روباه کوچولوی من
روباه کوچولوی من
پارت هشت 😉
꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚
>> داخل اتاق
@ویو چویا
بعد شنیدن حرفم یه قیافهی متعجب گرفته بود. که خندم گرفت.
چویا : قیافتو ببین 🤣
دازای : الان چنان خنده ای بهت نشون بدم صد تا خنده از پشتش بزنه بیرون .
مثل چی دویدم . اونم دنبالم .
_ دو ساعت بعد
هر دومون افتادیم رو تخت .
چویا : خسته شدممممممم
دازای : منم
چویا : گشنمه . الان میتونم تو رو هم بخورم .
دازای: پس من تو رو میخورم .
چویا : غذا نداری
دازای : دارم
با این حرف دازای از جا پریدم .
چویا : کجاست ؟
دازای : اینجا .
و به من اشاره کرد . وایستا ببینم چییییییییییییییی.
چویا : مسخره
دازای : شوخی کردم اونجاست
و به میز اشاره کرد .رفتم غذا رو اوردم . شروع کردیم به خوردن .
@ویو دازای
همش هواسم بهش بود . فکر کنم فهمیدم چه احساسی بهش دارم . غذا رو با یه لذت خاصی میخورد . انقدر نگاهش کردم که دادش در اومد
چویا : نشین منو ور ور نگاه نکن . کوفت کن .
خودمو براش لوس کردم .
دازای : انقدر دنبالت دویدم دستام جون نداره . بهم غذا بده
چویا : ............
꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚
😏
پارت هشت 😉
꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚
>> داخل اتاق
@ویو چویا
بعد شنیدن حرفم یه قیافهی متعجب گرفته بود. که خندم گرفت.
چویا : قیافتو ببین 🤣
دازای : الان چنان خنده ای بهت نشون بدم صد تا خنده از پشتش بزنه بیرون .
مثل چی دویدم . اونم دنبالم .
_ دو ساعت بعد
هر دومون افتادیم رو تخت .
چویا : خسته شدممممممم
دازای : منم
چویا : گشنمه . الان میتونم تو رو هم بخورم .
دازای: پس من تو رو میخورم .
چویا : غذا نداری
دازای : دارم
با این حرف دازای از جا پریدم .
چویا : کجاست ؟
دازای : اینجا .
و به من اشاره کرد . وایستا ببینم چییییییییییییییی.
چویا : مسخره
دازای : شوخی کردم اونجاست
و به میز اشاره کرد .رفتم غذا رو اوردم . شروع کردیم به خوردن .
@ویو دازای
همش هواسم بهش بود . فکر کنم فهمیدم چه احساسی بهش دارم . غذا رو با یه لذت خاصی میخورد . انقدر نگاهش کردم که دادش در اومد
چویا : نشین منو ور ور نگاه نکن . کوفت کن .
خودمو براش لوس کردم .
دازای : انقدر دنبالت دویدم دستام جون نداره . بهم غذا بده
چویا : ............
꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚
😏
- ۱.۸k
- ۲۵ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط