طــــراحـــــــ مــــــــــــاه کـــــــــــیــــــــه؟
طــــراحـــــــ مــــــــــــاه کـــــــــــیــــــــه؟
.⊱ .✦. ⊰ • ⊱ .✦. ⊰❁⊱ .✦. ⊰ • ⊱ .✦.
پارت 46
شب آخر پاریس بود.
همه تصمیم گرفته بودن قبل از برگشت، یه شب آروم کنار هم داشته باشن.
توی یه رستوران دنج نشسته بودن و دربارهی خاطرات این چند روز حرف میزدن.
جین گفت:
ـ باورم نمیشه این سفر اینقدر زود تموم شد.
مانلی لبخند زد.
ـ برای منم همینطوره.
تهیونگ که روبهروش نشسته بود گفت:
ـ چون خوش گذشت.
ـ آره.
چند ثانیه سکوت شد.
بعد جونگ کوک با شیطنت گفت:
ـ البته فکر کنم برای بعضیا بیشتر از بقیه خوب گذشت.
مانلی سریع نگاهش کرد.
ـ منظورت چیه؟
ـ هیچی.
همه خندیدن.
تهیونگ سعی کرد موضوع رو عوض کنه.
ـ فردا پرواز داریم، وسایلتو آماده کردی؟
ـ تقریباً.
ـ تقریباً یعنی نه.
ـ یعنی آمادهام.
ـ مطمئنی؟
ـ بله.
تهیونگ لبخند زد.
ـ پس فردا صبح میبینیم که چندتا چیز جا گذاشتی.
مانلی اخم مصنوعی کرد.
ـ خیلی منو دست کم میگیری.
بعد از شام، همه برای قدم زدن کوتاهی بیرون رفتن.
چراغهای پاریس روشن بود و خیابونها شلوغتر از همیشه.
مانلی دوربینش رو برداشت.
ـ وایسین.
همه برگشتن.
ـ چی؟
ـ یه عکس.
همه کنار هم ایستادن.
مانلی دوربین رو تنظیم کرد.
اما قبل از اینکه عکس بگیره، تهیونگ گفت:
ـ خودت هم بیا.
ـ نه، من عکس میگیرم.
ـ همیشه تو پشت دوربینی.
مانلی مکث کرد.
تهیونگ دوربین رو از دستش گرفت.
ـ این بار ما عکس میگیریم.
همه لبخند زدن.
مانلی کنار بقیه ایستاد.
چند ثانیه بعد...
کلیک.
عکس گرفته شد.
بعد از نگاه کردن به عکس، مانلی لبخند زد.
چیزی که میدید فقط یه عکس یادگاری نبود.
یه لحظه بود که نشون میداد چقدر توی این مدت به این آدمها نزدیک شده.
وقتی از بقیه کمی عقب افتادن، تهیونگ گفت:
ـ خوش گذشت؟
ـ خیلی.
ـ خوشحالم.
ـ چرا؟
تهیونگ شونه بالا انداخت.
ـ چون دیدم تو هم خوشحالی.
مانلی لبخند زد.
و هیچکدوم چیزی نگفتن...
اما هر دو فهمیده بودن این سفر، رابطهشون رو یه قدم نزدیکتر کرده.
نه هنوز با اسم خاصی...
فقط با یه حس خوب که هر روز بیشتر میشد.
.⊱ .✦. ⊰ • ⊱ .✦. ⊰❁⊱ .✦. ⊰ • ⊱ .✦.
پارت 46
شب آخر پاریس بود.
همه تصمیم گرفته بودن قبل از برگشت، یه شب آروم کنار هم داشته باشن.
توی یه رستوران دنج نشسته بودن و دربارهی خاطرات این چند روز حرف میزدن.
جین گفت:
ـ باورم نمیشه این سفر اینقدر زود تموم شد.
مانلی لبخند زد.
ـ برای منم همینطوره.
تهیونگ که روبهروش نشسته بود گفت:
ـ چون خوش گذشت.
ـ آره.
چند ثانیه سکوت شد.
بعد جونگ کوک با شیطنت گفت:
ـ البته فکر کنم برای بعضیا بیشتر از بقیه خوب گذشت.
مانلی سریع نگاهش کرد.
ـ منظورت چیه؟
ـ هیچی.
همه خندیدن.
تهیونگ سعی کرد موضوع رو عوض کنه.
ـ فردا پرواز داریم، وسایلتو آماده کردی؟
ـ تقریباً.
ـ تقریباً یعنی نه.
ـ یعنی آمادهام.
ـ مطمئنی؟
ـ بله.
تهیونگ لبخند زد.
ـ پس فردا صبح میبینیم که چندتا چیز جا گذاشتی.
مانلی اخم مصنوعی کرد.
ـ خیلی منو دست کم میگیری.
بعد از شام، همه برای قدم زدن کوتاهی بیرون رفتن.
چراغهای پاریس روشن بود و خیابونها شلوغتر از همیشه.
مانلی دوربینش رو برداشت.
ـ وایسین.
همه برگشتن.
ـ چی؟
ـ یه عکس.
همه کنار هم ایستادن.
مانلی دوربین رو تنظیم کرد.
اما قبل از اینکه عکس بگیره، تهیونگ گفت:
ـ خودت هم بیا.
ـ نه، من عکس میگیرم.
ـ همیشه تو پشت دوربینی.
مانلی مکث کرد.
تهیونگ دوربین رو از دستش گرفت.
ـ این بار ما عکس میگیریم.
همه لبخند زدن.
مانلی کنار بقیه ایستاد.
چند ثانیه بعد...
کلیک.
عکس گرفته شد.
بعد از نگاه کردن به عکس، مانلی لبخند زد.
چیزی که میدید فقط یه عکس یادگاری نبود.
یه لحظه بود که نشون میداد چقدر توی این مدت به این آدمها نزدیک شده.
وقتی از بقیه کمی عقب افتادن، تهیونگ گفت:
ـ خوش گذشت؟
ـ خیلی.
ـ خوشحالم.
ـ چرا؟
تهیونگ شونه بالا انداخت.
ـ چون دیدم تو هم خوشحالی.
مانلی لبخند زد.
و هیچکدوم چیزی نگفتن...
اما هر دو فهمیده بودن این سفر، رابطهشون رو یه قدم نزدیکتر کرده.
نه هنوز با اسم خاصی...
فقط با یه حس خوب که هر روز بیشتر میشد.
- ۱۸۹
- ۲۵ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط