برادر سختگیر و وحشی من...
p65_f1
ا.ت: خواهش میکنم...میخوام دعوت من باشی
جین: باشه ولی باید دفعه بعد به حساب من باشه(خنده)
ا.ت: حتما(خنده)
بچها سر میز نشستن و جوری بود که تهیونگ و ا.ت میتونستن کامل همو ببینن اما تو شلوغی صدای صحبتا خیلی واضح نبود
یونا: داشتم میگفتم بعد از اون دیگه هوسوک رو ندیدم که یهو شنیدم امده تو شرکت شما
تهیونگ: اره ولی مثل قبل تقص و یک دندس(خنده)
یونا خنده ای کرد و تهیونگ هم خنده جذابی زد
یونا: تهیونگ دیدم که کوکو مادمازل یکم..
تهیونگ: اره سهام دارا اصرار داشتن قیمتش بره بالاتر اما چون همه مردم میخواستن بخرن این عطر و همینجوری قیمتش بالا بود یه جلسه تشکیل شد
یونا دستشو زد زیر چونش
یونا: اییام میدا چینچا کاوکانه(درک میکنم واقعا ظالمانس)
تهیونگ: بوگا(چی)
یونا: اینکه همش باید از خواب و زندگیت بزنی تا کار کنی
تهیونگ: کُنده ایجه نول پونی چیجو(خنده)(ولی الان که تو رو دیدم حس میکنم خستگیم رفته(حالم خوبه))
یونا: یاااا(خنده)
ا.ت ویو
پوففففففففففففف دیگه دارن میرن رو مغزممممممممممم
جین: ا.ت این تهیونگ نیس؟!
ا.ت: خود خودشه(کلافه)
جین: واو تا حالا ندیده بودم اینجوری بخنده...تو چشماش عشق میباره انگار نشسته با گرلفرندش لاس میزنه(خنده)
ا.ت: کاش اینجوری باشه ولی اصلا هم اینجوری نیس احتمالا موادی چیزی زده(حرصی و خنده)
جین: ناراحتی میخنده
ا.ت: معلومه که دلم نمیخواد بخنده اصلا حالم از قیافش بهم میخوره(کیوت و در اوردن ادای تهیونگ)
جین: (قهقه)وای دختر تو خیلی خوبی خخخخخخ خخخخ خخ(قهقه)
ا.ت: به عمت بخند
جین: من عمه ندارم(خنده)
تهیونگ ویو
با خنده حرصی و جالب دختری نگاه صدا کردم که دیدم معاون عزیزمون با خواهرم نشسته!پوف خواهر کیلو چنده تو مغز خودمم نمیتونم بگم عشقم...عه عه این اداها چیه کیوت خوردنی..(صدای قهقهه جین رو شنید)
تهیونگ: چیکار دارن میکنن(زمزمه)
یونا به زور خندشو قطع کرد و جواب داد
یونا: کیا؟
ته: ها؟هیچی فقط صدای خنده یکی بود گفتم نکنه مثل من قُل خندشو پیدا کرده باشه
یونا ریز خنده ای زد و اروم ب شونه تهیونگ زد
یونا: چخبر از خودت؟این روزا چیکار میکردی
تهیونگ: یکی دو ماهی میشه که والدینم مردن
یونا: خدا بیامرزشون ببینم خواهر ناتنیت چی
تهیونگ: راجب اون فهمیدم که خیلی اذیتش کردم اما یکسری از بلاهایی که سرش اوردم به نفع خودش بود..
یونا: مثل چی
تهیونگ به عقب تکیه داد و همونجوری که لبه لیوان رو نوازش میکرد به چشمای یونا نگاه کرد
تهیونگ: تا حالا خیلیا بهش درخواست دادن ولی خب به لطف من همشون فرار کردن همشون یه مشت عوضی هستن و الان به نفع ا.ت شد که احساساتش خیلی ضربه نخورده
یونا؛ واو چه برادری(اروم رست زدن)
تهیونگ تک خنده جذابی زد که دو دختر میز بغلی دلشون رفت تهیونگ به طرز ناجوری ...
ا.ت: خواهش میکنم...میخوام دعوت من باشی
جین: باشه ولی باید دفعه بعد به حساب من باشه(خنده)
ا.ت: حتما(خنده)
بچها سر میز نشستن و جوری بود که تهیونگ و ا.ت میتونستن کامل همو ببینن اما تو شلوغی صدای صحبتا خیلی واضح نبود
یونا: داشتم میگفتم بعد از اون دیگه هوسوک رو ندیدم که یهو شنیدم امده تو شرکت شما
تهیونگ: اره ولی مثل قبل تقص و یک دندس(خنده)
یونا خنده ای کرد و تهیونگ هم خنده جذابی زد
یونا: تهیونگ دیدم که کوکو مادمازل یکم..
تهیونگ: اره سهام دارا اصرار داشتن قیمتش بره بالاتر اما چون همه مردم میخواستن بخرن این عطر و همینجوری قیمتش بالا بود یه جلسه تشکیل شد
یونا دستشو زد زیر چونش
یونا: اییام میدا چینچا کاوکانه(درک میکنم واقعا ظالمانس)
تهیونگ: بوگا(چی)
یونا: اینکه همش باید از خواب و زندگیت بزنی تا کار کنی
تهیونگ: کُنده ایجه نول پونی چیجو(خنده)(ولی الان که تو رو دیدم حس میکنم خستگیم رفته(حالم خوبه))
یونا: یاااا(خنده)
ا.ت ویو
پوففففففففففففف دیگه دارن میرن رو مغزممممممممممم
جین: ا.ت این تهیونگ نیس؟!
ا.ت: خود خودشه(کلافه)
جین: واو تا حالا ندیده بودم اینجوری بخنده...تو چشماش عشق میباره انگار نشسته با گرلفرندش لاس میزنه(خنده)
ا.ت: کاش اینجوری باشه ولی اصلا هم اینجوری نیس احتمالا موادی چیزی زده(حرصی و خنده)
جین: ناراحتی میخنده
ا.ت: معلومه که دلم نمیخواد بخنده اصلا حالم از قیافش بهم میخوره(کیوت و در اوردن ادای تهیونگ)
جین: (قهقه)وای دختر تو خیلی خوبی خخخخخخ خخخخ خخ(قهقه)
ا.ت: به عمت بخند
جین: من عمه ندارم(خنده)
تهیونگ ویو
با خنده حرصی و جالب دختری نگاه صدا کردم که دیدم معاون عزیزمون با خواهرم نشسته!پوف خواهر کیلو چنده تو مغز خودمم نمیتونم بگم عشقم...عه عه این اداها چیه کیوت خوردنی..(صدای قهقهه جین رو شنید)
تهیونگ: چیکار دارن میکنن(زمزمه)
یونا به زور خندشو قطع کرد و جواب داد
یونا: کیا؟
ته: ها؟هیچی فقط صدای خنده یکی بود گفتم نکنه مثل من قُل خندشو پیدا کرده باشه
یونا ریز خنده ای زد و اروم ب شونه تهیونگ زد
یونا: چخبر از خودت؟این روزا چیکار میکردی
تهیونگ: یکی دو ماهی میشه که والدینم مردن
یونا: خدا بیامرزشون ببینم خواهر ناتنیت چی
تهیونگ: راجب اون فهمیدم که خیلی اذیتش کردم اما یکسری از بلاهایی که سرش اوردم به نفع خودش بود..
یونا: مثل چی
تهیونگ به عقب تکیه داد و همونجوری که لبه لیوان رو نوازش میکرد به چشمای یونا نگاه کرد
تهیونگ: تا حالا خیلیا بهش درخواست دادن ولی خب به لطف من همشون فرار کردن همشون یه مشت عوضی هستن و الان به نفع ا.ت شد که احساساتش خیلی ضربه نخورده
یونا؛ واو چه برادری(اروم رست زدن)
تهیونگ تک خنده جذابی زد که دو دختر میز بغلی دلشون رفت تهیونگ به طرز ناجوری ...
- ۱۲۵
- ۰۳ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط