کردین؟
نامجون: نه عزیزم..چطور؟
یونجی: مامانی دیشب هی جیغ میزد
نامجون سرش رو پایین اوورد و شروع کرد به خندیدن
بعدش دوباره نگاهشو به یونجی داد و گفت
نامجون: نه داشتیم بازی میکردیم..
یونجی: منم باهاتون میخام بازی کنمم!
جین از آشپز خونه بیرون اومد و گفت
جین: تو وقتی بزرگ بشی از این بازیا میکنی به شوهر من کاری نداشته باش بچهه!
و دوباره با خنده مشغول آشپزی شد.
شاید بگین جیهوپ چی؟ بلخره جفتشو پیدا کرد؟
شاید این لحظه نزدیک باشه..
¹⁷:⁰⁰
داشت به کارای شرکت رسیدگی میکرد که صدای در زدن اومد
بدون اینکه سرشو بالا بیاره گفت
جیهوپ: بیا تو
صدای باز شدن در اومد و همزمان بوی هلو کل اتاق رو گرفت
سرش رو بالا اوورد و با دیدن اون پسر امگا لبخندی زد و متوجه پیوندی که بینشون شکل گرفت شد و گرگش زوزه ای کشید
جیهوپ: بلخره!
¹⁷:¹⁵
توی مراسم خاکسپاری نشسته بودن..
هیچکس گریه نمیکرد
هیچکس حرف نمیزد
همه فقط تو شوک بودن، باورشون نمیشد.
تو چشمای همشون یه چیز خاصی دیده میشد..ترس نبود..خشم نبود..برق خاصی دیده میشد، برقی که تو چشمای یونگی زیاد بود
نه بخاطر گریه..برقی که وقتی یه اتفاق برات میوفته
یه اتفاق نه خوب نه بد..اون براثر تصادف مرده بود
سوآه خمیازه ای کشید و دستاشو باز کرد تا جیمین بقلش کنه
جیمین آروم خم شد و سوآه و بقل کرد.
کم کم همه رفتن و فقط یونگی و جیمین و سومین سوآه موندن
یونگی نزدیک سنگ قبر شد..زانو زد لبخندی روی لباش شکل گرفت
یونگی: خوشحالم از اینکه موقعی که داشتی میومدی زندگیمو خراب کنی تصادف کردی.
از جاش بلند شد دست سومین و جیمینو گرفت و برای همیشه از اونجا دور شد.
همشون با خوبی خوشی زندگی کردن.
بدون هیچ کتکی، دعوایی، حتی یونگی سیگار رو ترک کرده بود.
و این خوشحالی تا ابد ادامه داشت
چون دلیل این ناراحتی ها زیر خاک بود...
پایان.
- ۲.۹k
- ۳۱ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط